من و دلنوشته هام

داستانك-14
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
 
و ما ماجرا به اين سادگيها كه نيما و نيوشا تصور ميكردند نبود و پدر و مادر نيوشا نقشه هاي جدي تري داشتند :
امتحانهاي سال چهارم دبيرستان نيوشا مصادف شده بود با كنكور پزشكي نيما و كمي ارتباطشان به همين دليل كمرنگ تر شده بود ولي حداقل يك روز درميان شبها بعد از تمام شدن دروسشان كمي صحبت ميكردند .
تا اينكه روز اعلام نتايج كنكور شد و نيما بعد از سه ماه كه همديگر را نديده بودند از نيوشا خواهش كرد كه با هم بروند و نتايج را بگيرند . با هزاران ترفند نيوشا توانست از خانه بيرون بيايد و با هم باشند . روزنامه را تهيه كردند و روي داشبورد ماشين نيما بازش كردند و در كمال ناباوري ديدن نيما در رشته پزشكي شهرشان قبول شده . چنان خوشحال بودند كه دست هم را گرفتند و بالاپائين پريدند.
ناگهان نيوشا آنور خيابان پسر دائي اش را ديد و حالش دگرگون شد و تمام خوشي هاي آن لحظه از بين رفت . هردو دلشوره داشتند و نيما سريعا نيوشا را درب منزل رساند چون نيوشا مطمئن بود كه پسر دائي اش او را ديده فقط به روي خودش نياورده ولي مطمئن نبود كه به مادرش نگويد.
آن روز گذشت و اتفاقي نيفتاد و نيما و نيوشا اميدوارتر از قبل شدند .
ارتباط پدرو مادر نيوشا كمي بهتر شده بود و نيوشا از نظر عصبي آرامتر بود ولي همچنان سايه ترديد و شك بود تا اينكه يك روز پدرشزودتر از هميشه  به منزل برگشت و گفت بيائين بشينين باهاتون كار دارم : به من ماموريت دادند كه برم تهران و مسئوليتي طولاني مدت دادند يعي بايد برم مدير عامل يكي از شعباتمون باشم براي همين حالا كه نيوشا هم ديپلمش رو گرفته و منتظر جواب كنكورشه بهترين موقعيته كه زودتر بريم تهران تا هرچه سريعتر جا بيفتيم.
نيوشا بقيه حرفهاي پدر رو نميشنيد نميدانست چه حسي دارد ولي ميدانست كه اصلا خوشحال نيست درست برعكس مامان . مامان خيلي وقت بود كه دوست داشت تهران زندگي كند شايد اگر نيمائي هم وجود نداشت نيوشا هم به اندازه مامان خوشحال بود ولي الان چي؟
چند روز گذشت.....
شبي خانه همان دوستشان كه همسايه نيما اينها بودن و اسم پسرش علي بود دعوت شدند نيوشا خيلي دلش ميخواست كه نرود ولي ميدانست كه مطرح كردنش باعث شك مادرش ميشود بنابراين سكوت كرد . دوسه روزي هم بود كه از نيما خبري نداشت . شب شد و نيوشا آماده شد و با پدر و مادرش راهي شدند.تا از در وارد شدند قلبش ايستاد چرا كه نيما هم با پدر و مادر و يكي از خواهرانش انجا بود . نيما هم به وضوح شوكه شده بود .
نيوشا جرات نگاه كردن به مادرش را نداشت ولي مادرش متوجه شد و فوق العاده عصبي بود ولي او هم ترجيح داد كه سكوت كند . اين اولين باري بود كه نيوشا خانواده نيما را از نزديك ميديد.
گوشه اي در كنار مادرش نشست ولي از بدشانسي نيوشا جاي خالي براي پدر نبود و پدرش در صندليي كه درست در كنار پدر نيما بود نشست. نيوشا به وضوح ميلرزيد . تا اينكه اركستر شروع به نواختن كرد و جوانها شروع به رقصيدن كردند و آن جو سكوتي كه باعث شده بود نيوشا متوجه شود كه همه همسايه هاي قديمي شان در جريان ارتباط نيما و نيوشا هستند رفع شد.
