من و دلنوشته هام

خردادي آشفته
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸
 
حسهاي خردادي يه موقعهايي با هم در ستيزند و منو آزار ميده . از ديروز در ستيزند بدجوري
البته بي دليل كه اين حسها به وجود نمياد كه مياد؟
رفتم دكتر ارتوپد و وقتي بهم گفت كه آرتروز گردن گرفتم و يه مشت قرص و آمپول داد و در نهايت با يه حالت مشكوكي پرسيد كه استرس كه نداري و من مونده بودم راستشو بگم يا نه سري تكون داد و اولين قرص آرامبخش تجويزي عمرم و نوشت از درون شكستم و اين شد استارت اوليه براي جنگ احساسات خرداديم
از در مطب كه اومدم بيرون بغضم شكست . توي آينه يه مغازه آينه شمعدون فروشي خودم رو نگاه كردم با اون صورت جوش جوشي و موهاي چرب و چيلي و چشاي پف كرده پشت عينك و يه گردن آرتروزيده بيشتر شبيه يه زن 50 ساله بودم.
ديگه نميتونم با اين گردن درد كيفم رو سمت راست گردنم بندازم و اين منو كلافه ميكنه كيفم روي شانه چپمه و من انگار يه چيزي رو جا گذاشتم .
ديگه نميتونم توي تختم دراز بكشم و كتاب بخونم چون براي گردنم خوب نيست و اين يعني ترك يه عادت دوست داشتني
ديگه نبايد دمر بخوابم چون براي دستم بده و اين يعني اينكه من با وجود خوردن قرص آرامبخش ديشب تا صبح جون كندم تا بخوابم و اين براي مني كه تنها زمان استراحتم 5.6ساعت خواب شبه فاجعه است
ديگه نبايد زياد با كامپيوتر كار كنم اونم براي مني كه كارم با كامپيوتره براي مني كه اتيادم وبگرديه
دكتره ميگه بايد برم استخر و راه برم ميگه برام خوبه هه هه زهي خيال باطل من يه موقعهايي وقت دستشويي رفتن ندارم
عصر با تمام اين افكار مرسم خونه مامان اينا همه اينا رو توضيح ميدم هيشكي درك نميكنه هيشكي مامانم ميگه آخي آره منم خيلي گردن درد دارم دكتر هم به من همينا رو گفت بايد رعايت كي به منم آمپول   D3 داده و تو با حرص توي دلت ميگي بابا من تازه 30 سالم شده ولي شما 58 سالته .ولي هيچي نميگي اصلا دركت نكرده
آقاي همسر مياد و بهش ميگي ميبوستت و ميگه چقدر بهت ميگم دخترك رو اينقدر بغلت اينور اونور نبر اونم دركت نكرده اصلا اصلا
تو بغض داري چرا هيشكي متوجه نيست كه تو فقط همدردي ميخواي تو فقط لوس شدن ميخواي تو فقط نياز داري تو سينه همسرت فرو بري تو احتياج به استراحت داري
يه مادر همسرت زنگ ميزني ميدوني كه براي اون نميتوني خودتو لوس كني چون لوست نميكنه ولي ميگي حالا خدا رو چه ديدي شايد اومديم و امروز شانس داشتيم كلي ناله ميكني از كارت ميگي از دردت ميگي از دكترت ميگي و فقط ميشنوي آخي مواظب خودت باش و شروع ميكنه از مريضي اون يكي نوه اش ميگه و اينكه بسته هايي كه براي تولدش فرستاديم و دستش رسيده ميگه و از مهموني سه شنبه مامانت ميپرسه و در نهايت ميگه ميبوسمت خداحافظ
اه اينم نشد
خواهرم هم تا آخر شب كلاس بود و نبود كه حداقل غر غر كنم
سرخورده و افسرده ميام خونه و قرص آرامبخشي كه هميشه برام ترسناك بوده و به اميد خواب راحت ميرم توي تخت اينقدر افكار عجيب مياد تو ذهنم كه تاصبح درست نميخوابم و از اينكه توي اين موقعيت نازكش هم ندارم گريه ام ميگيره
اگه سركار نميرفتم اگه اينقد ر وضعمون خوب بود كه نيازي به حقوق من نبود اگه مامانم دركم ميكرد اگه آقاي همسر تو اينجور مواقع به جاي اينكه سكوت كنه و كلمات تكراري عشقولانه تحويلم بده و اگه بجاي حرفهاي واقع بينانه بهم بگه كمي فقط كمي بهم احساس آرامش منتقل كنه
اگه ميتونستم يه دوروز دور از همه تنهاي تنها تو خونه بمونم و تو تخت باشم و فقط كتاب بخوني و هله هوله ام رو همونجوري كه دوست دارم توي تخت بخورم بدون اينكه نگران باشم كه الان دخملك مياد و هله هوله اي كه براش ضرر داره و خطرناكه رو نميذاره تو دهنش حالم بهتر ميشد
اگه كمي فقط كمي احساس ميكردم كه تو و همسرت براي خانواده آقاي همسر خيلي مهم هستيم و براشون اهميت داريم و رابطه مون فقط يه رابطه تصنعي نيست و فقط بخاطر دخملك نميبينيمشون حالم بهتر ميشد
اگه كمي فقط كمي  زماني كه اونها براي خودشون كاري ميكنند يا تصميمي ميگيرند ماروهم  بعنوان عضوي از خانواده شون در نظر بگيرند حالم بهتر ميشد
 اگه بجاي كار كردن سراغ علايقم ميرفتم علايقي كه هيچ منافاتي با زندگي زناشوئيم نداره حالم خيلي خيلي بهتر ميشد
اگه كار آقاي همسر بهتر بود اگه كارش اينقدر آزار دهنده نبود اگه من مجبور نبودم دو هفته از ماه رو هم پدر باشم هم مادر هم كارمند هم خانه دار هم نيازهاي خودمون و خانواده ها رو جوابگو باشم و در مقابل گله دوستانم كه چرا كم پيدائي سكوت كنم خيلي حالم بهتر بود
ديروز تنها كسي كه هر از چند گاهي ميامد و ازم ميپرسيد چته دخملكم بود ولي چه فايده براي يه بچه 2 سال و 7 ماهه ميتوني دردت رو بگي؟