من و دلنوشته هام

ذهن سیال من
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۸
 

صبح پاتو که از خونه میذاری بیرون هوای بارونی بهاری می زنه توی صورتت یه نفس عمیق میدی توی ریه هات و از نم نم بارونی که میخوره روی پوست صورتت سرحال میشی توی دلت میگی کاش مجبور نبودی سوار ماشین بشی و با عجله خودت رو به محل کارت برسونی و می شنوی که آقای همسر میگه خب یک کمی از راه رو پیاده برو با تعجب نگاهش میکنی چون فکر می کردی توی دلت حرف زدی ولی انگار دلت بلند حرف زده بود و فقط می گی نه بابا نمیشه دیر میشه و با دلخوری سوار ماشین می شی و دخملکت رو بغلش می کنی و می ری توی هپروت

امروز صبح ذهنت بدجوری سیاله : گذشته ، حال ،آینده . دوباره گذشته ،حال ،آینده ... هرچی می ری توی گذشته میبینی همیش بارون رو دوست داشتی همیشه همیشه

آهنگ محبوبت هم که از پخش ماشین بلند شده به این سیالی بیشتر کمک میکنه

میری توی 10 سالگیت : آی تک بارونیت رو بپوش خیس میشیاااااااااااا ، نه نه نه من دوست دارم بارون خیسم کنهههههههههه

میری توی 15 سالگیت :آی تک چترت یادت نره توی راه مدرسه خیس می شی مریض می شی امتحان دارییییییییییییییییی ، نه نه نه دوست دارم زیر بارون قدم بزنم و توی دلت میگی کاش یه پسر خوشگل هم بود باهاش راه میرفتم

میری توی 20 سالگیت:آقای همسر که اون موقع دوستت بود از اینکه زیر بارون راه بره بدش میامد ولی تو همچنان عاشق بارونی حتی از نوع تندش ولی مجبوری بخاطر اون کمی رغایت کنی کمی هم اون رعایتت میکنه

آهنگی که توی فضای ماشین پخش می شد و تورو برده بود به گذشته عوض میشه و بجاش یه آهنگ تند فضا رو پر میکنه چشمات رو که بسته بودی تا لذت بیشتری ببری و رو باز میکنی یهو پرتاپ میشی به حال .اه از هرچی ترافیکه بیزاری وای همه شیشی ماشین خیس بارون دوست داشتنیه کاش الان می تونستی دخملک خواب توی بغلت رو که هر از چند گاهی خر خر هم میکنه بذاریش روی صندلیش و از ترافیک استفاده کنی و پیاده بشی پا به پای ماشین کمی پیاده راه بری یعنی اگه یه همچین پیشنهادی به آقای همسر بدی بهت نمیخنده نه ولش کن اول صبحی فکر میکنه زده به سرت .

اون موقعها هر وقت دوست داشتی و هوس میکردی هر کاری میتونستی بکنی یه نگاه به دخملک واب توی بغلت می کنی و می بوسیش و چشمات رو میبندی و توی دلت میگی یعنی دوباره کی می تونم هوسهای آنی خودم رو جوابگو باشم . آقای همسرت میره وسط افکارت و میگه داری به چی فکر میکنی ؟ با تعجب میپرسی یعنی اینقدر معلومه تو فکرم ؟ و راستش رو کمی با سانسور میگی هیچی به بارون فکر میکردم .

چشمات رو دوباره می بندی ایندفعه پرتاب میشی به آینده

10 سال دیگه کجائی؟‌توی یه خونه بزرگتر از این خونه که پنجره های رو به حیاط پر درخت داره داره بارون میاد دلت میخواد بری بیرون قدم بزنی یه نگاه به دخترکت که الا دیگه یه دختر تازه بالغ توی سن حساسیه میکنی و پشیمون میشی نه ولش کن امتحان داره بری بیرون حواسش رو پرت کردی یه کت نازک به تنت میکشی و به دخترکت میگی من توی حیاطم دارم قدم میزنم کاری داشتی بهم بگو

15 سال دیگه کجائی؟ توی یه خونه ویلائی بزرگتر که پنجره های رو به حیاط پردرخت داره با یه استخر کوچولو بارون میاد یه نگاه به دخترک میکنی که داره پای تلفن پچ پچ میکنه میری جلوی روش وایمیستی میگی عزیزم مگه تو فردا امتحان ترم دانشگاهت نیست ؟‌میشنوی که میگه الان پامیشم و لبخند تحویلت میده چشمکی بهش میزنی و میگی من لب استخر نشستم کاری داشتی صدام کن

25 سال دیگه کجائی؟ توی همون خونه تنهای تنها بارون میاد حسش نیست بری توی خیابون یا حیاط راه بری آخه منتظری نوه ات بیاد و با هم بازی کنین هرچی منتظر می مونی نمیان دیر کردند بارونی ات رو میپوشی میری جلوی در منتظر می مونی از دور یه دخترک با روبانهای خوشگل با همون موهای منگولی شبیه موهای دخملک خودت بدو بدو میاد و می پره بغلت  و تو هم غرق بو سه اش میکنی و دستش رو میگیری میری زیر بارون قدم بزنی . صدای دختر خودت رو که حالا یه خانم بزرگ شده میشنوی که می گه مامی نبرش سرما میخوره بارون میاد و نوه ات داد میزنه نه نه نه من دوست دارم بارون خیسم کنهههههههه

با بوق ماشین بغلی دوباره پرتاب می شی به حال و میبینی دخملک 2.5 ساله ات توی بغلت خوابه و تو تا کجا ها پیش رفتی می بوسیش لبخندی توی خواب تحویلت میده