من و دلنوشته هام

تفاوت طبقاتی
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۳
 

وقتی برای خرید میری توی یه پاساژ بزرگ و می بینی توش غلغله است و کیسه های پر از خرید مردم توشه و تو هم تا حدی که جیبت و شلوغی محیط و مغازه ها اجازه میده خریدت رو میکنی و میای بیرون یه احساس رضایت داری پیش خودت میگی چه خوب پس مردم هنوز پول و حوصله دارند که خرید کنن هنوز با همین حس خوشایند درگیری که اولین صحنه ضد حال رو میخوری :

دو تا جوون خیلی ترو تمیز و آراسته که نشسته اند گوشه خیابون و یکی شون سنتور میزنه و اون یکی دف میزنه و با صدای فوق العاده ای میخونه ، یکی شون یه ریش هنر مندی و موهای بلندی داره یه لباس اسپرت خیلی شیکی هم تنشه ، اون یکی موهاش کوتاهه و ریشش رو سه تیغه زده دخترک به زور دستش رو از دستت در میاره و بدو بدو میره جلوشون و محوشون میشه نمیتونی بغضت رو کنترل کنی مردم دسته دسته رد میشن و بعضی هاشون با تعجب نگاهشون میکنن ، یعضی ها هم پولی جلوی پاشون میندازن ،دخترک رو صدا میکنی و یه هزارتومنی میدی بهش و میگی ببر بده به عمو بلافاصله از کارت پشیمون میشی ولی کار از کار گذشته ،نمیخواهی از الان دخترک فکر کنه که هنرمند موزیسین یه آدم محتاجه دخترک رو به زور راضی میکنی که از اون حالت مسخ شده خارج بشه و صحنه رو تر ک کنه در حالیکه سعی میکنی قضیه رو فراموش کنی از پله های برقی پل عابر پیاده میری بالا،  آخر پله ها دومین ضد حال رو می خوری :

دخترکی که به زور پنج سالش میشد بساط دستفروشی داشت و به شدت از سرما می لرزید چشمانش را نگاه میکنی واقعا میلرزد چشمان سبز زیبایش دروغ نمیگفتند جلوتر میری و بساطش را نگاهی میکنی چند بسته آدامس موزی و چند بادکنک و فال حافظ یک بادکنک و یک بسته آدامس میخری ، خنده روی لبهایش از تو تشکر میکنند خیلی بهم میریزی یعنی جنسهایی که امروز از پاساژ خریدی تا فقط دست خالی نباشی و واقعا بهشان احتیاج نداشتی پول چند وعده غذای دخترک می شد ؟ چقدر لباسهایش نازک بودنداز پله های آن طرف پل عابر پیاده می شوی و به مغازه های نیمه بسته پاساژ این ور خیابان نگاهی می اندازی چرا باید وسایل زیبای پشت ویترین مغازه ها را که فقط جنبه تزئینی داشت را میخریدی و فقط روی میزهای خانه ات میچیدی؟ فقط برای زیبائی خانه ات؟ پس آن دو جوان هنرمند و چشمان سبز دخترک چه؟چیزی نمیخری و دوباره از پله های عابر پیاده بالا میروی به امید اینکه دوباره دخترک راشاید برای آخرین بار  ببینی بساطش همانجاست خودش کجاست؟میبینیش از پله های برقی بالا پائین میرود و با شادی می خندد تورا که میبیند نیم نگاهی و لبخندی تحویلت میدهد لبخندی میزنی و دستی تکانش میدهی دستان کوچکش را با شادی بالا پائین میکند و به بازیش ادامه میدهدشاید سهم زندگی کوچکش همین باشد ،سهم زندگی آن دو جوان هم همینطور کنار اتوبان اتومبیل بی ام و تیره ای که یک دختر و پسر جوان داخلش نشسته اند با سرعت رد می شوند و تو صدای موزیک تند غربی را می شنوی چقدر شادند ، به وضوح صدای قهقهه شادشان را که با صدای موزیک آمیخته میشنوی و قطره ای اشک از گوشه چشمانت قصه امشبت را پایان میدهد