من و دلنوشته هام

مینی بوس
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥
 

حال و هوای بهاری و بارونی من رو همیشه دچار نوستالوژی میکنه حالا حتی اگه اون خاطره زمانهای دور مربوط به بهار هم نباشه یادش میفتم

 

میدونی امروز خاطره چی برام زنده شد؟خاطره اولین روزی که با هم رفتیم بیرون

 

یادته؟

 

من اونروز اومده بودم خونتون با عسل اومدم خونتون یادم نیست دقیقا به چه دلیلی البته دلیل هم نمی خواست من دوست صمیمی عسل بودم اونم خواهر تو بود از این دلیل بالاتر؟ ولی خب حدودا یه ماه پیشش ما با هم صحبتهایی کرده بودیم و تا اونروز دو سه دفعه ای تلفنی باهم حرف زده بودیم

 

یادته؟

 عصر که خواستم برگردم خونه و داشتم خداحافظی میکردم دیدم تو آماده شدی و میگی من تا یه مسیری میرسونمت تا عکس العمل نشون بدم دیدم با اشاره مامانت عسل هم آماده شده و دم دره

یادته؟

 

اونروز یه شلوار جین مشکی با یه تی شرت راه راه سرمه ای قرمز تنت بود تا مدتها تی شرته رو داشتی و من چقدر دوسش داشتم راستی الان کجاست؟ تا قبل از این که بیام این خونه داشتیش ها ، یه عینک rain ban  هم به چشمت بود اون موقعها هنوز مثل الان کاملا عینکی نشده بودی و یادمه خیلی عینک آفتابی اصلت رو دوست داشتی فکر کنم چند وقت پیش که خونه تکونی میکردیم لاشه اش رو از توی کارتون توی انباری پیدا کردی نه؟

یادم نمیاد اونروز من چی تنم بود تو یادت میاد؟

یادته؟

 

از اون کوچه بغل خونتون که شماها بهش میگفتین کوچه باغی رد شدیم ؟ اولش عسل بین من و تو راه میرفت بعد تو کم کم اومدی وسط ما دوتا

 

یادته سرکوچه که رسیدیم من انتظار داشتم تاکسی بگیری ولی تا یه مینی بود اومد وایستاد درش رو باز کردی؟هیچوقت هیچوقت هیچوقت اون صحنه رو فراموش نخواهم کرد چقدر تعجب کرده بودم آخه من توی عمرم سوار مینی بوس نشده بودم و از اینکه یه همچین برخوردی شده بود متعجب بودم ، میفهمی متعجب بو.دما نه اینکه بهم برخورده باشه ، قطعا اگه سن و سال الانم رو داشتم بهم برمیخورد .سوار شدیم ولی مینی بوس جا نداشت و سرپا وایستادیم ،عسل سعی داشت این عملت رو توجیه کنه هی میگفت آخه میدونی خونه ما یه جائیه که کم ماشین گیر میاد البته واقعا راست میگفت اون روزها زیاد مسیر خونه شما پررفت و آمد نبود ولی تو اصلا سعی در توجیه کارت نداشتی و این برام جالب بود . من فقط گفتم طوری نیست اتفاقا برام جالبه چون تا حالا سوار نشده بودم

 

یادته ؟

 

مینی بوس ترمز کرد و من داشتم میفتادم ؟ تو منو گرفتی و فکر کنم این اولین تماس بدنهای ما با هم بود خیلی خجالت کشیدم و تو فقط از پشت عینک آفتابی اصلت من رو نگاه کردی و لبخند زدی

 

یادته؟

 

اونروز تا رسیدیم تجریش ازت خواستم که برگردین و خودم برم ولی گفتی نه باید تا دم خونه برسونی تا خیالت راحت بشه و چه حس خوبی داشتم وقتی این حرف رو زدی از اونجا تا خونه ما حداقل یک ساعت راه بودی ولی من رو رسوندین

 

یادته؟

 

تقریبا اولین سال ازدواجمون و حدودا 6 سال بعد از این قضیه به خودم اجازه دادم بپرسم که چرا اون روز من رو با مینی بوس بردی

 

یادته؟

 

 گفتی میخواستم امتحانت کنم ببینم قیافه ات چه شکلی میشه من دوست دختر نمیخواستم من همسر میخواستم میخواست مببینم آدمی هستی که با شرایط سخت همدمم باشی یا نه ، آخه نازنازی بار اومده بودی

 

یادته؟

 

ازت پرسیدم خب؟ نتیجه امتحانت چی بود

 

یادته ؟

 

من رو بوسیدی و گفتی نتیجه اینه که الان تو همسر منی

 

اون موقع کمی ناراحت شدم چون به نظرم امتحانی که شده بودم  برخورنده بود ولی الان بهت حق میدم شاید منم بودم همینکار رو میکردم

 

اون روز نمیدونستم اینقدر عاشقت خواهم شد که سخت ترین روزها برام شیرین ترین خاطره ها رو میسازه