من و دلنوشته هام

داستانك 9
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧
 
و اما ادامه داستانك:
نيوشا هميشه بيم داشت بيم از آينده بيم از اينكه اگر روزي پدرو مادرش از جريان اين ارتباط خبردار شوند چه ميشود بيم خيلي چيزها:
يك روز بعد از ظهر كه از مدرسه برگسته بود تا وارد اتاق خودش شد تا لباسهايش را عوض كند متوجه چيزي غيرعادي در اتاقش شد چيزي كه باعث شد احساس خطر كند . چيزي كه باعث شد تنش بلرزد :
قفل در كشوي ميز تحريرش كه نامه ها و عكسهاي نيما را داخلش پنهان ميكرد باز شده بود در وهله اول فكر كرد اشتباه ميكند ولي وقتي نزديكتر شد ديد كه قفلش شكسته است براي اينكه مطمئن شود همه چيز داخل كشو هست يا نه به آرامي كشو را باز كرد هيچي نبود .
يك لحظه احساس كرد كه روي سرش آب جوش ريختند و تپش قلبش بالا رفت.
از لاي در نگاهي به سالن نشيمن  انداخت مادرش نبود از ترسش در اتاقش را بست و به سرعت در تختش خزيد . هميشه همينطور بود براي فرار از مسائلي كه نميدانست چكار كند به تختش پناه مي برد.
عصر با صداي تلوزيون از خواب بيدار شد پدرش برگشته بود و اين قوت قلبي براي نيوشا بود .
به آرامي از اتاقش بيرون آمد و به آشپزخانه رفت و خيلي آرام به مادرش سلام كرد . مادرش در حال ظرف شدن بود نگاهش نكرد و سلام كوتاه و عصبي تحويلش داد.نيوشا مطمئن شد كه آنچه كه نبايد اتفاق ميافتاد افتاده است.
الان چه خواهد شد؟ واي داشتن دوست پسر يك طرف و دوست بودن با نيما يك طرف. اگه مامانم بره سراغش چي؟ يعني ميره؟ چه جوري به نيما خبر بدم؟ الان كه ديگه نميتونم تلفن كنم . مامان چهارچشمي مواظبمه . معلومه . واي حالم بده چيكار كنم . اينها تمام افكار آن زمان نيوشاي بخت برگشته بود.
---------
پ.ن1: ميتونستم بقيه داستانك رو بنويسم ولي يك حس شيطاني وادارم كرد كمي دلشوره بگيريد . ببخشيد
پ.ن2: اتفاقات جديدي در حال رخ دادن در محل كارم هست كه باعث شده موضوع سازمان دولتي را جدي تر بگيرم.شنونده عزيز فعلا توي خماري بمون تا يه پست هيجان انگيز در موردش بنويسم . ضمنا ما بسي دلمان براي جنابعالي تنگيده اساسي
پ.ن:مخاطب گل گلاب من خواهر نازنازي من يه چيزايي از مادرشوشو جان در موردت شنيدم كمي نگرانتم لطفت خبري از خودت به ما بده كه تا صبح خوابت رو ميديدم . ليندا خوشمله منو هم ببوس