من و دلنوشته هام

ثروت بهتر است یا اختیار 2
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٧
 

و اما بقیه ماجرا:

 

از اون روزها گذشت این خانم س مربوطه سه سال متوالی با وجود یه عالمه معلم خوژصوصی و عمومی هیچ جا قبول نشد و بالاخره خانمی که پائین تر از دندون پزشکی راضی نبود به رشته مدیریت بازرگانی اونم دانشگاه غیر انتفاعی رضایت داد و بعدشم دندونهاشو ارتودنسی کرد اونم چه جوری؟ ماهی یه بار میامد تهران و برمیگشت و سه سال طول کشید تا دندونهاش که یکی به شرق بود و یکی به غرب درست بشه ولی...ولی لثه هاش در اثر مراقبت نکردنها دفرمه و عفونی شد که مجبور شد دو بار هو اونها رو جراحی کنه

 

دماغش هم با اجازه تون دوبار عمل شد و بار دوم بحدی وحشتناک شد که اصلا دیگه اون قیافه خوشگل رو نداشت

 

تا اینکه

 

من با آقای همسر دوست شدم و ازدواج کردم و این خانم همه اش میگفت ولی من دنبال یه آدم پولدارممممممممم و نمیتونم بی پولی رو تحمل کنم ، تازه باید تخحصیلکرده هم باشه که پوز داداشم رو که اینهمه برای من تعیین تکلیف میکنه و فکر میکنه چون کارخونه داره و فوق لیسانس داره خیلی خداست رو بخال بمالمو من در جوابش فقط لبخند میزدم و میگفتم عزیزم س جان زندگی کردن تعریف دیگه ای داره جونم من راضیم امیدوارم تو هم با کسی که راضی ات کنه آشنا بشی و این حرفها

 

تا اینکه

 

این خانم هم با یه پسر با مشخصاتی که مد نظرش بود دوست شد و یه سال بعدش با نخالفت مامانش وبرادرش مواجه شد ولی بالاخره راضیشون کرد و ازدواج کرد من دلیل مخالفت مادرش رو شنیدم اون میگفت دختر من حتما باید با دکترررررررررررر عروسی کنه ولی برادرش رو نمیدونستم چرا مخالفه ظاهر امر که خیلی خوب بود

 

عروسیشون ما عزادار بودیم و نرفتیم ولی یه سال بعد از عروسیشون که من رفته بودم تبریز کل خانواده خوشحال بودند البته من خودش رو ندیدمک چون با خانواده شوهرش رفته بود دبی ، با خواهر کوچیکه رفته بودم بیرون سه چهار تا برج خیلی گنده رو نشونم داد و گفت همه این برجه و ساختمونها مال پدر شوهر خواهرمه ، منم گفتم خب خدارو شکر س به آرزوش رسید خواهرش ادامه داد تازه پدر شوهره دکترای ادبیات هم داره و کتاب هم نوشته من گفتم ا چه خوب چه عالی پس با فرهنگ هم هستند ، خواهرش ادامه داد تازهههههههههه این برجها یک دهم ثروت باباهه هم نمیشه چند تا برج هم در حال ساخت و ساز داره ، یه نمایندگی خودرو هم داره یه کارخونه هم داره تازه همین یه پسر رو داره من پرسیدم خب ببخشید خود پسره چی؟ چی داره؟ خواهرش با یه نازی گفت اوووووووه هرچی باباهه داره مال اینه دیگه خودش هم فوق لیسانس عمران داره باباش براش یه خونه 250 متری هم از خونه های خودش داده که بشینن توش البته به نامش نکرده ولی چه فرقی میکنه آهان یه ماگزیما هم انداخته زیر پای پسرش ، تازه ببین الان رفتند دبی پدره سالی دوبار دو تا خواهرا رو با شوهرهاشون و س رو با شوهرش و بهمراه زنش میبره خارج از کشور البته خب حتما باید همه شون با هم برونذد اوایل س کمی ناراحت بود آخه ماه عسل هم همینجوری رفتنذد ترکیه ولی خب الان دیگه عادت کرده

 من لبخندی زدم و گفتم مبارک باشه س لیاقتش رو داشت این دفعه که ندیدمش ولی بهش سلام برسون البته ته دلم گفتم وا؟ ماه عسل هم با هم رفتند ؟‌چه عجیب یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست

