من و دلنوشته هام

داستانك-15
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 
و اما ادامه داستان(ديگه نميشه گفت داستانك درسته؟)
نيوشا آنشب را تا صبح بيدار بود و تنها چيزي كه به ذخنش خطور ميكرد جمله مادرش بود:
ببين نيوشا جان من صلاح تو خواستم هميشه فقط يه نگاهي به پدر خودت در كنار پدر اون بنداز ببين اصلا در يه حد و سطح هستند ؟ ديدي مادرش چي پوشيده بود؟ تو ميتوني يه عمر خودت رو تغيير بدي؟ميتوني بخاطر خانواده اون پوشيده لباس بپوشي؟ ميتوني با پدرش دو كلمه حسابي حرف بزني؟ ميدوني تحصيلت پدرش فقط تا پنجم دبستانه و مادرش هم همينطور؟ تو ميتوني در خانواده اي كه 8 تا بچه دارند راحت باشي؟ تازه اينها ظاهر قضيه است از باطنشون نه من خبر دارم و نه تو .
تا صبح در تختش غلت زد و فكر كرد و در نهايت به اين نتيجه رسيد كه خيلي تفاوتها زياد است و كاش زودتر از اينها به اين نتيجه رسيده بود . خيلي دير بودخيلي . نيوشا نيما را دوست داشت ولي نميدانست كه آيا قدرت تحمل تفاوتها را دارد يانه. نيوشا خانواده اش را هم دوست داشت و ميدانست كه صلاحش را ميخواهند. چه ميشد مادرش همان بار اول به همين آرامي و با منطق برخورد ميكرد شايد كار به اينجا نميكشيد.
آنروز به نيما زنگ نزد و صبر كرد
پدر در تدارك انتقال به تهران بود و اين موضوع خيلي نيوشا را اذيت ميكرد. نيما بخاطر اون كلي زحمت كشيده بود و درس خوانده بود . حالا چه ميشد ؟ قرار بود چه اتفاقي بيفتد؟ نميدانست .نميدانست . نميخواست كه بداند
فردا شب به نيما زنگ زد . نيما هم نيماي هميشگي نبود ولي حرفي نزد . وقتي نيوشا جريان انتقال پدرش را به او گفت نيما سكوت كرد و گفت:نيوشاهرچي خدا بخواد همون ميشه و من اعتقادي ندارم فاصله ها حسمون رو تغيير بده . شايد خيلي چيزهاي ديگه باعث جدائيمون بشه ولي اين دوري باعث نميشه
نيوشا:باعث جدائيمون؟ نيما تو هيچوقت اين حرف رو نميزدي حتي با اين مسائلي كه پيش اومد تو هيچوقت اين حرف رو نزده بودي . چي شده؟
نيما: هيچي عزيزم . نگران نباش . راستش يك كمي ميترسم. اون مهمونيه ...اون مهمونيه خيلي چيزها رو برام روشن كرد
نيوشا: مثلا چي؟
نيما: ميدوني آخه اونجا تفاوتهامون رو خيلي خيلي احساس كردم از اون روز مامانم همينجور قربون صدقه ات ميره و بابام غر ميزنه و ميگه اشتباه كردي . نميدونم بخدا گيج شدم ولي هيچكدوم اينها تو احساسم نسبت به تو تغييري ايجاد نميكنه.
نيوشا بغضش گرفته بود و از اينكه نيما هم چنين احساسي داشت كمي راضي بود چون اين چند روزه خودش را سرزنش ميكرد ولي الان ميديد كه نيما هم احساس مشابهي دارد.
يك ماهي گذشت و روز موعود رسيد و پدرش گفت كه تا يك ماه يگر خواهد رفت و مادرش شروع بع بسته بندي وسائل كرد تنها كسي كه غصه دار بود نيوشا بود.اصلانميتوانست احساسش را پنهان كند و اين را پدر و مادرش فهميده بودند.
روزي تقريبا يك هفته به رفتنشان مانده بود كه نيما با بغض خاصي از نيوشا خواست كه همديگررا ببينند و نيوشا هم پذيرفت و قرار شد براي اولين بار كمي طولاني تر همديگر را ببينند و نيوشا برنامه ريزي كرد كه چند ساعتي با هم باشند .
نيما با جيپش سركوچه منتظر ماند و نيوشا به هزاران بدبختي و كلك از خانه بيرون زد براي نيما چند تا از عكسهايش را آورده بود بعلاوه چند تا كاست از هايده و گوگوش را كه آهنگهايشان را براي نيما انتخابي ضبط كرده بود و همه حرفهاي دلش بود و تك تكشان را گوش كرده و گريه كرده بود و يك نامه يك نامه ساده و بدور از حرفهايي كه نشان از عشق باشد هنوز هم بعد از اينهمه مدت حجب و حيايش اجازه بروز خيلي از احساساتش را نمداد. در آخر نامه نوشت بود : دوستت دارم
وقتي نيما را از دور ديد پاهايش لرزيد و بغض خفه اش كرد ولي خودش را كنترل كرد.
سوار ماشين شد و در كمال تعجب ديد نيما خيلي آشفته است . موهايش را شانه نكرده بود . شلوار جيني كهنه كه روي زانويش پارگي داشت تنش بود . هيچوقت نيما را در آن حالت نديده بود هميشه تميز و شيك بود.تعجب كرد ولي به روي خودش نياورد.
نيما نگاهي گذرا و سريع به نيوشا انداخت و راه افتاد . ماشين را چند بار خاموش كرد و معذرت خواست و دوباره راه افتاد اصلا حال خوشي نداشت . آنروز كل شهر را چرخيدند . انگار هردويشان از ديده شدن ديگران ترسي نداشتند . هرچه بود تا يك هفته ديگر بيشترنيوشا درآن شهر نبود.
جايي كنار رودخانه اي نگه داشت و سرش را روي فرمان ماشين گاشت و هق هق گريه كرد و نميدانست كه نيوشا خيلي وقت است كه گريه ميكند .
نيما براي اولين بار دست نيوشا را در دست گرفت و بوسيد و سرش را روي پاهاي نيوشا گذاشت و اشك ريخت . نيوشا خيلي حالش بد بود اينقدر گريه كرده بود كه نفسش بالا نمي‌آمد.
در نهايت نيما چند تا از عكسهايش را كه سوار اسبي سياهي بود را بعلاوه چند تا كاست گوگوش كه يار هميشگي هر دونفرشان بود را به نيوشا داد . و بعد بهترين يادگاريش را رو كرد . يك دفترچه 100 برگ خاطرات و حرفهاي دلش را كه در اين مدت براي نيوشا نوشته بود. نيوشا به وضوح ميلرزيد.
در تمام اين مدت اين اولين باري بود كه سه ساعت در كنار هم بودند ولي با اين وضعيت اصلا خوشايند نبود.
نيوشا آنروز براي اينكه پدر و مادرش متوجه گريه اش نشوند خود را در اتاقش پنهان كرد و منتظر شب شد كه بتوادن دفترچه را بخواند . هرچند پدر و مادرش چنان گرفتار جابجائيشان بودند كه اصلا متوجه نيوشا نشدند.