من و دلنوشته هام

داستانك-13
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٩
 
نيما بعد از كمي من من كردن گفت: اول بگو ببينم اين روزها مامانت خيلي اذيتت كرده؟ من خيلي نگرانتم.چون...چون... آخه خيلي مامانت عصباني بود
نيوشا: نيما من خوبم فقط بهم بگو مامانم چيكار كرده؟من ديگه روم نميشه توي چشات نگاه كنم
نيما: نه عزيزم بالاخره هرچيزي و هركسي بهائي داره هر كاري هم كرده باشم براي تو كمه تو برام خيلي باارزشي ولي خب خيلي آينده برام گنگ شده راستش من هيچوقت بهت نميگفتم ولي هميشه براي خودم و تو آينده قشنگي درنظر گرفته بودم و تلاشم رو هم ميكردم فقط به تو نميگفتم كه حرف بيخودي نزده باشم . نيوشا من فقط بخاطر اينكه بتونم براي خانواده ات آدم معقولي باشم رفتم كنكور پزشكي شركت كردم نيوشا باور كن دو ماهه كه شبها تا صبح بيدارم و تست ميزنم فقط بهت نميگفتم كه يه روزي سورپرايزت كنم . نيوشا كلي داشتم تلاش ميكردم كه يه آلونكي پيش فروش كنم و خوشحالت كنم فقط چون از آينده هميشه ميترسيدم چيزي نميگفتم كع با احساسات پاك يه دختر بازي نكنم . نيما صدايش ميلرزيد و بغض داشت و با شكستن بغض نيوشا، نيما هم خجالت را كنار گذاشت و گريه كرد .
بعد از يك سكوت كوتاه نيما نفسي تازه كرد و ادامه داد: مامانت همون فرداي روزي  كه ريحانه اومده بود خونتون اومد در خونه من دانشگاه بودم و با مامانم حرف زده بود مامانم آرومش كرده بود و هرچي دعوتش كرده بود خونه مامانت تو نرفته بود و دم در بهش گفته بود : خانوم جلوي پسرت رو بگير وگرنه ميدمش دست كميته حالش رو بگيرن .بهش بگو غلطهاي زيادي كرده چوبش رو هم ميخوره و كل قضيه خونه رفتن ما رو گفته ومامانم با تعجب   بهش گفته شما انگار خيلي عصباني هستي من پسرم رو ميشناسم اينقدر پاك و معصومه كه اگه با چشمهاي خودمم ببينم يه همچين كاري كرده باورم نميشه . خانوم درسته ما سطحمون نسبت به شما خيلي پائين تره ولي بچه هام رو درست تربيت كردم بچه هاي من حلال و حروم سرشون ميشه بچه هاي من شايد پدرو مادر بي سوادي داشته باشن ولي سر سفره پدر و مادر بزرگ شدن .مامان تو هم گفته من كاري به اين كارها ندارم فقط به پسرت بگو دست از سر دختر من برداره ضمنا ميخوام ببينمش بهش بگين فردا همين ساعت بياد سر كوچه ما تا باهاش حرف بزنم
نيوشا:واي من با اينكه مامانت رو نديدم دارم از خجالت ميميرم خب بعد چي شد؟
نيما : صبر كن بابا هيچي ميخواستي چي بشه رسيدم خونه مامانم بهم گفت .بابام هم متوجه شده بود كلي دادو بيداد كرد كه پسر اين چه كاريه تو كردي و حق نداشتي با دختر آقاي الف دوست بشي و اينا منم كلي دعوام شد و براي اولين بار اينقدر عصباني بودم از خونه زدم بيرون و شب رو رفتم خونه دوستم موندم و فردا سر وقت رفتم سر قرار مامانت همه حرفهايي كه به مامانم گفته بود رو تحويل من داد و من فقط سرم رو انداخته بودم پائين بعد كه حرفش تموم شد برگشتم بهش گفتم : خانوم من قسم ميخورم كه حتي دست نيوشا رو توي دستام نگرفتم چه برسه كه ببرمش خونمون ولي منكر اين نميشم كه عاشق دخترتونم ولي حتي براي اينكه احساسات دخترتون رو به بازي نگيرم حتي توي بيان اين قضيه تعلل ميكردم براي من مهمه كه به درس نيوشا صدمه نخوره ولي من نميدونم چرا يه همچين اتفاقي افتاده و مامانت گفت من نيومدم اين حرفها رو بشنوم اومدم بگم دست از سر بچه من بردار و پشتش رو به من كرد و با عصبانيت داشت دور ميشد كه من بدوبدو رفتم دنبالش و گفتم نه خواهش ميكنم با من اينجوري نكنين هر كاري بگين ميكنم فقط نيوشا رو اذيت نكنين و مامانت با غيض گفت به من داري ياد ميدي با بچه ام چيكار كنم؟اصلا به تو چه ربطي داره پسره پررو و ديگه نذاشت حرفي بزنم و رفت
همه ماجرا همين بود ولي بعدا فهميدم كه چون آدرس خونمون رو نميدونسته با علي پسر همسايه كه دوست خانوادگيتونه حرف زده و ماجرا رو گفته راستش تنها چيزي كه ناراحتم كرد همين بود دلم نميخواست همسايه ها چيزي از اين قضيه بدونن .
نيوشا: واي مامانم چرا اينجوري ميكنه ؟ منم دلم نميخواست علي اينها بفهمند بالاخره دوست خانوادگيمونن ميدوني كه چقدر دهن لق هم هست؟ حالا همه محل ميفهمن
نيما: اي بابا ديگه آب از سرمون گذشته يه مدت بايد كمتر با هم ارتباط داشته باشيم كه حسايت ها كمتر بشه فقط قول بده اين مدت حسابي درس بخوني كه كنكورت رو خوب بدي چون مامانت اينا روي اين قضيه حساسن بعد يه فكري ميكنيم باشه عزيزم؟
نيوشا در حاليكه گريه ميكرد توي هق هق هاش گفت: مگه ميتونم درس بخونم؟ ولي باشه تو هم قول بده درست رو حسابي بخوني باشه؟
نيما: هر وقت تونستي بهم زنگ بزن البته يه مدت بايد ديدارهامون رو كمتر كنيم و اگه ميتوني مثل الان شبها بهم زنگ بزن
نيوشا: باشه باشه
نيما سكوتي كرد و گفت: نيوشا؟
نيوشا: بله
نيما: نيوشا چيزه ... دوستت دارم
اين اولين باري بود كه نيما عشقش را ابراز كرد چون فكر ميكرد ميتواند اوضاع را روبراه كند چرا كه پدر و مادرهاشان جريان را فهميده بودند ولي نميدانست كه موضوع در اينجا تمام نميشود