من و دلنوشته هام

دوستان طلاقی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که آیا بیام یه پست نازنینم رو در مورد یه مسئله دلگیر که مربوط به زندگی خودم هم نیست رو حروم کنم یا نه؟حروم که نه ولی خب اینقدر این قضیه مزخرفه که دلم برای پستم میسوزه ولی در نهایت نتونستم مقاومت کنم.

وبلاگ قشنگم ببخشید شاید کمکی بشه برای تغیر احساسم یا کمکی بشه به دوستانم

راستش آقای همسر یه دوست قدیمی داره که شاید بالای 25 ساله که با هم ارتباط دارند و جالب اینجاست که من توی این 12.13 سالی که این آقای و خانواده اش رو میشناسم هیچ وجه اشتراک فکری بین این دوست و آقای همسر پیدا نکردم ولی خب چرا با هم دوست هستند و چرا این دوستی دوام آورده من نمیدونم ولی اینو میدونم که دوست آقای همسر وابستگیش بیشتره

خلاصه که این آقا درس درست و حسابی که نخونده ( شما بخوانید تا اول دبیرستان) و چون یه دونه پسر خانواده هم بوده پدر محترمشون هم که نذاشته کاروکاسبی یاد بگیره و چون لوس تشریف داشته اون موقع که هنوز سبیلهاش سبز نشده بوده یه ماشین زیر پاش بوده و دختر بازی میکرده و با اینکه پدر پولداری نداشته ( بازنشسته بانکه) ولی به این اقا پسر گل گلاب خیلی رسیده 

یه نامزدی نافرجام داشته و بعد برای اینکه افسردگی نگیره سال 74 زودی براش زن گرفتن

حالا  زنش: یه دختر شیطون بوده که چون عاشق پسرخاله اش میشه و پدره مخالف بوده به زور به اولین خواستگاری که در خونه رو زده و از بد روزگار همین آقا بوده دادتش 

از روز اول با هم اختلاف داشتند و از بد روزگار دو تا بچه با اختلاف سنی 1.5 سال همون اوایل ازدواجشون بدنیا آوردند که عین دسته گل میمونن الان یکیشون کلاس اول راهنمائیه و دختره یکیشون یه پسر کلاس پنجم ابتدائی و باورتون نمیشه اگه بگم این دوتا مثل دو تا فرشته هستند مودب درسخون با کلاس ....

خانم خونه از اون دخترهای پررو و بی چاک و دهن حساب میشه هرچی از دهنش در بیاد توی جمع و خلوت نثار آقای محترم میکنه

آقای خونه هم دست بزن خوبی داره و براحتی زیر مشت و لگد سیاهش میکنه

خانم خونه دوست خوبی برای من شده البته یه موقعهایی حرصم رو درمیاره ولی در کل میشه روی دوستیش حساب کرد  و خانم با انگیزه ای در مورد تحصیله ( خونه همین آقا دیپلمش رو گرفت و وارد دانشگاه شد)

آقای خونه از کار بیرون اصلا هیچی بارش نیست و هنوز توی سن 39 سالگی اگه پدرش به دادش نرسه بچه هاش گرسنه میمونن ولی توی خونه خیلی کمک زنش بوده خونه رو همیشه آقا تمیز میکنه غذا درست میکنه ظرف میشوره بچه هارو میبره مدرسه و میاره و .....

خانم خونه اینا رو نمیخواد ولی معلوم هم نیست چی میخواد از موقعی که رفته دانشگاه کمی هم خودش رو گم کرده در حالیکه تمام لحظاتی که این خان دانشگاه بوده آقای خونه تمام زحمات بچه ها و خونه و شهریه دانشگاه رو به گردن گرفته و خانم خونه درس خونده و حالا همسرش رو نمیپسنده ( البته قبل از این قضایا هم اصلا با هم نمیساختند )

آقای خونه آرومتر شده دیگه زنش رو نمیزنه و داد و بیداد نمیکنه ولی هیچ کار مثبتی هم برای بهبود وضع زندگیشون انجام نمیده چون عرضه کار کردن نداره

خانم خونه هرچی لیچار بلده نثار خانواده آقا میکنه

خان خونه هر 6 ماه یه دفعه پاشو میکنه توی یه کفش که من طلاق میخوام و آقای خونه میگه باسشه بریم طلاقت بدم ولی فرداش خوش و خرم هستند با هم

پریشب این خانواده خونه ما دعوت بودند و سر حال ، داشتند با هم برنامه سفر عیدشون رو میچیدند یکی میگفت بریم سوریه اون یکی میگفت بریم شمال دوباره یکیش میگفت بریم جنوب یکیش میگفت بریم اصفهان وووو موقع خداحافظی هم خندون بودند

دیشب تو خونه با دخملک تنها بودیم و در حال بازی و نقاشی و لگو بازی و ... بودم تلفن زنگ زد  آقای دوست بود گفت خونه ای من یه دقیقه بیام اونجا گفتم آره ولی دوزاریم افتاد که هوا پسه در رو که باز کردم دیدم خانم دوسته و از همون دم در شروع کرد که دیگه به اینجام رسیده  و دیگه من طلاق میخوام و هرچی میگفتم بابا بیا تو بشین همون جا دم در واستاده بود دل توی دلم نبود داشت آبروم جلوی درو همسایه میرفت

با بدبختی آوردمش توی خونه و پشت سرش شوهرش و آقای همسر هم رسیدن

ایندفعه خانم خونه میگه من نه مهریه میخوام نه بچه میخوام نه تورو میخوام و نصف خونه ای که به ناممه رو هم به نامت میزنم وووو

آقای خونه هم سکوت سکوت سکوت

من و آقای همسر هم همش میگفتم یه ذره یواشتر بابا تو عصبانی هستی نمیدونی چی میگی و اون داد میزد که شماها نمیدونین من چی میگم

دعوای این دفع هم سره  این بود که مادر شوهر محترمشون ( که میدونین اکثر دعواها سر همینه ) از کربلا اومده و برای همه سوغاتی آورده برای این خانم چیز دندونگیری نیاورده  

اینفعه ما دو تا فقط گوش کردیم و اظهار نظر نکردیم فقط دخملک اون وسط با فریاد خانمه صداش اوج میگرفت و شعر پریای احمد شاملو رو بلند بلند میخوند

وقتی از در رفتن بیرون نفس راحتی کشیدم و در رو بستم و با آرامش سه تائی همدیگر رو بغل کردیم و شام خوردیم و یه فیلم نصفه نیمه دیدیم و خوابیدیم

پ.ن1: من نمیتونم وبلاگ بعضی از دوستان رو باز کنم نمیدونم چرا دلم براشون تنگ شده ( بلفی جون و پروانه جون و .... )

پ.ن2:امروز صبح شنیدم خانمه رفته تقاضای طلاق داده ایندفعه انگار جدی ترع

پ.ن3:من هنوز یادم هست که باید جواب بازی ترانه ها رو بدما ولی زمان میخوام ( انگار میخوام آپالو هوا کنم )