من و دلنوشته هام

يه تجربه شيرين و 12 درس
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
 
تجربه شيريني بود خيلي شيرين اصلا فكرشم نميكردم كه بتونم از پسش بر بيام اينو جدي ميگما
ولي من سربلند شدم پيش خودم پيش پدرم پيش آقاي همسر و اين برام خيلي ارزش داشت ميدونين چرا ؟ چون خيلي چيزها بهم ثابت شد و از همه مهمتر خيلي چيزها ياد گرفتم
ميگم بابا ميگم
اصل جريان چيه؟ راستش يه چند وقتي بود كه بدجوري فرته بودم تو قلق پدر جان محترم و هي غر ميزدم كه شما چرا به من اطمينان نميكني و چرا يه كلاس ندريس توي موسسه ات رو به من واگذار نميكني و هر دفعه با قيافه مشكوك پدر مواجه ميشدم و يه جمله تكراري: تو بيا يه دوره بشين سر كلاس استاد فلاني و ببين چي ميگه آخه بعد بيا سر كلاس تدريس ولي من مصرانه ميگفتم نه من وقتش رو ندارم ولي ميدونم از پسش برميام و هردفعه پدر گرامي سكوت ميكرد
تا يك ماه پيش
روز سه شنبه بود و من در منزل ابوي تشريف داشتم كه ايشان فرمودند از پنجشنبه همين هفته يك كلاس بهت داديم و بايد ساعت يك اونجا باشي منو ميگي اولش داشتم شاخ در مياوردم آخه بابا حداقل يه هفته وقت ميخواستم كه خودم رو آماده كنم جزوه تهيه كنم خودم و آماده كنم ولي با پرروئي گفتم مسئله اي نيست من ساعت 1 اونجا هستم
روز پنجشنبه راس ساعت يك اونجا بودم وقتي وارد دفتر اموزش موسسه بابا شدم به زور لبخندي به كارمنهاش زدم و روبوسي و تحويل دو تا ماژيك وايت برد و ليست اسامي دانشجوها و راهنمائي به طرف كلاس .
هنوز توي كلاس نرفتم كه بابا از دفترش صدام ميكنه ميرم پيشش ميگه ببين دخترم حواست باشه اصلا خودت رو گم نكن من يه چيزي حدود 40 ساله دارم درس ميدم و چيزي كه فهميدم اينه كه اگه ميخواي توي تدريس موفق باشي بايد اعتماد به نفس داشته باشي و براي اينكه اعتماد به نفست بالا باشه فرض كن اونهايي كه جلوت نشسته اند و زل زدند به چشمات يه مشت گاوند البته تو ميدوني من به شخصيت آدمها خيلي ارزش ميدم ولي براي بالا رفتن اعتماد به نفست خوبه ضمنا كسي كه مياد تو اين كلاسها خب معمولا چيزي نميدونه و كسي كه مياد تو اين كلاسها تدريس ميكنه همه چيز ميدونه ( اين اولين درس امروز براي من بود)و با بوسه اي منو روانه كلاس ميكنه و ميگه موفق باشي و من كاملا عشق و خوشحالي و ند قطره اشك رو توي چشمهاي بابا ميبينم
وقتي دارم طول راهرو رو طي ميكنم تو دلم ميگم خدايا به من قدرتي بده كه بتونم دانسته هام رو بدون كم و كاست در اختيارشون بذارم خداسا من دوست ندارم مثل بعضي معلمها كه از علمشون ميدزدند باشم اگه قراره در آينده اينكاره بشم ميخوام كه هرچي توي چنته ام دارم بريزم بيرون يعني ميشه يه روزي در مقام پدرم باشم؟