پارسال برای عروسی داداشش رفتیم تبریز ، آقای همسر کار داشت و نتونست بیاد منم با مامان اینها رفتم کلی هم خوش گذشت یه لباس خوشگل دکولته تنم بود و با خواهم و خواهر س و پسر عموهاش که دوستهای دوران کودکیم بودند کلی زدیم و رقصیدیم تنها کسی که توی اون جمع لباس فوق العاده پوشیده داشت و از کنار شوهرش و فک و فامیل شوهرش تکون نخورد س بود من خیلی تعجب کردم چون سبک فکری خانواده ضدری س مثل ما بود ولی چرا یهو بعد ازدواجش اینقدر آروم شده بود ؟ یه بار هم دیدم که نیست و وقتی برگشت احساس کردم چشماش خیسه ولی باز گفتم آخی نازی حتما یاد پدرش افتاده ها آخه این عروسی تنها پسرشه خب

 

آهان یادم رفت بگم که شنیده بودم که س خیلی دلش میخواد زودتر بچه دار بشه ولی بدلیل کیستی که داشت در حال معالجه بود و ماهی سه چهذ بار میاد تهران و برمیگرده  حالا این چه صیغه ایه که برای یه همچین چیزی چرا باید ماهی دوبار با هواپیما بیائی تهران و برگردی بعدا برام مشخص شد

 

امسال که عیدیه رفتم تبریز یه ساعتی رفتم خونه برادرش عید دیدنی دخترک و مامانم هم بودند کلی دخترک براشون شیرین کاری کرد و خندیدیم اولین باری بود که میرفتم اونجا راستش با اینکه میدونستم پسر دوستمون وضعش خیلی خوب شده و کارخونه دار شده از دیدن خونه زندگی آنچنانیش یه ذره معذب بودم همه اش میترسیدم دخترک چیزی رو خراب کنه

 

خلاصه همونجا فهمیدم معالجاتش نتیجه داده و حامله است نیم ساعت بعدش که فهمیده بود ما اونجائیم اومد اونم تنها و گفت شوهرم مسموم شده!!!! بهش تبریک گفتم و نشست پیشم احساس کردم بدش نمیاد باهام حرف بزنه ولی گذاشتم خودش شروع کنه :

 س:نمیدونی چقدر حالم بده همه اش ویار دارم

من:آخی نازی خب این چند ماهه اول باید مواظب خودت باشی

س:میدونی بیشتر از ویار خانواده آ حرصم میدنمن:چرا؟اونها که بد نبودند

س:اه نه بابا دیوونه اند هنوز هیچی نشده برای بچه من اسم انتخاب کردند

من:خب اونها هم ذوق دارن اگه اسم خوبی انتخاب کردند بد نیست که تازه الان دوماهته معلومه نیست بچه پسره یا دخترس:نه خیرم منم به شوهرم گفتم مگه ننه تو میزاد که میخواد اسمش رو بذاره من یکی که اسم انتخاب کردم هم برای پس هم برای دختر تازه اونها که میگن حتما بچه پسره

من:وا؟تو این دوره زمونه اونم آدمهای تحصیلکرده ازشون بعیده

س:نه بابا هرچقدر هم تحصیلکرده باشند دهاتی اند که دهاتی اند تازه یه کار خنده دار هم کردم من:چیکار کردی؟

س :هیچی مامانش میگفت من از اسم آروین خوشم میاد که به اسم پسرم هم میاد منم یه سگ خریدم و اسمش رو گذاشتم آروین کلی مامانش عصبی شد

من:وای چه جوری جرات کردی اینجوری کل ننداز بابا برای خودت بد میشه ها

س:بسه دیگه هرچی تحمل کردم اون از مسافرت رفتن هامون که باید پدرش تصمیم بگیره کجا بریم باورت میشه تا حالا بدون اونها هیچ جا نرفتیم؟ اونم از مهمونی رفتن هامون چند وقت پیش خونه دختر خاله اش رفته بودیم یهو دیدم مامانش به شوهرم اشاره ای کرد و اونم با بی شرمی اومد سمتم و گفت لباست بازه برو کتت رو ببوش منم کلی بهم برخورد و رفتم توی اتاق شروع کردم به گریه اومد و گفت خب چیکار کنم مامانم اینها اینجورین باید مواظب رفتارت باشی

من:رفتارت؟توکه همیشه از همه ماها خانمتر بودی نمیدونم خب کمی رعایت کن که اونم اذیت نشه

س::از همین حرصم میگیره که من اصلا اهل لجبازی نبودم و اینها باعث میشن  رفتاری داشته باشم که خوشم نمیاد    تازه اینها چیزی نیست که سر عمل سوم دماغم پدرم در اومد

