من و دلنوشته هام

اندراحوالات شغلهاي دولتي و غير دولتي2
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱
 

و ادامه داستان كار:
القصه يادت ميفته كه برات چائي آوردن و در قندون رو به آرومي برميداري تا چائي كمرنگ آب زيپوئي رو بخوري كه خانم ح بهش برنخوره چي ميبيني؟ چهار تا قند زرد با خاكه قندي كه توش ذرات سياه سياه هم هست با اكراه اوني رو كه به نظرت تميز ترو درشت تره برميداري ميذاري تو دهنت با اولين هورتي كه ميكشي حالت به هم ميخوره چون دقيقا مزه آب زيپو ميده اه اه
همون موقع در دفتر آقاي ف باز ميشه و صداي فرياد مي ياد: آقاي گ چند بار گفتم نامه ارباب رجوع رو نده دستشون مگه تو ساخت و پاختي باهاشون داريييييييييييييي
آقاي گ همچنان با خونسردي پاميشه و تخمه شكان ميگه نه آقا چه ساخت و پاختي خب من گفتم دارن ميان دفترتون خودشون هم نامه رو ميارند ديگه ياد محل كار قبليت ميفتي چقدر با احترام با مهمونها و ارباب رجوع برخورد ميشه خود مدير پاميشه تا دم در مهمون رو همراهي ميكنه و .... بعدش تصميم ميگيري مثبت انديشي رو ادامه بدي:
چقدر عالي كه كارمنداي اينجا اينقدر آرامش دارند و مثل محل كارتو كه همش دست و پاشون رو گم نميكنن كه مبادا به تير قباي يارو برنخوره بره شكايت كنه كه وارد دفترشون شدم به پام پانشدن دست و پا شون رو گم نميكنن كه يه قدم جلوتر از ارباب رجوه از در رفتن بيرون و آقا بهش برخورده با آرامش و بدون استرس تخمه شون رو ميشكونن و حرف ميزنن مجبور نيستن مثل تو اونيفرم مندرس با اون كلاههاي مسخره رو تحمل كنن و پاي بدون كفش خرخر كنان از اين دفتر به اون دفتر ميرن تازه از همه جالبتر ميدوني چيه ؟ اينكه هرچي بپوشي خوش تيپ ترين آدم به نظر ميائي و مجبور نيستي صبح كه بيدار ميشي عزا بگيري كه واي امروز ديگه چي بپوشي؟
هميجور داري مثبت انديشي ميكني و توي دت ميگي واي چقدر مديرشون بداخلاقه من يكي تحمل اين رفتار رو ندارما به من بگه پاميشم ميام بيرون و يهو نميدوني چه جوري اين جمله از دهنت به بلندي مياد بيرون و ميبيني همه با يه لبخند نگاهت ميكنن . خانم ح ميگه نه بابا هميشه كه اينجوري نيست مخصوصا با تو كه اصلا اينجوري حرف نميزنه و تو نميدوني چرا با تو اينجوري حرف نخواهد زد .
تلفن خانم ح براي اولين بار زنگ ميخوره و تو پيش خودت ميگي چه خوب اگه الان محل كار تو بود دست كم 50 تا تلفن جواب داده بودي و بين اين 50 تا حداقل 10 تاش مدعي و مشكل دار بودن.
خانم ح چشمي ميگه و گوشي رو ميذاره ميگه آي تك جان آقاي ف گفت بيا تو
پاميشي و ميري جلوي در و تقي به در ميزني صدايي نمياد به خانم ح نگاه ميكني بهت ميگه برو تو در زدن نميخواد كه . در رو باز ميكني يه اتاق سه برابر اتاقي كه سه تا ميز به سه تا كارمند توش بود . يادت ميفته كه مدير شما يه اتاق 3در3 داره كه تو لباسهات رو هم روي چوب لباسي اتاقش ميذاري و اگه وسيله اضافي هم داشته باشين اونجا حكم انباري رو داره . يه ميز كنفرانس سمت راست اتاقه كه احتما 12 تا صندلي دورشه و روبروت يه ميز بزرگ مديريتي كه بالاش عكس آقايون رو زدند . يه ذره فكر ميكني ببيني آيا از اين عكسها جائي از محل كارت هست؟ آره فقط توي اتاق مدير عامل يه دونه روميزيشو ديدي يه كتابخونه بسيار بزرگ كه توش يه عالمه فرهنگ لغات و شاهنامه و ايناست ولي از يكرنگ بودن جلد كتابها و مرتب بودنشون تو دلت شرط ميبندي كه تا حالا لاشون هم باز نشده.
