من و دلنوشته هام

دوازدهمین 27 اسفند من
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧
 

یادته ؟ 12 سال پیش یه همچین روزی رو میگم

یادته ؟‌توی اون اتاق کوچیکت که شاید 9 متر هم نمیشد ولی پر از گل و گیاه بود و من از همون روز اول عاشق اتاق پر از گلت شده بود؟

یادته مامانت و عسل من رو به زور کردند توی اتاقت و گفتند بابا بسه دیگه بشینین با هم صحبت کنین ببینین به چه نتیجه ای میرسین؟

یادته من از خجالت مثل لبو شده بودم ؟ تو هم دست کمی از من نداشتی ؟ هنوزم قیافه دستپاچه تو یادم نمیره

یادته من رو نشوندند لبه تختت و تو هم صندلی کامپیوترت رو برعکس کردی و برای اینکه به خودت مسلط باشی محکم پشتی اش رو بغل کردی و زل زدی به گلهای فرش اتاقت؟

یادته چه جوری شروع کردی؟

من که یادمه چقدر دستام یخ کرده بود و نمیتونستم جلوی تکون تکونهای پاهام رو بگیرم . من فقط گلهای روی میزت رو نگاه میکردم

یادته با کلی من و من کردن حرفت رو شروع کردی؟ یادته چی گفتی؟

گفتی آی تک جان فکر میکنم نیازی نیست من توضیحی راجع به خودم بدهم ،خودت داری همه چیز رو میبینی ،

من همینم یه پسر 26 ساله دانشجوی سال دوم مهندسی معدن،هیچی هم از دار دنیا ندارم غیر از اینائی که توی اتاقم میبینی،

یه نگاهی زیر زیرکی به اتاقت کردم : یه کامپیوتر با یه میز فلزی،چند تا گلدون گل،یه گیتار،یه کمد لباس،یه سامسونت زرشکی رنگ،یه کتابخونه پر از کتاب،چند تا ماکت هواپیما که روی کتابخونه ات بود،یه تابلوی نقاشی که الان دقیقا یادم نیست چی بود ، یه تخت که من روش نشسته بودم ، یه میز بغل تختت که یه ضبط مشکی دو کاسته سی دی خور روش بود و الان توی اتاق دخترکه ، یه واکمن روی میز بغل تختت بود و یه کیسخ شن مخصوص بوکس که دو تا  دستکش ازش آویزون بود .یه عینک raiban که روی کامپیوترت یود ،دیگه چیزی یادم نمیاد

تا برگشتم نگاهت کردم دیدم زل زدی به من و نگاهم میکنی خجالت کشیدم از اینهمه بررسی که کرده بودم

یادته ؟ شونه هات رو بالا بردی و گفتی همه اش رو خودم خریدم ، هیشکی توی زندگی کمک من نبوده و نیست هرچی دارم خودم تهیه اش کردم شاید هیچی نداشته باشم ولی همیشه روی پای خودم بودم

یادته؟بعد از کلی من من کردن گفتی ولی میتونم خوشبختت کنم باور کن هیچی ندارم ولی میتونم خوشبختت کنم میدونم باید چیکار کنم که همیشه  احساس خوشبختی کنی

یادته چقدر سرخ و سفید شدم؟ اصلا یادم نیست چی بهت گفتم؟فقط یادمه سرم رو انداختم پائین و گفتم من آدم مادی نیستم برام هم همین مهمه که خوشبختم باشم ( یادم میفته میگم واه واه توی سن 18 سالگی چقدر زود برای زندگیم تصمیم گرفتم )

یادمه پاشدی با آرامشی که هنوزم توی کنترل احساساتت داری در رو باز کردی و مامانت اینا رو صدا کردی ( بازم با همون آرامش کنترل شده ) وقتی اونها با قیافه مظطربی که هیچوقت یادم نمیره نگاهت کردند تو گفتی مامان لطفا با مامان آی تک صحبت کنین بازم یادم نمیره چه جوری جیغ زدند و من رو بغل کردند و بوسیدند

یادته رفتی سراغ همون ساسمونت زرشکی ات و درش رو باز کردی و یه بسته کادو شده رو ( بازم با همون قیافه کنتذل شده ) در آوردی و یه لبخند همراهش کردی و گرفتی سمت من

قیافه مامانت اینا یادته؟‌با تعجب نگاهت میکردند ؟‌به من نگاه کردند و گفتند والله بخدا ما تاحالا ندیدیم این برای دختری از این کارها بکنه عجیبه ، و من چقدر خوشحال شدم

یادته چی برام خریده بودی؟ یه عطر ماگنولیا ، یادته چه قیافه ای شدم ، تعجب کرده بودم آخه ایم عطر رو سالها بود که مامان بزرگم میزد یه عطر کاملا د مده ، یادمه عسل متوجه شد و گفت ببخشید دیگه این داداش ما بلد نیست کادوی زندنه بخره با ما هم که اصلا مشورت نکرده بود

پریروز توی خونه تکونی دوباره لاشه عطره رو پیدا کردم یادته ؟ دوباره کلی ذوق کردم

یادته بعدها ازم میپرسیدی چرا اون عطره رو نمیزنی و من فقط بهت لبخند میزدم؟

ولی باور کن بهترین و زیباترین کادوئی بود که از تو گرفتم چون نه تنها اولین کادوی تو به من بود بلکه همین که برام وقت گذاشته بودی و با اون عقل کاملا پسرونه به دور از هر نوع تجربه خرید کادو برای یه دختر خریده بودیش .

عزیزم 12 تا 27 اسفند رو پشت سر گذاشتیم ، خیلی سختیها کشیدم ،خیلی مشکلات داشتم ، ولی تو بقولت پایبند بودی چون با دست خالی خوشبختم کردی

بابت خوشبختیم ازت ممنونم