من و دلنوشته هام

لذت زندگی
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٩
 

 

دارم پلیور راه راه صورتی بنفش دخترک را می شورم چند وقته توی سبد چرکهای اتاق دخترک مانده؟شکلاتهای خشک شده رویش به سختی پاک میشود.حیف،چقدر این پلیور را دوست دارم اگر وقت داشتم که به موقع بشورم اینجوری نمیشد

از پریروز مورچه وار دارم میشورم و میسابم ولی احساس خستگی ندارم چرا؟ شاید به این دلیل که میدانم وقت دارم

هرروز 3 الی 4 بار ماشین لباسشوئی را کار می اندازم

امروز چقدر لباسهای کوچولوی رنگی را با دستم شسته ام 10 تکه؟20 تکه ؟ولی با همراهی دخترکم در شسنشو که بجای اینکه لباسها را بشوید سرتاپایش را خیس کرده و ازر خوشحالی جیغ میزند خستگی معنایی ندارد

یک کاسه کوچولوی رنگی را پر از پسته خام و فندق و بادام میکنم و دخترک را بغل میکنم جلوی تلوزیون میگذارم و کارتون محبوبش را برایش میگذارم وقتی اعتراض دخترک را که میگوید من کاسه زرد نمیخوام آبی میخوام را میشنوم با لبخندی میگویم چشم عزیزکم الان برات /ابی اش رو میارم با چشمهای شاد دخترک و لبهای خندان میبینم و جوابش را با لبخند میدهم ، لبخندش بزرگترین تشکر دنیا ست ،چند وقت بود اینجوری از من تشکر کنکرده بود؟چند وقت بود وقتی رنگ کاسه اش را تغییر میداد غر نزده بودم؟

پیراهنهای شسته آقای همسر را در کمدش جا میدهم چند وقت است برایش پیراهنی اتو نکرده ام؟ باید کم کم شروع کنم باید کم کم کارهایی را که وظیفه نمیدانم ولی دوست دارم برایش انجام دهم چقدر دوست دارد برایش پیراهنی اتو کنم چقدر دوست دارد برایش صبحانه آماده کنم چقدر دوست دارد همیشه برایش بخندم انجامش میدهم کم کم همه ماین کارها را سروسامان خواهم داد

دخترک را می بوسم  و میروم سراغ ادامه کارم صدایم میکند چیزی میشنوم که پاسخ اینهمه کلنجار رفتن برای گرفتن تصمیم سرکار نرفتنم را میدهد : مامی من دوست دارم تو نری سرکار پیشم باشی مثل الان که تعطیله

میبوسمش و اطمینان میدهم که تا اطلاع ثانوی تعطیله جیغی میکشه و میگه نمیشه پدر هم نره سرکار؟ و این یعنی رضایت از ماندن در خانه و در کنار من

خیلی کار دارم خیلی کار عقب افتاده که فقط بخاطر نداشتن وقت انجامشان نداده ام

خیلی کارها باید انجام دهم لیستشان مکرده ام فکر کنم دو سه ماهی حداقل برای انجام همه شان وقت لازم دارم

کارهای دخترک واجب ترند باید جبران نبودن هایم را بکنم

نبودن هایم را دوبرابر حس میکنم وقتی به اندازه دودقیقه پای کامپیوتر مینشینم و دخترک آویزانم میشود میفهمم که واهمه دارد که بارز تنهایش بکذارم برای نوشتن یک پست چند خطی ساعتها زمان میگذارم وقفه می افتد شاید همین باعث شود نوشته هایم یکنواخت نباشند ولی ارزشش را دارد