من و دلنوشته هام

مرسي ار دلداريهاتون
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
 
يه موقعهايي آدم يه خبرهايي ميشنوه كه براي داشته هاش و سلامتش شاكر ميشه
نميدونم براي شماها هم پيش مياد يا نه ولي من وقتي خيلي دلم ميگره يا ناراحتم مثلا مثل پست قبلي يه خبري بهم ميدن كه از احساسم شرمنده ميشم الان هم همون غمم باهام هست ولي كمتر ولي وقتي بهش فكر ميكنم و به خبري كه ديروز بهم دادن خجالت ميكشم
راستي ممنون از همدردي هاتون و لوس كردنهاتون (منكه يه عالمه سبكتر شدم)
براي همه اين حالتها پيش مياد ميدونم فط مهم اينه كه طرف مقابل كه ميشنوه اونو براي خودش تفسير نكنه و بذاره به حساب ناراحتي اون لحظه آدم .
خبره چي بود؟نميخوام ناراحتتون كنم ولي خودم خيلي شوكه هستم و بيشتر از اينكه به ناشكري خودم فكر كنم به اون بنده خدائي كه اين اتفاق براش افتاده فكر ميكنم
راستش ما يه فاميل نه چندان دوري داريم كه يه مقداري نخاله تشريف دارند عملا خيلي خانواده اش از دستش اذيت شدند .آدم بدي نيستا ولي خيلي بي فكريهاتو زندگيش كرده يك كلام نتونسته توي خانواده اش آرامش ايجاد كنه هميشه مشكل مالي داشته اند و سر اين قضايا خانواده اش تحت فشار بوده اند و تلاشي هم براي درست كرد وضعيت ماليش نميكنه
در عوض خانمش يه خانم مهربون زحمتكش بود كه با پول معلمي حفظ ظاهر ميكرد و خيلي براي زندگيش مايه ميذاشت
دو تا دختر دارند كه الان يكي 14 سالشه يكي 23 سالشه
دو سال پيش اين خانم مهربون و زحمتكش توي سن 44 سالگي توي خواب سكته كرد و فوت كرد بماند كه اين بچه ها بخصوص بزرگه چه ها كه نكشيدند و توي اين دوسال با بدبختي با سيلي صورتشون رو سرخ نگه داشتند . بخصوص كه دختر كوچيكه توي سن حساسي بود و بزرگه بايد مراقبش بود .
دختر بزرگه سالها عاشق يه پسري بود و پدرش مخالفت ميكرد تا اينكه بعد از مرگ مادرشون ،پدر من پادرميوني كرد و از اونجائيكه پدرشون عملا روي حرف باباي من حرف نميزنه قبول كرد و اينا توي يه مهموني 20 نفره بعد از چهلم مامانشون به عقد هم دراومدند .
يك كمي زندگيشون بهتر شده بود و ما كلي خوشحال كه دختر بزرگه حداقل به عشقش رسيد چون خانواده پسره خيلي هواشونو داشتند و چون خودشون هم دختر نداشتند مثل دختر خودشون باهاش رفتار ميكردند حتي خواهر كوچيكه رو هم زير پروبالشون گرفته بودند.
دختره هروقت منو گير مياورد يواشكي ميگفت من دارم ريز ريز از حقوق مامانم جمع ميكنم تصميم دارم يه جهازي ببرم خونه شوهر كه زحماتشون رو جبران كنم و اينو خريدم و اونو خريدم و ...
ديروز كه اعصابم خورد بود و ناراحت بودم خواهرم با هق هق زنگ زد و گفت دختر بزرگه چند روز پيش كه سالگرد دوم مادرش بوده بعد از سرخاك يهو حالش بد مبشه و چشاش چپ ميشه و سفيدي چشش ميمونه و الانم تعادل حركتي نداره خلاصه از اونروز 4 تا دكتر بردند و همگي متفق القول معتقدند ام اس گرفته . البته امروز جواب ام آر آي رو خواهند داد و اميدوارم كه اشتباه تشخيص داده باشند.
وقتي ياد آرزوهاي اين دختره ميفتم گريه ام ميگيره و از خودم و احساسات ديروزم شرمنده ميشم