زير چشمي به نيما نگاهي كرد . چقدر خوش تيپ شده بود .كت و شلوار نوك مدادي خوش دوختي با كراوات خيلي خوشگل .چقدر در اين لباس خوش هيكل تر و خوش قدو بالاتر به نظر مي آمد .نگاهي به مادر نيما انداخت بلوز و دامن مشكي فوق العاده معمولي پوشيده بود و چادري سرش بود . خواهرش حجاب نداشت ولي كت و شلوار پوشيده اي داشت. پدرش كمي چاق بود . كت و شلوار معمولي پوشيده بود ولي بدون كراواتو ته ريشي نا مرتب داشت.
نگاهي به مادر خودش انداخت كت و دامن كرم رنگ با بلوز نارنجي اش فوق العاده زيبا بود . پدرش را نگاه كرد واي كه چقدر از اين كت و شلوار و كراوات بابا خوشش ميا مد.بابا هميشه اول صبح ريشش را اصلاح ميكرد . بوي خوش ادوكلن پدر لذت بخش بود.
در همين افكار غوطه ور بود كه كسي دستش را گرفت و بلندش كرد كه برقصد نيوشا تكاني به خود داد و گفت نه مرسي نميرقصم و دختر صاحبخانه گفت اي بابا چرا غمبرك گرفتي پاشو ببينم نيوشا از روي ادب بلند شد ولي در كمال ناباوري ديد تنها كسي كه آن وسط منتظر رقص با نيوشاست خواهر نيماست و خواست كه برگردد و بنشيند ولي يد همه دست ميزنند و خواننده آهنگ يه حلقه طلايي معين را كه جديدا وارد بازار شده بود را ميخواند.
نيوشا اصل امتوجه نشد كي رقصيد و كي نشست . اصلا به پدر و مادرش نگاه نميكرد .سعي ميكرد نيما را نبيند ولي نمتوانست خواهر نيما را نگاه نكند چقدر چهره زيبا و مهرباني داشت . چه لبخند شيريني تحويل نيوشا ميداد.چرا بچه هاي اين خانواده اينقدر زيبا هستند؟اصلا چرا پدر و مادرشان خوشگل نيستند . عكس هر هشت بچه را ديده بود يكي از يكي زيباتر.
خلاصه كه رقص تمام شد و نيوشا نفسي كشيد و در مقابل تشكر خواهر نيما لبخندي زد و سرجايش نشست . اصلا مادرش را نگاه نميكرد ولي متوجه بود كه خيلي عصبي است و دعا ميكرد اتفاق بدي نيفتد.
بعد از صرف شام آقايان در گوشه اي منزل براي نوشيدن DRINK دور هم جمع شدند و مادر نيوشا در حاليكه به طرف نيوشا خم شده بود با يك مهرباني عجيبي كه براي نيوشا خيلي غير منتظره بود گفت: ببين نيوشا جان من صلاح تو خواستم هميشه فقط يه نگاهي به پدر خودت در كنار پدر اون بنداز ببين اصلا در يه حد و سطح هستند ؟ ديدي مادرش چي پوشيده بود؟ تو ميتوني يه عمر خودت رو تغيير بدي؟ميتوني بخاطر خانواده اون پوشيده لباس بپوشي؟ ميتوني با پدرش دو كلمه حسابي حرف بزني؟ ميدوني تحصيلت پدرش فقط تا پنجم دبستانه و مادرش هم همينطور؟ تو ميتوني در خانواده اي كه 8 تا بچه دارند راحت باشي؟ تازه اينها ظاهر قضيه است از باطنشون نه من خبر دارم و نه تو .
نيوشا در حاليكه جرات كرده بود به پدر نيما و پدر خودش نگاهي كند ديد كه واقعا حرفهاي مادر راست است اصلا پدر هاشان شبيه هم نبودند . خيلي متفاوت بودند . ولي چرا مادرش اسم نيما را نميگفت ؟ و زير چشمي دنبال نيما گشت و ديد روي صندلي كنار آشپزخانه نشسته و سرش پائين است و فوق العاده غمگين است.آيا او هم متوجه همين تفاوتها شده؟ چرا اينقدر ناراحته؟چقدر خوشگل شده؟
آنشب مهماني تمام شد و موقع خداحافظي مادر نيما در يك موقعيتي نيوشا را گير آورد و بوسيدش و خواهرش هم همينطور ولي پدرش اصلاتوجهي نكرد. نيما را نديد.