من و دلنوشته هام

داستانك-11
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳
 
بابا نكشين منو بخدا قرار نبود اين داستانك من اينقدر طولاني باشه اصلا قرار بود داستانك باشه ولي نميدونم چرا از موقعي كه شروع كردم به نوشتنش اينهمه جزئيات عجيب و غريب مياد جلوي چشمم ولي سعي ميكنم اينقدر كشش ندهم (يعني اينقدر كسل كننده مينوسيم كه صداتون در اومده ؟)
-----------------------
پدر نيوشا بعد از فريادي كه كشيد ماشين رو روشن كرد و بدون حرفي با سرعت به طرف شهر حركت كرد .سكوت برقرار بود و فقط گاهي صداي هق هق نيوشا شنيده مي شد.
آنشب نيوشا تا صبح نخوابيد و افكار متفاوتي به ذهنش خطور كرد و عجيب هم بود كه از نيما هم خبري نبود.
از چند روز قبل قرار بود كه شنبه صبح نيما سر كوچه هميشگي منتظر نيوشا باشد ت با هم تا مدرسه نيوشا بروندو نيوشا نگران بود نمي دانست بايد چكار كند .
صبح شنبه از اتاق كه بيرون آمد پدرش نرفته بود سلام آرامي كرد و جواب آرامتري شنيد . پدرش گفت :حاضري برسونمت؟ و نيوشا متوجه شد كه موضوع جدي است و پدرش تصميم دارد او را برساند و ته دلش آرزو كرد كه اين حالت ادامه دار نباشد هرچند چندان اميدوار نبود.
از سر كوچه محل قرارشان كه رد شد زير چشمي نگاهي انداخت خبري از نيما و جيپ طوسي اش نبود و اين نيوشا را نگرانتر كرد
عصر بعد از برگشتن از مدرسه نيوشا تصميم گرفت اگر مادرش آرامتر بود به نوعي بحث را باز كند تا شايد ابهاماتش رفع شود
نيوشا:مامان؟
مامان:چيه؟
نيوشا دودل شد كه آيا ادامه بدهد يا نه صداي مادر خيلي عصبي بود ولي تصميم گرفت حالا كه شروع كرده ادامه دهد :مامان ميشه ازت بپرسم كي بهت اون دروغها رو گفته ؟
مامان بدون اينكه نگاهي به نيوشا بكند گفت : دروغ؟‌يعني تو فكر ميكني من بچه ام ؟ يعني تو فكر ميكني من با اين سن فرق دروغ و از راست تشخيص نميدم؟ تو در مورد مادرت چي فكر كردي؟ فكر كردي ميتوني سر منو مثل اون مامانهاي امل بي سواد شيره بمالي
نيوشا: مامان تورو خدا اينجوري با من حرف نزن من منكر دوستي با نيما نيستم ولي اون حرفهايي كه زدي هيچكدوم واقعيت نداره
مامان: اصلا ميدوني چيه نيوشا اصلا بحث اون حرفها نيست موضوع اينه كه تو نبايد با نيما دوست ميشدي آخه دختر تو مگه خودتو نميبيني يعني حد تو با نيما يكيه ؟ يعني تو اينقدر خودت رو كوچيك و كم ميدوني؟ولي ولي براي اينكه بهت ثابت كنم كه اون حرفها دروغ نبوده و من مطمئنم كه تو به خانواده ات نارو زدي تا عصر صبر كن
نيوشا در حاليكه تعجب كرده بود گفت : چي رو ثابت كني ؟ باشه مامان من منتظر ميمونم ولي بازم ميگم من كاري نكردم
مامان: من ديگه حرفي ندارم باباتم امروز دير مياد خونه موقعيت خوبيه
تا عصر نيوشا صد تا فكر مسخره به ذهنش آمد اصلا در اين دوروز اينقدر فكر كرده بود و گريه كرده بود سردرد وحشتناكي داشت
عصر زنگ خانه رازدند و نيوشا از اتاقش صداي زنگ را شنيد و از جايش پريد و در كمال تعجب صداي ريحانه و مادرش را شنيد و گيج شد
مادر نيوشا را صدا كرد
نيوشا هراسان نگاهي به آينه اتاقش كرد و داخل سالن پذيرائي شد و سلامي كرد و به ريحانه نگاهي كرد.