به وضوح وقتي وارد كلاس شدم و 19 نفر شاگردم رو كه به جرات ميتونم بگم 80 درصدشون از من سنشون بيشتر بود رو ديدم پاهام شروع كرد لرزيدن و سريع براي اينكه بتونم به خودم مسلط بشم رفتم پشت ميز استاد نشستم
اولش براي اينكه اون جو سنگين رو كه 38 تا چشم منو نگاه ميكردند رو از بين ببرم يه معرفي مختصري كردم و گفتم منم براي آشنائي بيشتر اساميتون رو ميخونم بهم بگين تو اين زمينه تجربه كار دارين يا نه؟(قصد اصليم اين بود كه ببينم اصلا شاغل تو اين كارند يا نه شوت ميزنن خب به نظرم باعث ميشد بفهمم كلاس در چه سطحيه)
بعد از معرفي تك تكشون ديدم خوشبختانه غير از دوسه نفرشون بقيه هيچي راجع به موضوع كلاس نميدونن و انگار اين قضيه خيلي بهم انرژي داد .اعتماد به نفس از بين رفته ام برگشت سرجاش
ولي كاملا متوجه بودم كه شاگردها با شك بهم نگاه ميكنن احتمالا توي دلشون ميگفتن اين ديگه كي چقدر كوچولو و بچه است هميشه ظاهر ريزه ميزه ام توي كار اعصابم رو بهم ميريزه
بعد به آرومي شروع كردم به تدريس و كم كم حالم خوب شد ولي هنوز جرات نداشتم از جام پاشم و راه برم و ترجيح دادم همونجوري نشسته حرف بزنم
بعد از نيم ساعت به وضوح ميديدم كه بعضي ها چرت ميزنن و اين نگرانم ميكرد
بالاخره با هر بدبختي بود جلسه اول رو تموم كردم و در انتها گفتم خوشحال ميشم اگه در مورد نحوه تدريسم كسي نظري دار بگه (قصدم واقعا اين بود كه بدونم چه ايرادهايي داشتم ولي اصلا يه جوري برخورد كردم كه متوجه نشوند كه بار اولمه)
در كمال ناباوري ديدم بعد از اينكه همه شاگردها از كلاس رفتن بيرون يكي از دخترها موند و اومد جلو و گفت استاد ببخشيد جسارت ميكنم فقط چون خودتون اجازه نظر دادن دادين ميخواستم عرض كنم كه چون ما هممون از 8 صبح كلاس داريم كمي خسته ميشيم اگه ميشه موقع تدريس كمي راه برين كه ما حواسمون پرت بشه و بتونيم از كلاستون استفاده كنيم و چرتمون نگيره
و من با لبخند از اينكه نظرش رو گفت تشكر كردم و گفتم چشم حتما ولي واقعا ته دلم ازش ممنون بودم (اين دومين درسي بود كه من ياد گرفتم يه استاد نبايد چسب بزنه به ماتحتش و بشينه روي صندلي الان ميفهمم كه چرا پدرم هم هيچوقت تو كلاس نميشست)
و در كلاس كه اومدم بيرون ديدم يكي از شاگرهام توي دفت بابا نشسته واي خدا بدادم برسه .ولي از بابا چيزي نميپرسم ولش كن اگه شكايتم رو كرده باشه كه خيلي ضايع است.
