من و دلنوشته هام

انرژي مثبت
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
 
يه روز قبل از اينكه پست قبلي رو بذارم طبق معمول داشتم به وضعيت كارم فكر ميكردم
توي يكي از پستهايي كه دو سه ماه پيش اينجا گذاشته بودم و كلي از كارم و شرايطم ناله كرده بودم ناني جون خواهر آقاي همسر ( تعجب نكنين خب من خيلي باهاش دوستم و خواننده دائمي وبلاگ منه و با اينكه ازم 6.7 سال كوچيكتره خيلي با هم دوستيم) يه كامنتتي گذاشته بود كه شما دو تا با سختي زندگيتون رو ساختين نذار حالا كه تونستين كمي به زندگيتون سروسامون بدين و به آرامش رسيدين اين چيزها زندگي عاشقانتون رو تحت الشعاع قرار بده . راستش اون پستم خيلي كامنت داشت ولي ناني جون كه از همون اول يعني از 12 سال پيش شاهد فراز و نشيبهاي زندگي من و برادرش بود و كاملا منو ميشناخت با اون كامنتش خيلي منو به فكر واداشت . شايد خودشم يادش نباشه چي گفته ولي دو سه ماهي اين جمله اش بدجوري فكر منو مشغول خودش كرد.
راست ميگفت ما اين زندگي رو به سختي ساختيمش شايد يه روز قدرت داشته باشم براتون از اون روزها بنويسم (ولي الان نميخوام انرژي منفي ايجاد كنم ) نبايد اجازه بدم كارم باعث كدورت توي زندگيم بشه و اگه همينجوري ادامه پيدا كنه چه بخوام چه نخوام با خودم انرژي منفي رو ميبرم خونه من كار ميكنم كه تو خونه آرامش رو ايجاد كنم نه اينكه كار كنم و اعصاب خورديم رو ببرم خونه
به چه بهائي؟
9 سال كاركني .سرپرست مهمترين قسمت يه هتل درست و حسابي باشي با كوهي از مسئوليتها و مشكلات و .... 6 روز در هفته 8 صبح بري 4 بعد از ظهر خسته و كوفته بيائي خونه نه حوصله همسرت رو داشته باشي نه حوصله دخملت رو . نه توي رفت و آمدهاي دوستانه و خانوادگيت بتوني سرخوش و سر حال لذت ببري .
به چه بهائي؟
خلاصه كه يه روز قبل از پست قبلي تو خونه به مه اينا فكر ميكردم و اون دوستم يادم افتاده بود يهو بي مقدمه رو به آقاي همسر كردم و گفتم تصميم گرفتم كه سال 87 يه تغييرات اساسي توي زندگيم بدم .نگاه همسر پر از سوال شد . گفتم اگه حتي كار اون سازمان دولتي درست شد نميخوام برم ميدوني شايد از نظر مالي خيلي برامون بهتر بشه ولي ما كه پايه زندگيمون رو روي پول بنا نكرديم درسته؟سري به علامت تائيد تكون داد و گفت پس ميخواي چيكار كني؟ گفتم تو كه ميدوني من شايد هر از چند گاهي بگم آي دلم نميخواد برم سركار ولي خيلي فكر كردم ديدم من آدمش نيستم كه بتونم همش خونه بمونم احساس پوچي ميكنم ولي ميتونم يه كاري پيدا كنم كه مثلا سه روز در هفته رو برم حالا ممكنه از نظ مالي كمي سخت باشه نه؟
آقاي همسر يك نگاه عاقل اندر سفيهانه كرد و گفت : اگه ايمجوري رويا پردازي كني و نتوني به رويات برسي تو ذوقت ميخوره ها وگرنه منم ترجيح ميدم در آمد زندگيمون كمتر باشه ولي خانمم خوش اخلاقتر باشه و دخترم هم راضي تر
گفتم يعني فكر ميكني پيدا نشه؟
گفت نميدونم ولي زيادبهش فكر نكن تو ذوقت ميخوره بابا درست نشد از عيد نرو سر كار دوسه ماهي استراحت ميكني بعدش منكه ميدونم تحمل تو خونه نشستن رو نداري يه كاري پيدا ميكني هرچند وضعيت كار خيلي بد شده ولي اگه اينجوري حالت بهتر ميشه خوبه كه انجامش بدي و منكه تصميم داشتم انرژي منفي نگيرم از اون حالت لم داده خودم رو خارج كردم و صافتر نشستم و گفتم ببين اگه همون يه روز تدريس توي موسسه بابا رو داشته باشم و دوروز ديگه هم چه ميدونم يه جائي كار بگيرم و دخملك رو هم فعلا مهد كودك نذارم و روزائي كه خونه ام جبران نرفتم به مهدش رو با بردن به پارك و كلاسهاي متفرقه جبران كنم عاليه ديگه؟تازه بابا بهم گفت اگه وقت آزاد داشتي بيا سر اون يكي كلاسهاي من بشين و روش تدريس رو ياد بگير تا اون يكي كلاس رو هم بده تو درس بدي يك كمي سر خودشم خلوت تر ميشه منم دو تا كلاس دارم كه درس بدم هان؟
