من و دلنوشته هام

داستانك 8
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٤
 
ادامه داستانك:
نيوشا تا صبح هيجان خاصي داشت اولين بار بود كه با نيما قرار گذاشته بود . هميشه از دور و در راه مدرسه همديگر را ديده بودند و به يك سر تمان دادن قانع بودند.
صبح زودتر از هميشه ازخواب بيدار شد و آماده رفتن شد . تپش قبل بدي گرفته بود . بدون اينكه صبحانه اي بخورد حركت كرد. همانطور كه قرار گذاشته بودند سمت كوچه بغلي رفت و از دور جيپ نقره اي را ديد و داخلش نيما را تشخيص داد و با قدمهاي لرزان به سمت ماشين حركت كرد . خوشبختانه آن موقع صبح كسي در كوچه نبود
نيما در را باز كرد و پياده شد و نيوشا از ترس اينكه كسي آنها را ببيند به سرعت قدمهايش اضافه كرد و سريع در سمت راست ماشين را باز كرد و نشست و نيما كه اين حالت ترس نيوشا راديد سريعا پشت فرمان جا گرفت و سلام كوتاهي كرد
نيما: سلام خانم صبح بخير
نيوشا: سلام سلام زود حركت كن تا كسي مارو نديده
نيما: باشه باشه اينقدر هولم نكن حالا كجا بريم؟
نيوشا:خب مدرسه ديگه مگه قرار نشد منو برسوني مدرسه
نيما: اهان باشه يعني نميخواي با هم صبحونه اي چيزي بخوريم؟
نيوشا: آخه ديرم ميشه
نيما: اگه من قول بدم سر موقع برسونمت مدرسه چي؟
نيوشا:خب اگه به موقع برسم حرفي ندارم
نيما:آره عزيزم بهت قول ميدم برسونمت حالا بريم يه جائي كه صبحونه هاش خوردن داره
و پاشو گذاشت رو گاز
-------
توي رستوران نيوشا خجالت ميكشيد مستقيما نيما را نگاه كند و دلشوره بدي هم داشت و نيما هم حالي بهتر از نيوشا نداشت :
نيما:من من ازت ممنونم كه قبول كردي بهام بيائي اينجا و خوشحالم كه به من اعتماد داشتي نيوشا: خواهش ميكنم راستش فكر ميكنم بعد سه ماه اينقدر اعتماد داشتن طبيعي باشه نه
نيما: راستي يه چيزي يادم رفت بهت بدم حواس نذاشتي برام كه
و از كيفش كاستي را كه قاب صورتي رنگ خوشگلي داشت را درآورد و به طرف نيوشا گرفت
نيما: اين اين يه هديه كوچيك از طرف منه . يه سري از آهنگهاي گوگوشه كه من خيلي دوسشون دارم و توي اين سه ماه دوستيمون تقريبا هر شب به يادت گوش كردم
نيوشا : واي مرسي منم خيلي گوگوش دوست دارم ممنون و ته دلش از اينكه چيزي براي نيما تهيه نكرده بود خجالت كشيد ولي به روي خودش نياورد
نيما: خواهش ميكنم حالا پاشو كه من بقول نشم
نيوشا:آخ آخ راست ميگي و سريه پاشد
-------
اين ارتباط تا يك سال بدون هيچ تنشي ادامه داشت و در اين مدت زمان ديدارهايشان نزذيكتر به هم ميشد.
در اين مدت هيچگاه نيما درخواست ناجوري از نيوشا نداشت و همين باعث شده بود كه نيوشا روزبروز علاقه مندتر بشود.
نيما به حدي نجيب و با شخصيت بود كه به خودش اجازه زياده روي كردن در اين رابطه را نميداد.
فقط مسئله اي كه اين ميان هردو را آزار ميداد اختلاف شديد طبقاتي خانواده هايشان بود
------

پ.ن1:جهت اطلاع دوستاني كه خيلي دوست داشتند بدونن من براي خواهركم چي كادو خريدم عرض كنم كه مامان بنده يه گردنبد ظريف مرواريد كه بين مرواريدها زنجير طلاي نازك سفيدرنگ داشت خريده بود و من در يك اقدام محيرالعقول دستنبندش رو كه فوق العاده قيمت مناسبي داشت يافتم و كلي ذوقيدم
پ.ن2: هنوز خبري از كار دولتيه نشده كه البته هنوز داستانش رو اينجا تكميل نكردم پست بعدي قسمت سومش خواهد بود .
پ.ن3:ديوونه تون كردم نه؟ نميدونم چرا جديدا پستهام اينقدر طولاني و دنباله دار ميشه ببخشيد
پ.ن4: ميگما خودتون رو كشتينا با اين اظهار نظرهاتون در مورد قالب جديد وبلاگم