خود بابا صدام ميكنه ميگه وايستا با راننده من بريم هوا سره ميگم تا در خونه برسونتت و تو ميگي مرسي
توي راه بابا يواش در گوشت ميگه دفعه ديگه حواست باشه كه نشيني يه استاد بايد راه بره و من با يه لبخند گفتم ميدونم و چشمكي زدم
هفته دوم كه رفتم سر كلاس كمي حالم بهتر بود بعد از حضور و غياب پاشدم و رفتم پاي تخته و ماژيك به دست آروم آروم راه رفتم و حرف زدم كاملا متوجه بودم كه بچه ها اصلا چرت نميزنن مخصوصا اون آقاهه كه مطمئنم بالاي 40 سال سنش بود و دفعه پيش فقط چرت زد
تازه يه چيز ديگه هم فهميدم اونم اينكه آدم وقتي در مقام يه استاد اون جلو راه ميره همه چيز رو ميبينه مثلا كاملا ميفهميدم كه اون پسره با اون دختر بغل دستي اش تيك و تاك ميزدند . يا اينكه اون يكي داشت اس ام اس بازي ميكرد . يا اون خانومه تو هپروت بود . واي چقدر ما خودمون شيطنت ميكرديم پس هميشه استادمون ميديد و به روز نمياورد؟(سومين درسي كه گرفتم)
كاملا متوجه بودم كه تونستم جلب توجه كنم از قيافه ها ميفهميدم از سوالاتي كه ميكردند ميفهميدم از اينكه جلسه اول هيشكي سراغ جزوه رو ازم نگرفتم ولي جلسه دوم همه ازم جزوه ام رو ميخواستند و
كلاس جلسه دوم كه تموم شد خوشحال بودم
هفته سوم ديگه همشون رو ميشناختم و وقتي وارد كلاس ميشدم همه بهم لبهند ميزدند كه خيلي خوشخوشانم ميشد . داشت راجع به محاسبه يه چيزي بهشون توضيح ميدادم ديدم همشون يه علامت سوال رو كله هاشون سبز شده دوباره توضيح دادم ديدم بازم متعجبند فهميدم كه چون خودم اين قضيه رو كامل ميدونم دارم خيلي سريع بهشون ميگم و از خيلي چيزها به هواياينكه ميدونن فاكتور ميگيرم ياد جمله بابام افتادم و شروع كردم از اول آروم آروم توضيح دادن و وقتي روم رو برگردوندم ديدم اون علامت سوال كله هاشون از بين رفت(اين چهارمين درسي بود كه گرفتم)
هفته چهارم تا نستم پشت ميز به حضور و غياب ديدم 4 تا mp3 player روميزه و تا پاشدم درس رو شروع كنم ديدم چهر نفر هجوم اوردن جلوي ميزم براي روشن كردنشون اولش جا خوردم و ديدم بچه ها از قيافه من خنديدند منم شروع كردم خنديدن گفتم اينا چيه منكه همه چيز رو تو جزوه گفت بهتون ولي يكيشون گفت نه استاد آخه خودتون خيلي روونتر ميگين . قند تو دلم آب شد. امروز روز آخر كلاس بود و جلسه بعدي امتحان بود و من بعد از آنتراكت اول كه برگشتيم سركلاس به واقع چيزي براي گفتن نداشتم همه جزوه رو درس داده بودم خدا خدا ميكردم به خير بگذره دوباره استرس جلسه اول برگشته بود ولي شروع كردم به تعريف كردن خاطرات كاري مربوط به همون رشته اي كه داشتم تدريس ميكردم و ديدم همين خاطرات خودش كلي درسه چون هم براي بچه ها جالب بود و خيلي چيزها رو نميدونستند و هم اينكه كلاس رو از خشكي در مياره فهميدم كه اصلا نبايد اينجوري تخته گاز درس ميدادم بهتر بود آخر هر كلاس وقتي ميديدم بچه ها خسته اند يكي دوتا از اين خاطرات آموزنده رو ميگفتم (درس پنجم )
بعد از كلاس توي راهروي موسسه همه بچه ها دوره ام كرده بودند و سوال ميپرسيدند از گوشه چشمم ديدم بابا دم در دفترش وايستاده و با يه لبخند نگاهم ميكنه
جلسه پنج كه امتحان داشتند سوالهارو طرح كرده بودم يه روز قبل به مسئول آموزش موسسه فكس كرده بودم 10 تا سوال بود كه سعي كرده بودم از همه جاي جزوه باشه تا رفتم توي كلاس ديدم كارمندان موسسه خودشون بچه ها رو جابجا كرده بودند و نيازي به اينكار نبود