 من:ا اصلا متوجه نشده بودم عمل کردی مبارکه(واقعا من در این موارد خیلی خنگم با اینکه خیلی خیلی تغییر کرده بود اصلا متوجه نشده بودم و واقعا هم عالی شده بود) حالا چرا پدرت رو در آوردند

س:هیچی بابا تا شنیدن دلم میخواد دماغم رو عمل کنم کلی غر غر کردند و هی گفتند خطرناکه و این حرفها یه سال خون به جیگرم کردند آخرش هم من زرنگ تر بودم

من:حالا چه جوری رضایت دادن؟

س:رضایت ندادن که من نقشه کشیدم شروع کردم باهاشون یکی شدم منم همه اش گفتم اه اه آره بابا خطرناکه مگه مغز خر خوردم و یه چند ماهی همصدا شدم باهاشون بعدش که آبها از آسیاب افتاد به شوهرم گفتم حق نداری بگی من میخوام عمل کنم یالله پاشو بریم تهران به کسی هم نگو برای چی رفتیم یه هفته میمونیم تهران بعد برمیگردیم

من:ای کلک ، نترسیدی باهات چپ بیفتند؟

 س:بیفتند چیکارشون کنم بدبختها بخاطر من نمیگفتند که دلشون برای شش میلیونشون سوخته بود منم حالشون رو جا آوردم

من:شش میلیون؟تو شش میلیون خرج عملت شد؟

س:آره خب میبینی که کارش معرکه است

من:خب البته ولی به اونها چه که تو شش میلیون خرج کنی یا شصت میلیون؟

س:خب راستش اممممممم خی ببین خودت رو مقایسه نکن تو همه زندگیت رو خودت و شوهرت ساختین ولی همه زندگی ما رو اونها تامین میکنن

من:حتی پول عمل دماغت؟

س:خب شوهر من برای باباش کار میکنه

من:من فکر کنم همه مشکلاتت از همینجا نشات میگیره حالا ولش کن برگشتی چه عکس العملی نشون دادن

دس:هه هه هه هیچی اولش شوکه شدند بعدش مادرشوهرم به اصطلاح حرفی زد که منو بچزونه ، زنیکه برگشته به من میگه وای مبارکه خیالم راحت شد فکر کردم رفتی آی وی اف کنی

من:هه هه هه اونم خوب از پس تو برمیادا

 س:آره تازه وقتی فهمید حامله ام برگشته میگه خب خداروشکر معالجاتت اثر کرد منم برگشتم گفتم شرمنده تونم من تا همین امروز معالجه ای نکردم ما نمیخواستیم بچه دار شیم همون شبی که تصمیم گرفتیم بچه دار شدیم راهش رو بلد بودیم

من:وای بچه پررو چه جوری روت شد بگی هه هه

خلاصه که اون یه ساعتی که پیش هم بودیم پته پوته زندگیش رو ریخت رو آب البته خیلی آهسته حرف میزد که عروسشون نشنوه ولی باعث شد همون تصوراتی رو که در مورد زندگیش میکردم بهم ثابت بشهحالا از اون روز دو هفته ای میگذره و من حسابی درگیری فکری دارمما خودمون زندگیمون رو ساختیم البته کم و بیش پدر خودم یه کمکهایی میکرد البته در حد یه کادوی نقدی خوب به مناسبت تولدی عیدی چیزی ولی در کل همین خونه 70 متری و یه زندگی فوق العاده معمولی پر از قسط و قرض رو خودمون ساختیم خیلی هم راضی هستیم درسته خیلی کمبود داریم ولی هرکاری بخواهیم بکنیم نیازی نداریم از کسی اجازه بگیریم برای مسافرت و عمل دماغ یا شخصی ترین مسائل هیچ نیازی به اجازه گرفتن از کسی رو نداریم ولی س چی؟خونه 250 متری البته بنام پدرشوهر در بهترین منطقه شهر،ماکزیما البته اونم بنام پدرشوهر ، تفریح و مسافرت ولی با اجازه پدرشوهر و مادرشوهرووووو به چه دردی میخوره هرکی ظاهرش رو ببینه میگه به به چه زندگی توپی ولی وقتی نتونی خودت تصمیم بگیری کاری رو بکنی چه فایده ای داره هیچی استقلال نمیشه میشه ؟ ولی من خدارو شکر میکنم اگه  هیچ کسی از خانواده شوهرم حمایتم نکرد و نمیکنه حداقل خودم میدونم با زندگیم چیکار کنم و چی کار نکنم از این زندگی ها دورو برم کم نیستند و خیلی دیدم ولی این یکی نوبرش بود دیگه