آقاي ف پاميشه يه آقاي كمي تپل حدودا 05س اله با موهاي كوتاه و كت و شلوار مشكي و پيراهن سفيد و ته مايه مومني با يه نيش باز: سلام خانم ن تركي كه بلدي و تو با تعجب از استقبال دم در ايشون ميگي البته كه بلدم و تازه قضيه مياد دستت ( يادت ميفته كه پدرت گفته اين آقا سالها پيش كه پدرت مدير كل سازمان... توي استان ... بوده اين آقا از مديرهاي پائين دستش بود و اردبيلي تشريف دارند ) . ميفهمي كه با يه آدم ناسيوناليست طرفي و اين به نفعته سريع در مقابل اشاره آقاي ف به صندلي نزديك ميزش ميري جلو و همزمان با لبخند ميگي البته كه مي تونم حرف بزنم انگار تركيما و از چهره آقاي ف ميفهمي كه زدي به هدف تا ميشيني ميگه : پدر خوبه الحمدالله بله مرسي سلام رسوندن ميگه : خب گوگولي مگوليت چطوره ؟ و تو ابروهات رو ميدي بالا كه يعني متوجه نميشي و سريع ميخنده ميگه مگه بچه نداري و تو ميگي اهان مرسي خوبه . خب تا اينجا كه خوب بوده و تو كمي راحت تر ميشيني و آقاي ف شروع ميكنه: خب خانم ن كاغذهاتون رو خوندم و تو ميفهمي كه ميگه منظورش رزومه است و هيچي نميگي ميگه خب اميدوارم كه بتونم بيارمتون اينجا از تجربياتتون استفاده كنيم و تو ميگي خواهش ميكنم و ادامه ميده شما با دفتر اداري صحبت كردين؟ ميگي بله ديروز زنگ زدند والله من زياد متوجه نشدم چي ميگن ( ولي متوجه شده بودي ميخواستي نظر آقاي ف رو بدوني)آقاي ف ميگي مگه چي گفتن؟ گفتن من رو پروژه اي خواستن آقاي ف ميگه: پروژه اي ؟ نه بابا من نامه زدم درخواست كردم شما بيائيد اينجا با ما همكاري داشته باشين نه كه سه ماه پروژه اي بيائين و بعد خداحافظ شما و تو ميگي؟ بله خب شما ميدونين كه من جاي ديگه كارميكنم و اون ميگه بله بله ميدونم اصلا قرص و محكم برو همين الان دفتر اداري همين حرف منو بزن بگو آقاي ف گفته قرارداد من رو بدين آقاي ف ببينن
ميري طبقه بالا و با پرس و جو دفتر رو پيدا ميكني و همه حرفها رو منتقل ميكني اونجا هم يه دفتره دقيقا مثل دفتر پائين سه تا ميز و سه نفر كارمند با اين تفاوت كه دو تا كامپيوتر دارن و تو اميدوارتر ميشي .آقاي ذ كه كارمند اونجاست ميگه والله من نميدونم اگه اقاي ف گفته بهشون بگين كه با دكتر م حرف بزنه شايد بتونن كاري بكنن البته اميدوار نباشين چون تو اين سازمان دوساله كسي رو استخدام نكردن هركي هم وارد شده از همين طريق پروژه اي بود و تو ميگي نه اصلا مهم نيست من كار دارم اگه درست شد كه در خدمتتون هستيم اگه نه كه ديگه حالا نشده خب و ميائي بيرون . ميري تو دفتر آقاي ف و ايندفعه براحتي ميري تو و قضيه رو ميگي و آقاي ف ميگه پس صبر كن من فردا با اقاي دكتر م جلسه دارم شما پس فردا خبرش رو بگير و تو خداحافظي ميكني و ميايي بيرون .

 

پ.ن:1 اين داستان ادامه دارد

 

پ.ن2:براي خواهركم همون چيزي رو كه دوست داشتم در كمال ناباوري با پول كمم گير اوردم . امشب تولد بازي داريم هوراااااااااااااااااااااا

پ.ن3:روح خردادي ام چند وقته بدجوري بازي در مياره . اين از وضعيت تداخل داستانك با قصه كار دولتي اينم از تغيير قالب وبلاگم اميدوارم به بزرگي روح غير خردادي تون ببخشيد