من و دلنوشته هام

داستانك-12
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٥
 
كنترلهاي خانواده خيلي زياد بود و اين موضوع نيوشا را اذيت ميكرد هيچوقت در خانه تنهايش نميگذاشتند اگر زماني هم كار واجبي داشتند تلفنها را داخل كمد قفل شده پنهان ميكردند و از همه آزار دهنده تر اين بود كه بطرز عجيبي خبري هم از نيما نبود و اين نگران كننده بود
متوجه شد و در مورد علت ناراحتيش پرسيددو هفته به همين منوال گذشت و روزيكه نيوشا خيلي دلتنگ و ناراحت بود يكي از همكلاسانش و نيوشا كه در اين مدت احساس تنهايي شديدي ميكرد سفره دلش را باز كرد و توضيح داد  .
دوستش به آرامي گفت :اگه اتاقت پريز تلفن داره من برات موقتا يه گوشي خيلي كوچك دارم كه بهت قرض ميدم حداقل يه خبري ازش بگير بابا
نيوشا: ميترسم خيلي اگه مامانم اينا بفهمن چي؟
دوستش گفت:اي بابا خب يه جائي قايمش كن تو چقدر دست و پاچلفتيي
نيوشا: اگه نبودم كه اينجوري نارو نميخوردم ولي تلفن رو بيار بالاخره بايد بفهمم چرا خبري ازنيما نيست خب
---------
فردا صبح دوستش با يك دستگاه كوچكي كه شماره گيرش روي خود گوشي بود وارد مدرسه شد و نيوشا سريعا در ته كوله پشتي اش پنهانش كرد
بعد از ظهر به محض اينكه وارد اتاقش شد با يك استرس شديدي در كمدش را باز كرد و ته كمد بين لباسهاي چيده شده در طبقه كمدش جاسازي كرد تا بتواند شب كاري بكند.
ساعت 1 نصف شب بعد از اينكه مطمئن شد همه خوابند بعد از اينكه پاورچين پاورچين پشت در اتاق مامان و بابا رفت و صداي خروپف خفيفشان را شنيد و مطمئن شد كه خوابند تلفن را از كمدش در آورد و به پريز بغل تختش وصل كرد با اولين زنگيكه خورد نيما گوشي را برداشت.
نيوشا با آرامترين صداي ممكن گفت:الو نيما؟ منم نيوشا
نيما: نيوشا توئي؟ واي كجائي مردم از نگرانيت. تو خوبي؟
نيوشا:من خوبم چرا خبري ازتو نيست؟ از جريان خبر داري؟
نيما: آره آره براي همينم زنگ نميزدم راستش ميخواستم كمي آبها از آسيب بيفته تا تورو اذيت نكنن . حالا اين موقع شب از كجا زنگ ميزني؟ اون موقعها سابقه نداشت 1 شب زنگ بزني ولي امروز مطمئن بودم ازت خبري بهم ميرسه
نيوشا:نيما تو رو خدا بهم بگو چي شده ؟ تو از كجا فهميدي؟ از قضيه ريحانه خبر داري؟
نيما: نيوشا ازم نپرس از كجا فهميدم ناراحت ميشي.ريحانه؟‌ريحانه چي شده؟
نيوشا تمام قضيه را تعريف كرد و نيما عصباني بود خيلي هم عصباني بود
نيما:من ميدونم اين دختره احمق چرا اينكاررو كرده حالا ديگه همه چي دستم اومد نيوشا بخدا ميدم يكي چنان ابروشو ببره كه ديگه روش نشه زندگي كنه
نيوشا: تورو خدا به منم بگو چي شده توي اين دوهفته هزاران هزار فكر اومده تو ذهنم منكه هيچ بدي در حقش نكردم ياده اون دفعه كه تجديدي آورد چه زجري كشيدم كه باباش نفهمه ؟ تمام تابستون رو به بهانه با هم بودن آوردمش خونمون و تابستون و تعطيلي رو به خودم حروم كردم كه خانوم قبول بشه.يادته اون دفعه كه با اون پسره لات بي سرو پا دوست شده بود؟ چقدر تلاش كردم كه بفهمه اشتباه كرده؟ يادته باباش فهميد كه اين عاشق پسر عموش شده و زير كمر بند لهش كرد چه جوري خودم رو بهش رسوندم تا سپرش بشم؟خب من حقمه بدونم چرا اين آدمي كه من هميشه بدادش رسيدم چرا با من اين كاررو كرده نه؟ توروخدا بگو بهم اگه ميدوني