باز از اون نگاهها تحويلم داد و گفت بگير بخواب
ولي من تا چند ساعت فكرم مشغول بود و ميگفتم حتما يه راهي هست ديگه تازه هي حواسم بود كه مهروش جونم بگم فيلم راز رو هم بده كه انرژي مثبتم بيشتر بشه
صبح كه بيدار شدم خيلي كوفته بودم ولي يه انرژي خاصي داشتم رسيدم سركار يه ساعتي از كارم گذشته بود كه مدير قبليه هتلي كه كار ميكردم (تقريبا 7 سال پيش ) بهم زنگ زد هميشه بهم زنگ ميزنه مخصوصا وقتي دنبال كارمند ميگرده . ايندفعه هم از هر دري حرف زد از پسرش كه ديگه 14 سالش شده و داره باشگاه بدنسازي ميره و از صاحب اون هتله از بچه هاي قديمي هتل از كارمندي كه دوسال پيش من براش فرستادم و از....از....از.... منم از محل كارم گفتم و از...از...از...
خلاصه در نهايت گفت همون كارمنده كه من براش فرستاده بودم دانگاه قبول شده و دوشنبه ها و سه شنبه ها نميتونه بياد و مستاصله و ازم كمك ميخواست كه كسي رو براش بفرستم بدون اينكه حرفي بزنم گفتم خب چقدر بهش حقوق ميدي؟ گفت چه ميدونم هرجوري كه راضي بشه بياد خب گفتم حتما الان ميخواي؟ گفت چطور؟گفتم اگه بعد از عيد بود من ميومدم
مكثي كرد و گفت ها؟ راست ميگي؟تو بيائي كه بهت پول بيشتري هم ميدم تو صاحبخونه اي بابا يعني ميائي واقعا؟ و من گفتم نميدونم ولي ميام باهاتون حرف ميزنم
تلفن رو كه قطع كردم نميدونستم اول پست جديد بذارم يا اول زنگ بزنم به آقاي همسر يا ... هول بودم نه براي كار جديد چونكه هنوز معلوم نيستم قبولش كنم يا نه يا اصلا به توافق برسيم يا نه فقط بخاطر اينكه اون انرژي مثبت شديدا گرفته بود و يعني اينكه اون دوست من هم با همين خيالپردازيها انرژي مثبت رو به سمت خودش بازتاب داده بود.
امروزم منشي بابا بهم زنگ زد و گفت جزوه هات رو دارم تكثير ميكنم براي بعد از عيد پنج شنبه ها برنامه اي نذاريا يعني هنوزم انرژي به سمت منه
ميدونم از نظر مالي خيلي كمتر عايدم ميشه ولي خيلي چيزها بدست ميارم حالا ميخوام برم سراغ انرژي مثبتم براي ادامه تحصيل و يادگيري كارهاي هنري براي يك كار خانگي و خدا رو چه ديدي يه كاري ياد بگيرم و تو خونه با دوروز كار كردن در آمدم هم بيشتر بشه هان؟
فقط ميدونم اين محل كارم بدجوري دست و پامو بسته اگه بيام بيرون فكرم هم آزاد تر ميشه و ميتونم به جنبه هاي مختلف كاري فكر كنم .
ميدونم كه دوروبرم اينقدر بازار كار خوبي هست كه اگه پشيمون بشم يه روز هم بيكار نخوام ماند اينو ميدونم پس چه كاريه كه اينقدر قدرت مانور رو از خودم بگيرم.
شايد اصلا پيشنهاد مدير قبلي مو قبول نكنم ولي اين اتفاق علاوه بر اينكه حس خوبي بهم داد كه هنوز بعد از 7 سال هنوز پيش اون آقا اعتبار دارم بهم ثابت شد كه آب اگه يه جا بي حركن بمونه ميگنده . با تمام وجودم حس كردم من آبي هستم كه نبايد يه جا ساكن بمونم . من بايد ريسك كنم . مگه با همين فكر صاح خونه نشديم . كي فكرشو ميكرد ما با اون دست خالي خونه بخريم . اينكه ديگه از اون سخت تر نيست هست؟ نهايتش جواب نميده هان؟
هيچوقت بي فكر عمل نكردم هميشه سنجيده بوده ايندفعه هم ايمان دارم كارم سنجيده است چون يك ساله دارم روي اين قضيه فكر ميكنم به نظرم مي ارزه كه سه روز كار كني ولي زندگيت آرامش داشته باشه و يه مادر خوب و يه همسر خوب باشي و هميشه خونه ات تميز بهشه بتوني روي ادامه تحصيل فكر كني و ....

پ.ن:تصميم دارم توي اين چند روز آينده يه سر برم پيش مدير قبليم ببينم شرايطشون چيه ولي اصلا نميخوام خيلي بهش فكر كنم كه اگه به توافق نرسيدم توي ذوقم بخوره ولي انرژي هاي مثبت رو حفظ ميكنم