من و دلنوشته هام

و اما پايان داستانك
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
 

ااوضاع روحي نيوشا خيلي بهم ريخته بود مخصوصا كه تا موقعيتي گير مي آورد به نيما زنگ ميزد ولي يا تلفن  را جواب نميداد يا تا صداي نيوشا را ميشنيد قطع ميكرد.
يعني چه؟ رابطه نيما و نيوشا اصلا به اينصورت نبود. چرا تلفن را قطع ميكرد؟ چي شده؟ از دستم ناراحته؟چرا؟چيكار كردم؟اينها افكاري بود كه از ذهن نيوشا ميگذشت بدون اينكه جوابي داشته باشد
بعد از 10روز بالاخره نيوشا مجبور شد قبل از قطع كردن نيما التماس كند: نيما تورو خدا قطع نكن. خواهش ميكنم. من نگرانتم . من شنيدم تصادف كردي. به من بگو چي شده .دارم دق ميكنم 10 روزه نخوابيدم. تورو خدا حرف بزن مگه من چيكار كردم؟
نيما در مقابل گريه هاي نيوشا نتوانتست خودش را كنترل كند: نيوشا گريه نكن نيوشا خواهش ميكنم من به مامانت و خودم قول داده بودم كه ديگه باهات حرف نزنم گريه نكن عشق من خواهش ميكنم
نيوشا: آخه چرا ؟ نيما چرا؟ به من بگو.
نيما: آخه اذيت ميشي من هيچوقت دلم نمياد تورو اذيت كنم
نيوشا: ولي من دارم همينجوري اذيت ميشم من بدم مياد از همه جا بي خبر باشم و ديگران برام تصميم بگيرن اگه قراره كه اين ارتباط قطع بشه دلم ميخواد خودمون قطعش كنيم نه كس ديگه اي حتي مامانم من بچه نيستم ديگران برام تصميم بگيرم فقط بهم بگو جريان چيه؟ تصادفت چيه؟
نيما: باشه باشه ناراحت نشو ميگم ميگم فقط تو عصباني نشو
نيوشا:من عصباني نيستم ولي از اينكه از همه جا بي خبر باشم اعصابم بهم ميريزه حالا بگو چي شده
نيما: باشه راستش ...راستش من چند وقت پيش تو خونه بودم كه ديدك بابا اومد تو اتاقم و با عصبانيت داد زد كه ديگه بس كن و دست از سر نيوشا بردار شما دو تا كه به هم هيچ ربطي ندارين چرا بايد دختر مردم رو سركار بذارين و خلاصه كلي دعوامون شد بعدا فهميدم مامانت شماره محل كار بابا رو گير آورده و بهش زنگ زده . منم عصباني شدم و ازخونه زدم بيرون نميدونم چطور سر از جاده در آوردم با عصبانيت رانندگي ميكردم. رفتم كنار جاده نگه داشتم و فرياد زدم تا تخليه بشم بعد نشستم به فكر كردن ديدم خب همه دارند راست ميگن ما شايد همديگر رو دوست داشته باشيم ولي ازدواج...ميدوني بحث يه عمره تو ميتوني با اعتقادات خانواده من كنار بيائي؟ شايد يه پسر بتونه كنار بياد ولي يه دختر سختشه.نيوشا تو توي يه خانواده روشنفكر بزرگ شدي يعني در واقعا تو خانواده شما دموكراسي حاكم بوده تو هرجوري دلت خواسته لباس پوشيدي و راحت بودي توي يه خانواده كم جمعيت بزرگ شدي عملا لاي پرقو بار اومدي پدر و مادرت باسوادن ولي من چي؟ ببين شايد تو بخاطر من يه مدت كوتاهي از همه اين تفاوتها بگذري ولي مسئله يه روز و دوروز نيست كه مسئله يه عمره . ما بايد منطقي فكر كنيم اگه يه روز مادر من بخاطر عقايد خودش از اين كه تو مثلا روسري سرت نكردي ناراحت بشه به نظرت كي اين وسط حق داره تو يا مادرم؟ اگه يه روز تعطيل خانواده من بخوان بيان خونه من تو چه جوري ميتوني ازشون پذيرايي كني؟ توئي كه توخونتون فقط چهر نفرين اصلا تصور اين قضيه رو ميتوني بكني؟اگه از پسش برنيايي كي مقصره تو ؟ يا خانواده من؟ نميتوني بگي كه بي ملاحظه اند چون اونها فقط خواستن بيان خونه پسرشون درسته؟ اگه يه روز بخواهيم دو تا خانواده رو خونمون دعوت كنيم ميدوني چقدر بد ميشه ؟ اصلا مگه اين دو خانواده رو ميشه سر يه سفره نشوند. ببين نگو اينا مهم نيست. خيلي مهمه اصلا همه اين چيزها زندگي رو بوجود مياره.درسته؟ولي ولي ولي نيوشا من خيلي دوستت دارم برام سخته بدون تو باشم ميدوني چي ميگم؟ولي وقتي فكر ميكنم ميبينم اگه من اين احساس رو توي خودم بكشم ولي تو در آينده با يه آدمي كه هم شان خانوادته ازدواج كني خوشبخت تري ترجيح ميدم اين كاررو بكنم.

