من و دلنوشته هام

يه روز برفي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧
 
صبح كه از خواب بيدار ميشي اولين چيزي كه به ذهنت ميرسه اينه كه خب امروز من چي بايد بنويسم؟ و هيچي نمياد تو ذهنت.
از در كه ميايي بيرون و برف رو ميبيني يه لبخند مياد تو دلت و ميگي ببين چون خونتون به بيرون ديد نداره از ديدين يه همچين صحنه اي محروميا و براي بار هزارم تو اين چند ماه تو دلت ميگي دفعه ديگه كه خواستيم خونه بخريم بايد اين قضيه رو مد نظرمون داشته باشيم.
يهو دلت ميريزه چون يادت ميفته كه امروز روز اول مهدكودك جديد دختركه و از اونجائيكه مثل مهد قبلي توي خيابون اصلي نيست ميترسي كه اون سربالائي ماشينتون نره . مسيرش نسبت به مهد قبلي خيلي توي سربالائيه و ته يه خيابون خلوت.بعد ازاينكه دخترك رو ميرسونين مهدكودك و با 40 دقيقه تاخير ميرسي سركارت بازم مغزت از نوشته ها و كلمات خاليه.
دو ساعتي كه با كارهات سرو كله ميزني و كمي وبگردي هم ميكني از اونجائيكه توي محل كارت هم روبه بيرون پنجره اي نداري از دنيا بي خبري يهو يه نگاه به همكارت ميكني و ميگي آقاي ع پاشو چائيمونو برداريم بريم پشت پنجره سالن برف رو تماشا كنيم و چائي بخوريم و اونم بي بروبرگرد ميپذيره . دوتائي ميريم پشت پنجره برف قطع شده ولي هنوز خيابون وليعصر با اون درختهاي خوشگلش جذابه يه ربعي به خيابون و ماشينها وآدمها نگاه ميكنين و از هردري حرف ميزنين . از خانمش كه تازه با هم عقد كردن ميپرسي و اون از دختركت و مهد .تو از خونه اي كه خريده و ميخواد مرداد ماه بره توش ميپرسي و اون از اينكه آيا خونه مون پاركينگ داره ميپرسه . اون از ... من از...
از پنجره بيرون رو نگاه ميكنين و يه پربچه شيطون رو ميبينين كه با پدرو مادرش دارند توي پياده رو راه ميرند و پسرك از دست مامانش در ميره و بدوبدو ميره گوله برفي درست ميكنه و مامانش داد ميزنه بيا ديرمون شد و پسرك بدون اينكه اصلا به حرف گوش كنه به كارش ادامه ميده . به همكار بغل دستي ات ميگي من اصلا جرات نكردم امسال با دخترك توي خيابون راه برم چه برسه به برف بازي از بس كه همش سرما خورده بود و اون ميگه آره خب سرده دختر تو هم كه ضعيفه و تو توي دلت غصه ميخوري . دو تا از مديراتون رو ميبينين كه با خوشحالي آژانس گرفتند و پريدند تو ماشين و قهقهه ميزنن همكارت ميگه براي تور اسپانياشون دارند ميخندنا ( شنونده داري كه تور اسپانيا البته اولش يه هفته ميرند ايتاليا همه مديرها) و ت وميگي معلومه چون آقاي ن هميشه ميخواد بره بيرون به من ميگه ايندفعه هيچي نگفت . ميگه ميبيني از حق سرويسهاي من و تو ميزنن و ميرن تور اروپا به بهانه نمايشگاه . ميگي آره دقيقا بهانه است اگه نمايشگاه براشون مهم بود كه نمايشگاه كيش هم ميرفتند و بعد ميگي ولش كن بابا از برف لذت ببر به جهنم كه ميخوان برن اروپا و اونم يه لبخند تحويل ميده .
كمي راجع به اين پاركبانهاي وليعصر دلسوزي ميكنين و در مورد اينكه طرح مسخره ايه و همش براي چاپيدن پول مردمه و اگه راست ميگن اول توي هر خيابون صلي يه پاركينگ بزرگ بسازند اون وقت هركي توي خيابون پارك كرد جريمه اش كنند حرف ميزنين و ميائين توي دفتر كارتون. ميدوني كه راجع به چي ميخواي بنويسي و اين احساست رو بهتر ميكنه . اول آهنگ هتل كاليفرنيا رو از دسك تاپت پيدا ميكني و شروع ميكني به نوشتن.

پ.ن:من از اين هتل برم دلم براي اين معدود همكاران دوست داشتنيم تنگ ميشه ميدونم تنگ ميشه