ريحانه زير چشمي به نيوشا نگاهي كرد و با حالت عصبي سلام كرد
نيوشا مطمئن شد كاسه اي زير نيم كاسه است و بعد از اينكه به مادر ريحانه هم سلام كرد روي نزديكترين صندلي به در نشست.
ريحانه مثل هميشه مقنعه تنگ و سياهش را كه تا روي پيشاني اش را پوشانده بود با مانتوي گشاد و چادر كش دار بود ولي قيافه اش با هميشه فرق مي كرد و كاملا استرسش مشهود بود زير چادرش يك چيزي شبيه كيف داشت ولي كيفش روي زمين كنار مبل بود
مادر نيوشا گفت : خب ريحانه بگو به نيوشا بگو چي ديدي؟ نيوشا خانوم تحويل بگير ديگه ريحانه كه با تو خصومتي نداره خوبه كه حالا شما سالهاست با هم دوستين
نيوشا با دهاني باز ريحانه را نگاه كرد نميدانست كه ريحانه چه چيزي را ميخواهد بگويد تا جائيكه يادش ميامد  جسته گريخته در مورد رابطه اش با نيما به ريحانه گفته بود و تقريبا ريحانه همه چيز را ميدانست البته نيما بارها از نيوشا خواهش كرده بود كه به ريحانه اعتماد نكند ولي دليلش را نميدانست و چون دوستي چندين و چند ساله اي با هم داشتند به اين حرف نيما توجهي نميكرد
ريحانه در جايش كمي جابجا شد و گفت: والله چي بگم آخه ميدونين چيه شايد دور از رفاقت باشه ولي خب آينده و سلامت نيوشا برام مهمتره راستش خيلي نگران نيوشا بودم چون خيلي وقت بود كه ميديدم اين نيمائه داره زندگي نيوشا رو بهم ميريزه وجدانم ناراحت بود گفتم بهتون بگم راستش سكوت كرده بودم تا اون روزي كه ديدم نيوشا از در خونه نيما اينا اومد بيرون خدا شاهده از اون روز خواب ندارم مخصوصا كه فهميدم همه قرارهاشون رو همونجا تو خونه ميذارند
نيوشا بي اراده پاشد و سر پا ايستاد و فرياد زد : چرا دروغ ميگي؟ آخه چي به ت وميرسه ؟ چرا داري با زندگي من بازي ميكني؟
ريحانه در يك حركت سريع اون چيزي رو كه زير چادرش بود رو در آورد يك قرآن بود و با لرزشي خيلي مصنوعي دستش رو روي قرآن گذاشت و گفت : به اين قرآن قسم به روح عموي مرحومم كه براي از هركسي عزيز تر بود قسم راست ميگم من با اين دو تا چشمم ديدم
مادر نيوشا پاشد و با عصبانيت نيوشا را نگاه كرد: خب حالا چي ميگي؟ با آبروي ما بازي ميكني دختره....
نيوشا تحمل نكرد و زانوهايش لرزيد روي زمين نشست و با ناله گفت : مامان دروغ ميگه به خدا دروغ ميگه تو يعني منو نميشناسي؟
مادر نيوشابلند شد و  ليوان آبي را كه روي ميز بغل دستش بود را بلند كرد و به طرف نيوشا پرت كرد و گفت:خفه شووووووووووووووووووووووو من ديگه دختري به اسم تو ندارم برو تو اتاقت
نيوشا به سختي بلند شد و به طرف در رفت و يك لحظه برگشت به طرف ريحانه و گفت: من به اون خدا و چادر و قرآني كه تو داري اعتقادي ندارم ميدوني چرا ؟ چون كسائي مثل تو اعتقاداتم رو سست كردن ولي چون تو اعتقاد داري اميدوارم همون قرآن جوابت رو بده و به سرعت از سالن خارج شد و به طرف اتاقش دويد و با هق هق خود را روي تخت پرت كرد