من و دلنوشته هام

داستانك-10
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢
 
اولا معذرت ميخوام كه اين قسمت كمي دير نوشته شد اين چند روزه سرم خيلي شلوغ بود
و اما ادامه:

آنشب كسي حرفي نزد ولي نگاهها سنگين بود نيوشا از اين سكوت كشنده خيلي نگران بود و سوالات ذهنيش بيشتر ميشد:
مامان چرا كشويش را باز كرده بود؟چرا شك كرده بود؟ آيا كسي چيزي گفته بود؟يعني بابا هم ميدانست ؟ اگر نميدانست چرا از هرروز زودتر خوابيد؟ چرا با من سرسنگين بود؟
فردا صبح جمعه بود و نيوشا از اين موضوع ناراحت بود چون همه خانه بودند و اين يعني ادامه نگاههاي سنگين .
نيوشا اصلا موقعيتي گير نياورد كه حداقل به نيما زنگ بزند و او را هم درجريان بگذارد و عجيب بود كه هيچ تلفن مشكوكي هم نشده بود .
بعد از صبحانه اي كه در سكوت خورده شد پدر نيوشا بدون اينكه چشمان نيوشا را نگاه كند گفت حاضر شو تا جائي بريم .
نيوشا احساس كرد قلبش از جا كنده شد و فهميد كه پدرش صددرصد در جريان است ولي جرات نكرد سوالي كند به آرامي داخل اتاقش رفت و براي اولين بار بدون دقت و سرسري اولين لباس دم دستش را پوشيد و قبل از اينكه از اتاقش خارج شود روي تختش چند دقيقه اي نشست تا كمي لرزش پاهايش را كنترل كند.
سوار ماشين شدند و نيوشا ديد كه به سمت خارج از شهر ميروند و ترسش بيشتر شد مخصوصا كه هنوز سكوت برقرار بود
سرعت ماشين كم شد و كنار جاده ايستاد . تا چند ثانيه كسي حرفي نزد و به يكباره پدرش بدون اينكه به عقب نگاه كند سوال كرد:
نيما كيه؟
نيوشا قدرت جواب دادن نداشت هرچند اگر هم داشت نميدانست چه بگويد
پدر گفت : چرا جواب نميدي و اينئفعه صدايش ميلرزيد
مادر بجاي نيوشا با صدايي شبيه به فرياد گفت: بذار من بگم كيه . بخدا خودم رو از دست اين دختر ميكشم ببين چقدر شخصيت خودش و خانواده اش رو پائين آورده؟ با يه پسر آسمون جل سطح پائين دوست ميشي كه آبروي چندين و چند ساله بابات رو ببري . مادر همزمان با اين حرف به عقب برگشت و نيوشا با ديدن چشمان مادر زد زير گريه
اينبار پدر با صداي بلند به عقب برگشت و گقت: گفتم اين نيما كيه؟؟و محكم با دودستش به فرمان كوبيد و دستانش را مشت كرد
نيوشا فقط توانست بگويد : من من و زد زير گريه
پدر با يك حركت خيلي تند به عقب برگشت و با پشت دستش محكم به صورت نيوشا ككوبيد بطوريكه عينك نيوشا پرت شد و به پنجره ماشين كوبيده شد
نيوشا وحشت كرده بود تا حالا سابقه نداشت پدر او را بزند .آرامش پدرش زبانزد بود و نيوشا تعجب ميكرد چون پدرش را روشنفكر تر از اينها ميدانست و برايش عجيب بود . نيوشا كاري نكرده بود . نيوشا فقط با پسري كه پسر بدي هم نبود دوست بود و اين دوستي فراتر از تلفن و ماهي يك بار ديدن نبود.
در اين افكار بود كه مادرش فرياد زد بخدا اگه پدرت سكته كنه با دستهاي خودم خفه ات ميكنم دختره بيشعور حالا ديگه آبرو ميبري ؟ ميري خونه پسر؟ اونم اون پسري كه يه خانواده سطح پائين داره؟
نيوشا داشت سكته ميكرد؟ خونه ؟ كدوم خونه؟
و نا خودآگاه همين جمله از دهانش بيرون آمد و با صداي بلند تري گريه كرد: من من رفتم خونه اون؟ كي گفته ؟ يعني شما د رمورد من چي فكر ميكنين؟ من من
و تا خواست ادامه دهد پدرش فرياد زد: خفه شووووووووووووووووووو
-----------------------

پ.ن1:يلدا خوش گذشت؟به ما كه خيلي خوش گذشت هرچند يه مهموني خيلي خوب يكي از دوستهاي گلم رو از دست دادم و تا آخر شب به فكرش بودم ولي يه مهموني ديگه اي بوديم كه به من خوش گذشت . ياسمن جون معذرت ميخوام قول ميدم از خجالتت در بيام
پ.ن2:دو شبه تا صح نخوابيدم از بس كه سرفه ميكنم صبحها خيلي خوبما ولي تا سرم رو روي بالش ميذارم تا صبح سرفه امونم رو ميبره . معذرت ميخوام آقاي همسر