من و دلنوشته هام

داستانك7
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٠
 
سه ماه بعد:
نيوشا نسبت به نيما شديدا احساس علاقه ميكرد بطوريكه از خواب و خوراك افتاده بود درسش افت كرده بود و از همه مهمتر هميشه استرس داشت كه مادرش متوجه نشود هرچند مادرش تيز تر از اين حرفها بود ولي از آنجائيكه نيوشا سايقه بدي نداشت فكر اين قضيه را نميكرد .
و اما نيما عاشق نيوشا بود بعد از ارتباط با نيوشا عاشقت بود چرا كه بعد از اين دوستي شيرين متوجه شد كه نه تنها ظاهر نيوشا متين و دوست داشتني است باطنش هم يك دختر با شخصيت و محجوب و در عين حال شيرين است .
تقريبا با هر بدبختي بود نيوشا موقعيت را جور ميكرد تا نيم ساعتي را در روز تلفني با هم صحبت كنند ولي چون نيوشا كاملا تحت كنترل خانواده بود در اين مدت فقط دو يا سه بار از دور زمان رفتن به مدرسه نيما را ميديد.
تا اينكه به طور اتفاقي يكي از اقوام مادري نيوشا فوت كرد و مادرش مجبور شد چند روزي را به شهر خودشان برود :
نيوشا: سلام نيما خوبي؟
نيما :آره مرسي تو چطوري؟ درسهاتو خوندي؟
نيوشا: خوندم ولي همش منتظر بودم مامانم بره بهت زنگ بزنم
نيما: مامانت؟كجا رفت؟
نيوشا: يكي از فاميلاشون فوت كرد دوسه روزي نيست
نيما: ا خدا بيامرزدش پس.پس...
نيوشا: پس چي؟
نيما : ميتونم ازت خواهش كنم حالا كه مامانت نيست و دبگه ترسي نيست فردا صبح بيام دنبالت برسونمت مدرسه؟
نيوشا : واي اگه بابا ببينه منو چي؟
نيما: خب بعد از اينكه بابات رفت سركار ميام دنبالت زياد هم معطلت نميكنم فقط تا مدرسه برسونمت بخدا 10 دقيقه بيشتر وقتت رو نميگيرم دلم برات تنگ شده ميدوني من و تو تا حالا فاصله مون كمتر از 3 متر نبوده ؟ خب دلم ميخواد ببينمت . زياد مزاحمت نميشم باشه؟
نيوشا : خب .. خب.. باشه ولي من ميترسم كسي ببينه ها
نيما: بابا كي اون موقع صبح مارو ميبينه آخه بابا مثلا ما با هم دوستيم نه ؟ البته اصلا دلم نميخواد اذيتت كنم اگه راحت نيستي ولش كن براي من از همه چيز مهمتر راحتيه توئه
نيوشا: مرسي ميدونم باش پس نيا كوچه خودمون كوچه بالائيمون دم اون خونه اي كه نماي شيشه ايه سبز داره وايسا خب؟
نيما :باشه مرسي مرسي واي نميدوني چقدر خوشحالم كه قبول كردي مرسي
نيوشا: خواهش ميكنم پس من برم درسم رو بخونم
نيما: باشه رو عزيزم آهان داشت يادم ميرفت من با ماشينم مياما
نيوشا: ماشينت؟
نيما: آره بابا برام يه جيپ نقره اي فكسني خريده
نيوشا: راست ميگي؟ پس چرا نگفته بودي
نيما: اولا كه نميدونستم يهو ديشب برام خريده و آورده ميشناسيش كه چقدر منو تحويل ميگيره ؟ دهاتي اند ديگه پسر دوست اند و زد زير و بعد گفت ضمنا اگه ببينيش شايد حاضر نشي سوارش بشي اينقدر داغونه
نيوشا: ا نيما چرا در مورد خانواده ات اينجوري قضاوت ميكني حالا اگه بيچاره برات كاري نميكرد ميگفتي اينا به من اهميت نميدن ضمنا بببينم يعني تو در مورد من اين فكر رو ميكني؟
نيما: بابا شوخي كردم تند نرو آخه ميدوني تو به معناي واقعي لاي پرقو بزرگ شدي در هرصورت فردا چه ساعتي بيام دنبالت؟
نيوشا: باشه پس فردا ساعت 7 ميبينمت
--------------------------------------------
پ.ن 1 : من خوبم
پ.ن2: اگه شما يه خواهري داشتين كه خيلي خيلي دوسش داشتين و خيلي هم هميشه هواتو داشته و خيلي مديون مهربوني و لطفشي و فردا شب تولدش بود و تو زيادم پول تو دست و بالت نبود چيكار ميكردين؟