برگه ها رو بايه برگه اضافه تحويل دادم كه بعدش فهميدم كار بدي كردم اينكار باعث ميشد كه بچه ها روي اون كاغهذها چيز ميز بنويسن و برگه ها رو جابجا كنند و از اونجائيكه من دوران دانشجوئي توي تقلب كردن آدم خنگي بودم نميدونستم خب ميتونستم برگه ها رو نگه دارم هركي برگه اضافه ميخواست بهش بدم(درس ششم)
سر امتحان كاملا كاملا معلوم بود كي داره تقلب ميكنه آدم وقتي خودش دانشجوئه اين موضوع رو متوجه نميشه كه استاد همه چيز رو ميبينه(درس هفتم)
توي اين پنج هفته دقيقا متوجه شده بودم كه كدوم يكي از شاگردها شش دنگ حواسش جمع بوده كدوم يكي شوت ميزده و حدس ميزدم نمره هاشون تو چه سطحي خواهد بود(درس هشتم)
ديدم نميتونم جلوي تقلبشون رو بگيرم به راحتي گفتم ببينين منم دانشجو بودم حالا ميفهمم استاد همه چيز رو ميديده و بروش نمياورده منم عادت ندارم تقلب كسي رو بگم ولي تو تصحيح برگه ها مد نظر ميگيرم(دارين كه گفتم عادت دارم يعني من خيلي تجربه تدريس دارم هه هه هه ) و در كمال ناباوري ديدم اثر كرد و تقلبها و صداي كاغذها كم شد(درس نهم)
يه شاگردي داشتم يه آقاي حدودا 4 ساله موقعي كه برگه اش را تحويل داد گفت استاد مرسي خيلي كلاس خوبي بود خيلي استفاده كرديم و معلوم بود كه صادقانه داره ميگه تمام خستگيم و استرسم از بين رفتم ياد گرفتم كه اگه زماني خودم دوباره سركلاسي بودم و از كلاس راضي بودم از استاد تشكر كنم خيلي عالي و خوبه و استاد هميشه چهره اون آدم يادش ميمونه(درس دهم)
برگه ها رو كه تصحيح ميكردم قيافه تك تكشون ميامد تو ذهنم و ميديدم كه حدسهام درست بوده تقريبا .اكثرشون همون نمره هايي رو ميگرفتند كه حدس ميزدم و در واقع اون تقلبهاي گاه و بيگاه از نظرمن بي نتيجه بود.
نكته جالب اين بود كه بيشترشون از جملاتي كه من گفته بودم يا مثالهايي كه زده بودم نوشته بودند و اين خيلي خوب بود يعني حرفهاي من براشون ملموس بوده( درس يازده)
يه خانومي تقريبا 40 ساله تو كلاس بود كه هميشه رديف اوي مينشست و زل ميزد به چشمام بعد فهميدم كه هر پنجشنبه از اروميه مياد تهران براي اين كلاسها معلوم بود براش خيلي مهم بود آخه كلاسها هم همچين ارزون نيست آخرين نفر هم ورقه اش را داد تنها كسي بود كه حدسم در موردش اشتباه بود فكر ميكردم ورقه اش را خوب نوشته نه تقلب كرد نه وول زد جلوي جلو هم نشسته بود ولي وقتي ورقه اش را تصحيح كردم ديدم بيشتر از 5 نميگريه خيلي زور زدم كه بالاتر بشه فقط تونستم 7.5 اش كنم . دلم سوخت .
هركاري كردم نتونستم خودم رو راضي كنم روزيكه ورقه هاي اصلاح شده رو با پيك فرستادم يه ساعت بعدش زنگ زدم موسسه و به مسئول آموزش زنگ زدم و گفتم حاضرم دوباره ازش امتحان بگيرم شنيدن بهش گفته اند و كلي خوشحال شده(درس دوازده)
تا ديروز دندون رو جيگر گذاشته بودم و از بابا سوالي در اين مورد نكرده بودم و بابا سكوت كرده بود ديشب نتونستم طاقت بيارم و پرسيدم بابا كسي چيزي راجع به كلاس نگفت؟ بابا گفت چرا گفتند روز اول چند نفر اومدند گفتند كه چرا استاد قبلي نيومده ولي روز آخر اومدند گفتند چقدر اين استاد جديده هم خودش خوب بود هم جزوه اش .
بابا يه مشت كوچولو زد تو سينه ام و لبخند زد و رفت توي اتاق كارش