من و دلنوشته هام

دوستت دارم
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
 

6 سال گذشت ، 6 سال با تمام خوشیهاش و گاهی غصه های کوچیکش ،6 سالی که بیشترش خوبی بود و مهربونی ، میشه گفت همه اش عشق بود و مهربونی و محبت

6 سالی که من به نوبه خودم 6 سال منتظرش بودم 6 سال با همه ناملایمات جنگیدم تا بهت برسم و میدونم تو هم به سهم خودت 6 سال جنگیدی که بتونی موقعیتی رو جور کنی که بهم برسیم

ازت ممنونم بابت تمام این 12 سال و تمام این 6 سال همخونگی عاشقانه

ازت ممنونم بابت اینکه به من عشق ورزیدن رو یاد دادی

ازت ممنونم بابت همه چیز ، همه محبتهایی که توی این 6 سال نصیبم کردی و باعث شدی حتی در ناملایمات حتی برای یک لحظه احساس پشیمونی نکنم شاید یه موقعهایی از سر خستگی حرفی غیر از حرف دلم زده باشم ولی تو بهتر از هرکسی میدونی که مروز تورو خیلی خیلی خیلی بیشتر از 27 اسفند 74 و خیلی خیلی بیشتر از 12 اسفند 80 دوست دارم بخاطر همه مهربونیهات ، بخاطر همه مردونگیهات ،بخاطر همه احساساتت ، بخاطر شعورت ،بخاطر متانت مردونه ات ، بخاطر احساس خوبی که از زندگی بهم بخشیدی ، بخاطر دختر زیبائی که حاصل همین عشقه بخاطر همه چیز همه چیز

ساعت 3بعد از ظهر 12اسفند 80 یادته؟ عید غدیر 80؟ روزیکه 6 سال منتظرش بودیم؟ چقدر سختی تحمل کردیم؟چقدر حرف از طرف خانواده ها تحمل کردیم؟ چقدر تو احساس بی پناهی میکردی و میگفتی اگه من یه پدر واقعی داشتم تو اینقدر سختی نمی کشیدی ؟ من بهت چی گفتم ؟ نگفتم غصه نخ.ور ما دستمون رو روز زانوی خودمون میذاریم و بلند میشیم و زندگیمون رو میسازیم؟‌اینکاررو نکردیم؟ زندگیمون رو نساختیم؟مگه ما از دنیا چی میخواهیم؟ غیر از یه سقف کوچولو روی سرمون و دل خوشو یه زندگی به دور از هرنوع تنشی؟ نساختیمش؟ ساختیم .خوبش رو هم ساختیم . بخدا هیشکی زندگی من و تورو نداره .غیر از اینه که ما خوشبختیم؟

برای من یکی همین که هرروز عاشقتر از دیروزم کافیه میدونم برای تو هم همین بسه .میشناسمت خیلی بیشتر از خودم میشناسمت میدونم که تو هم همین عقیده رو داری

میدونم که به هیشکی احتیاج ندارم غیر از تو ، تو تمام وجود منی ، این حس قوی تر از روزهای اول باهامه خیلی قوی تر از 6 سال پیش چنین روزیکه بغل دستت نشسته بودم .اون روز با اینکه بخاطر 6 سال جنگیدنم با همه خوشحال بودم که بغل دستت نشسته ام و منتظر اون چهار تا کلمه عربی که برام مفهومی نداشت بودم که یه نفس راحت بکشم یه حس عجیب ترس و دلشوره هم داشتم که هیچوقت هیچوقت فراموشش نمیکنم . اونروز بدون اینکه کسی رو ببینم توی افکار خودم غرق بودم : یعنی این آدمی که 6 سال برای رسیدن بهش جنگیدم منو سربلند میکنه؟ یعنی فشار زندگی منو بهم نمیریزه؟ یعنی من در مقابل فک و فامیل خودم که اکثرا حس خوبی نسبت به تو نداشتند کم نمیارم؟ منی که اصل ابرام هیشکی غیر از تو مهم نبود ولی همیشه میخواستم تو بهترین جلوه کنی ولی عواملی باعث شده بود من در مقابل همه سکوت کنم. اگه از پس زندگیمون برنیائیم چی؟

یادته اون روزها حتی پول خرید یه سکه طلا رو نداشتی ولی دیگه خسته شده بودیم و تو میخواستی زندگیمون رو شروع کنیم؟یاده حتی پول پیش خونه اجاره ای رو هم نداشتیم؟‌یادته ... یادته... یادته از اینکه خانواده ات حتی 1000 تومن به تازه عروس نازنازی تو که لای پرقو بزرگ شده بود ندادند . من چیکار داشتم میکرده؟ وقتی نگاه خشمناک مادرم و چشمهای اشکبار پدرم یادم میفته خنده ام میگیره

الان من کجام؟ الان میفهمم که خیلی هم دختر عاقلی بودم من کسی رو انتخاب کردم که ارزشش رو داره تو ارزش همه سختی ها ، همه حرفها ،همه مشکلات رو داشتی و داری

الان تو کجائی؟‌توی بهتریم مرتبه از نظر ارزش توی کل خانواده من ، خودت میدونی که خانواده مادی نداشتم و ندارم ولی براشون آسایش دخترشون خیلی مهم بوده و هست و الان این آسایش رو توی دخترشون میبینن شاید هنوز هم سختی مالی داشته باشیم ولی الان کجائیم و 6 سال پیش که حتی پول خونه اجاره ای رو هم نداشتیم؟

برای همه چیز ازت ممنونم . تنها هدیه من برای تو یه قلبه که هرروز عاشقتره دلم میخواد 60سال هم بیام با همین شور بهت بگم دوستت دارم