نيما:تازه خانوم ادعاي نماز و روزه هم داره نيوشا اگه بدوني چرا اين كاررو كرده ديوونه ميشي نپرس عزيزم بخدا همه چيز درست ميشه خواهش ميكنم
نيوشا: نه نيما اين حق منه كه بدونم آدمي كه بدي در حقش نكردم چرا باعث شده من اينقدر تو خونمون اعتبارم رو از دست بده نيما از خواب و خوراك افتادم ديگه نميتونم درس بخونم مني كه هميشه جزو شاگردهاي اول كلاسمون بودم ديروز تو امحانم تك آوردم اگه مامانم اينا بدونن منو ميكشن
نيما: بهت ميگم كه اطرافيانت رو بشناسي ولي قول بده عصباني نشي
نيوشا : باشه بابا بگو قول ميدم
نيما: نيوشا ميدوني از اون موقعي كه من و تو با هم دوست شديم ريحانه به من گير داده بود نامه هاي عاشقانه ميداد و بهم زنگ ميزد اوايل به احترام اينكه دوست توئه با احترام جوابش رو ميدادم و بهش ميگفتم كارت زشته ولي بعدها كه ديدم با پرروئي ادامه ميده ديگه بهش بي احترامي ميكردم و تهديدش ميكردم تا اينكه بهم گفت آخه من نميفهمم نيوشا چي داره كه اون رو به من ترجيح ميدي؟منم گفتم نيوشا نجابت داره زيبائي داره خانواده داره و براي من همه چيزه و ريحانه كه خيلي ناراحت شده بود تهديدم كرد كه آبرومون رو ميبره و من چون ازخودمون مطمئن بودم و فكر نميكردم اينقدر بي وجدان باشه كه در مقابل فرشته اي مثل تو كه مديونته دست بكار غير واقعي بزنه گفتم برو هر غلطي دلت ميخواد بكن.نيوشا آخه من نميفهمم من و تو حتي دست هم رو نگرفتيم . نيوشا تو براي من اينقدر ارزش والائي داري كه اصلا به ذهنم هم خطور نميكنه كه ازت سوءاستفاده كنم خب فكر نيكردم اينطوري بشه
نيوشا  در حاليكه در سكوت اشك ميريخت و گوش ميكرد تمام صحنه هاي با ريحانه بودن جلوي چشماش زنده ميشد گفت : منم نميفهمم نيما آخه چرا؟
نيما: قرار شد غصه نخوري نيوشا همه چيز درست ميشه من كاري نكردم كه تو پيش مامانت اينا خجالت بكشي بسپر به زمان درست ميشه
نيوشا: نميدونم نميدونم ديگه قاطي كردم ببينم تو از كجا فهميدي نكنه ريحانه بهت گفت؟
نيما:نميخواستم بدوني ولي فكر كنم حقته بدوني نه ريحانه بهم نگفت مامانت اومد دم خونمون
نيوشا: چي؟ مامانم؟واي آبروم رفت؟ مامانت اينا خونه بودن؟ اومد تو؟ چي شد؟ واي نمي دونم چي بگم نيما چي شد؟
نيما: نه نه نيوشا اشكالي نداره پيش مياد عزيزم بهت ميگم بهت ميگم چي شد تورو خدا غصه نخور باشه؟
نيوشا: باشه بگو حداقل بدونم دوروبرم چه خبره
--------------------
پ.ن1:من ديشب يه خواب عجيبي ديدم كه كلي ترسيدم حالا سر فرصت در موردش مينويسم شايد كمي آرومتر بشم
پ.ن2:مهروش جون مرسيخيلي خوش گذشت منتظريم يه برنامه خونه ما بذارين همگي با هم