 

داشتم اين فكرارو ميكردم و سوار ماشين بودم كه گريه ام گرفت و جلوي چشمهامو نديدم و ماشين رفت تو دره بغل جاده

 

نيوشا كه تا اينجا ساكت بود و فقط اشك ميريخت يهو با يادآوري تصادف آهش درآمد: واي نيما نيما چقدر ترسناك خوشحالم كه الان خوبي

 

نيما پوزخندي زد و گفت: ولي كاش ميمردم ان موقع نهايتا تو چند ماهي گريه ميكردي و بعدش راحت ميرفتي سراغ زندگيت .تازه همچين هم سالم نيستم پرده گوش راستم پاره شد . كشكك زانوي راستم هم خرد شد و مجبور شدند پرتز بذارند . مهره هاي گردنم جابجا شده تا يك سال باسد گلو بند داشته باشم تازه دست چپم هم از سه جا شكسته بود

 

نيوشا:واي بميرم برات نيما نميدونم چي بگم من شرمنده ام باور كن

 

نيما: نه تو چرا شرمنده ببين من معتقدم اگه دختر منم با يه همچين پسري دوست بود همين رفتار رو داشتم باور كن

 

نيوشا : مگه تو چته؟

 

نيما: اي بابا بازم رسديم سرخونه اول كه بهت گفتم اين تفاوتهايمان مايه دردسره

 

نيوشا: ببين نيما همه حرفهات رو قبول دارم منم خيلي وقته به اين نتيجه رسيدم ولي جرات بيانش رو نداشتم راستش شايد ما توي چهار ديواري خودمون خوشبخت بوديم ولي نميتونيم كه تارك دنيا باشيم تازه از كجا معلوم همين مشكلات باعث نشه از هم زده بشيم ولي خب سخته خيلي سخته

 

نيما: سخت هست نيوشا ولي اگه بقول خودت خودمون تصميم بگيريم راحت تر باشه من ازت معذرت ميخوام كه اين چند روزه جوابت رو نميدادم قبول كن نميدونستم چي بگم حالا با اينكه من نظرم رو گفتم همه تصميم رو به خودت واگذار ميكنم

 

نيوشا: من نميدونم چي بگم نيما ولي حرفهات رو قبول دارم

 

نيما: پس بيا با خاطره خوب از هم جدابشيم اينجوري شايد كمي عجيب باشه آخه ما ايرانيها عادت داريم يه دعواي اساسي راه بندازيم و با فحش و كتك كاري جدا شيم بذار ما با يه خاطره دلچسب جدا شيم و براي هم دعاي خير بكنيم اينجوري هروقت ياد هم بيفتيم بجاي نفرت يه لبخند شيرين مياد رو لبامون .

 

نيوشا:اوهوم... من هميشه به يادت هستم نيما ولي دلم ميخواد تا زمانيكه هيچكدوممون ازدواج نكرديم هر از چند گاهي از هم خبر داشته بشيم

 

نيما:اتفاقا ميخواستم همين رو بهت بگم ولي راستش ترسيدم فقط اميدوارم كه بتونم فراموشت كنم البته فراموش كه نه فقط بتونم به نبودت بعنوان مهمترين آدم زندگيم عادت كنم.ولي بدون هيچوقت نميتونم كسي رو تا آخر عمر به اندازه تو دوست داشته باشم

 

نيوشا: نيما اين حرف رو نزن من دوست دارم بهم قول بدي اگه كسي رو پيدا كردي حتما دوسش داشته باش تو پسري هستي كه لايق خيلي چيزهايي خيلي چيزها عشق . آسايش . ووووو

 

نيما: تو هم همينطور فقط ازت ميخوام كه خودت رو دست كم نگير تو ميتوني با بهترين موقعيتها زندگي كني

 

و اين بود پايان يك ارتباط سراسر معصوميت و محبت

 

سالها زا آنروز گذشته و هركدام از اين دو نفر سراغ سرنوشت خود رفته اند ولي همچنان ياد همديگر كه مي افتند آن لبخند شيريني كه گفتند روي لبهايشان پيدا ميشود و براي هم آرزوي خوشبختي ميكنند.