من و دلنوشته هام

محکمه الهی (1)
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱
 

 

یه شب که من حسابی خسته بودم                              

همینجوری چشامو بسته بودم

 

سیاهی چشام یه لحظه سر خورد

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

 

تو خواب دیدم محشر کبرا شده

محکمه الهی برپا شده

 

خدا نشسته ، مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش واستادن

 

چرتکه گذاشته و حساب میکنه

به بنده هاش عتاب خطاب میکنه

 

میگه چرا اینهمه لج میکنین

راهتونو بیخودی کج میکنین

 

آیه فرستادم که آدم بشین

با دلخوشی کنار هم جمع بشین

 

دلهای غم گرفته رو شاد کنین

با فکرتون دنیا رو آباد کنین

 

عقل دادم برین تدبر کنین

نه اینکه جای عقل رو کاه پرکنین

 

من بهتون چقدر ماشالله گفتم

نیافریده بارک الله گفتم

 

منکه هواتونو همیشه داشتم

حتی یه لحظه گشنه تون نذاشتم

 

اما شما بازی نکرده باختین

نشستید و خدای جعلی ساختین

 

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های ما جدا شد

 

یه جو زمین و اینهمه شلوغی!

اینهمه آدم و دین مذهب دروغی!

 

حقیقتا شماها خیلی پستین

خر نباشین گاو رو نمیپرستین

 

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی صلوات فرستاد

 

از اون قیافه های حق به جانب!

هم از خودی شاکی هم از اجانب!

 

گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست؟

پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست؟

 

چرا زنها اینجوری بد لباسن؟

مردهای غیرتی کجا پلاسن ؟

 

 

خدا بهش گفت بتمرک حرف نزن

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

 

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

 

چشاش میچرخه نمیدونم چشه

آهان میخواد یواشکی جیم بشه

 

دید یک کمی سرش شلوغه خدا

یواش یواش شد از جماعت جدا

 

با شکمی شبیه بشکه نفت

یهو سرش رو پائین انداخت و رفت

 

قراولها چند تا بهش ایست دادن

یارو وانستاد تا جلوش واستادن

 

فوری در آورد واسشون چک کشید

گفت ببرین وصول کنین خوش باشین

 

دلم برا حوریها لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده

 

اگه نرم حوریه دلگیر میشه

تو رو خدا بذار برم دیر میشه

 

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خیلی هم اون نشد نرم

 

گوشهای یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون برد و اونو یه جائی بستش

 

رشوه حاجی رو ضمیمه کردن

تو جهنم اونو بیمه کردن

 

حاجیه داشت بلند بلند غر میزد

داشت روی اعصابها تلنگر میزد

 

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

 

انهمه آدم رو معطل نکن

بگیر بشین اینقده کل کل نکن

 

یه عالمه نامه داریم نخونده

تازه هنوز کرات دیگه مونده

 

نامه تو پراز کارهای زشته

کی به تو گفته جات توی بهشته؟

 

بهشت جای آدمهای باحاله

ولت کنم بری بهشت؟محاله

 

یادته که چقدر ریا میکردی؟

بنده های مارو سیاه میکردی؟

 

تا یه نفر دوروبرت میدیدی

چه والاضالین رو میکشیدی؟

 

اینهمه که روضه و نوحه خوندی

یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟

 

خیال میکردی ما حواسمون نیست؟

نظم و نظام هستی کشکی کشکی است؟

 

هرکاری کردی بچه ها نوشتن

میخوای برو ببین تو زونکن

 

خلاصه

وقتی یارو فهمید اینه

بازم درست نمیتونست بشینه

 

کاسه صبرش یه دفعه سر میرفت

تا فرصتی گیر میاورد در میرفت

 

قیامته اینجا عجب جائیه

جون شما خیلی تماشائیه

 

از یه طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همه رو پیش اوردن

 

 

 

ادامه دارد.......