من و دلنوشته هام

داستانك-16
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
 
 نيوشا با خواندن هر صفحه از دفترچه اشكهايش بيشتر مي شد اصلا باورش نميشد پسري كه اينقدر آرام و محجوب است بتواند به اين صراحت از احساسش و عشقش حرف بزند تمام دفترچه بيان احساسات نيما در مورد نيوشا بود . چه احساساتي به دور از هرنوع ريا ور در كمال معصوميت و پاكي .
با پايان دفترچه نيوشا مطمئن شد كه نيما خيلي بيشتر از آنچه كه نيوشا نيما را دوست دارد دوستش دارد و البته احساسش نيسبت به نيما غليظ تر بود . چه حيف كه دير فهميده بود . چه حيف كه داشت تركش ميكرد . نه تركش نميكرد نه نه قرارشان اين نبود قرار بود ادامه دهند ولي به چه بهايي؟
روزيكه خانواده نيوشا به سمت تهران حركت كردن روز بي بود وقتي از در خانه بيرون آمدند از دور ماشين نيما را ديد كه سر قرار هميشگي ايستاده و نگاهش ميكند.
تمام جاده را تا تهران اشك ريخت و پدر و مادرش زير چشمي نگاهش ميكردند ولي حرفي نميزدند.
تا يك هفته بعد از رسيدن به تهران موقعيتي جور نشد كه به نيما زنگ بزند و البته پدر و مادرش نيوشا را آزادتر گذاشته بودند ولي ترسي باعث شده بود كه نيوشا سمت تلفن نرود.
وقتي به نيما زنگ زد نيما به وضوح ذوق كرد:واي سلام عزيزم كجائي دلم برات تنگ شده بود
نيوشا: منم همينطور معذرت ميخوام آخه تا جا بيفتيم طول كشيد. چه خبر؟
نيما: خوبم مرسي مشغول در خوندن نيوشا اينقدر دلم ميخواست بودي ميديدي كتابامو.آخه آخه هيچي بابا ولش كن
نيوشا: نيما هيچوقت حرفت رو نيمه تموم نذار بگو چي ميخواستي بگي
نيوشا: هيچي ميخواستم بگم من فقط بخاطر تو كه پيشخانواده ات حرف داشته باشي رفتم سراغ اين رشته ولي حالا چي؟
نيوشا: ميدونم نيما ولي واقعا نميدونم چي بهت بگم منم خيلي نگران و نا اميدم
نيما: حالا ولش كن بعد اينهمه مدت ازت خبر دار شدم حرفهاي اينجوري نزنيم
.....
روزها گذشت و ارتباطشان به همين منوال ادامه داشت حتي نيما يك روز بليط هواپيما گرفت كه ساعت 10 صبح بياد تهران و نيوشا رو براي يك ساعت ببيند و ساعت 14 هم برگردد . اين كار نيما براي دوستان جديد نيوشا خيلي عجيب بود چرا كه در تهران اين عشقها خيلي وقت بود كه رنگ باخته بود و يا حداقل هيچكدام از دوستان نيوشا اين مسئله را تجربه نكرده بودند.
.....
بار ديگر مادر نيوشا از پرينت تلفنهايشان متوجه اين ارتباط شد و آشوبي به پاشد ايندفعه مادر نيوشا سيلي محكمي به نيوشا زد و در مقابل او به نيما زنگ زد و هرچه از دهانش در مي آمد نثار نيما كرد و گوشي را گذاشت . نيوشا جرات ابراز هيچ حرفي را نداشت و در ميان هق هق هايش تنها برگ برنده اش را رو كرد : مامان مامان بخدا نيما پسر بدي نيست بخاطر من رفته دوباره كنكور داده و پزشكي قبول شده و ميخونه
مادرش با فرياد گفت: نيما غلط كرده بخاطر چيزي كه قرار نيست پاياني داشته باشه زندگيش رو تغيير داده مگه من بهش نگفتم پروفسور هم بشي به اون خانواده زن نميدم بيخود كرده كه اين كاررو كرده اصلا در اصل قضيه تغييري ايجاد نميكنه ما بخاطر تو خودمون رو آلاخون والاخون كرديم تو هنوز آدم نشدي
نيوشا با هق هق اتاق را ترك كرد جاي سيلي مادرش سرخ شده بود و زق زق ميكرد.
سخت گيري ها بيشتر شد طوريكه تا دوماه  هيچ خبري از هم نداشتند .
مادرش سفري به شهرشان داشت ولي مادر بزرگ نيوشا مراقب نيوشا بود كه تنها نباشد.
بعد از بازگشت مادرش نيوشا متوجه شده بود كه چشمان مادرش غمي آميخته به استرس دارد.احساس كرد كه مادرش نياز دارد كه مسئله اي را با نيوشا در ميان بگذارد
مادر: نيوشا ايندفعه كه رفتم شهرمون سمت محل قديميمون هم رفتم
نيوشا سريع متوجه شد كه مادرش ميخواهدموضوعي رادر مورد نيما عنوان كند و تپش قلبش بالاتر رفت دوباره چه شده؟
مادر: راستش نيما رو در خيابون ديدم
نيوشا با وحشت مادر را نگاه كرد : مامان چيزي شده؟ راستش رو بگو
مادر: آره راستش نيما يه تصادف كوچيكي كرده
نيوشااز جايش پريد:چي ؟ نه؟ چيزي شده؟
مادر: نه نگران نبشا فقط خب روي ويلچير بود و گردش و دستش هم تو گچ بود منكه سوال نكردم ولي از علي اينا پرسيدم گفتند با اون جيپش افتاده تو دره
نيوشا: واي مامان چرا ؟ چرا نپرسيدي چش شده يعني فلج شده؟
مادر: ديگه داري پررو ميشيا اصلا نميخواستم اينم بهت بگم نه خيرم فلج نشده اصلا به تو چه برو تو اتاقت ببينم
نيوشا دوباره نتوانست جلوي اشكهايش را بگيرد و بدو بدو داخل اتاقش رفت