من و دلنوشته هام

 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٧
 
من و تو چه فرقي با هم داريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ديشب خونه يكي از دوستان دعوت بوديم يه يه دخمل كوچولو تقريبا همسن نيروانا دارن و اين جوجه ما خيلي دوسش داره يه جورايي دوستاي بدي نيستن و بدمون نمياد هر از چند گاهي دور هم باشيم .
اين دوست ما عقايد خاص خودش رو داره مثل هركسي .منم سعي كردم هميشه احترام به عقايدش بذارم ولي ديشب كمي كلافه ام كرد . موضوع از اين قرار بود كه اينا تقريبا دوسال بعد از ما ازدواج كردن و اين خانوم زمان ازدواج شاغل بودن و همكار همسرشون . و بعدش همسرشون توي يه بانك معتبر استخدام شدن و استخدام شدن همانا و ساز سركار زدن خانوم همانا . اين دوست من يه تز خاصي براي خودش داشت مثلا ميگفت من دلم ميخواد زود بچه دار بشم و نميخوام كه از صبح برم سركار بچه ام رو اين و اون بزرگ كنند عين بچه يتيمها ( طفلك دخملك من پس با اين حساب يتيمه و خبر نداره ) و اينكه مگه من كارگرم كه از صبح بيرون جون بكنم بعدش هم عصري بيام خونه كلفتي ( طفلك مامي دخملك من كه خودم باشم ) حالا تصور كنين من چه جوري بايد اين خانوم رو با اين طرز فكر توجيه ميكردم كه بچه من هيچ كمبودي نداره و تازه من معتقدم بچه من مستقل تر بار مياد . البته يادآور بشم كه اون موقع هيچكدوممون ني ني نداشتيم و چون تجربه اش رو نداشتم نميتونستم حرفي بزنم چون خودمم هم نميدونستم چي قراره بشه . فقط گفتم من اعتقاد دارم كه يه خانوم اگه بتونه و از پسش بر بياد خوبه كه هم كار بيرون داشته باشه و هم بچه داري و خونه داري بكنه ولي روي عقيده ام پافشاري نكردم . ضمنا بگم كه از لحاظ مالي تقريبا در يك سطح هستيم البته با يه فرق كه پدر شوهر ايشون همون اول ازدواجشون يه آپارتمان 100 متري توي تجريش دادند به ايشون كه اول زندگي اجاره نشيني نكنن ولي ما كاملا بدون حمايت خانواده همسر زندگي رو شروع كرديم ( چقدر هم سطح بوديم نه
)
ما تو اين مدت سه ساله هردوتامون بچه دار شديم البته ايشون دوماه زود تر از بنده تو اين فاصله هم كار نميكنه . و ما خونه خريديم و قسط ميديم و زندگي ميكنيم و دخترك ما هم بنا به گفته شهود خيلي باهوشتر و سرحال تر و اجتماعي تر از نيني اين خانومه و بنده هم هنوز سر كار ميرم و كلاس ايروبيكم هفته اي دوروز به راهه علاوه بر كار ثابتم يه كتاب درسي تاليف كردم و تدريسش هم ميكنم تازه براي ادامه درسم از اين ترم دانشگاه ثبت نام كردم و .... ولي ايشون كه اون موقع به من در جواب اينكه گفتم خانومها بايد در اجتماع حضور داشته باشن فرمودند مگه در اجتماع حضور داشتن فقط به كار كردنه و من ميخوام برم كلاس اين كلاس اون برم شنا برم آرايشگاه برم... برم.... هنوز هيچكاري كه نكردن هيچي افسردگي هم گرفت هيچي تازه دختركشون حاضر نيست حتي براي يه لحظه مامانش رو تنها بذاره چون ميترسه . البته از حق نگذريم كه همسر بنده در تمام مراحل زندگي حتي بچه داري و ... كمك بزرگي برام حساب ميشده و صد البته خانواده ام هم همينطور بوده اند ولي همسر و خانواده ايشون به هيچ عنوان كمك حال ايشون نبوده اند و هردفعه گفته اند تو كه خونه اي كاراتو خودت بكن و اين چنين بود كه ديشب اين دوست عزيز بنده به من گفت تو يه كار نيمه وقت سراغ نداري؟
و من :
گفتم چطور مگه ميخواي كار كني ؟ گفت آره ديگه تا كي بايد بشينم تو خونه به رفت و روب بابا . آخه كمي هم پول لازم شديم؟ ( يه دوماهيه يه سوئيت 40 متري خريدن )
كلي گله كه آره همسرم بهم تو كار بچه و خونه كمك نميكنه من سختمه و اين حرفها ولي خب بچه ام هم عادت نداره حتي يه ربع پيش كسي بمونه و جالب اينجا بود كه برگشت گفت خوش بحالت كه نيروانا اينقدر اجتماعي و مستقله چيكار كردي كه اينجوري شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم ته دلم گفتم خب خودت گفتي اگه دختر من يه روزي از بغل من بپره بغل كس ديگه اي من دق ميكنم . خيلي دلم ميخواست بلند اينو بگم ولي ملاحظه كردم.
همسر دوستم هم بهش گفته اگه بخواي بري سركار تمام مسئوليت بچه با خودت منم گفتم خب مگه الان همه مسئوليتش پاي تو نيست ( اين يكي رو بلند گفتم ) گفت خب چرا هست ولي همسر من مثل همسر تو همراه نيست .
نكته جالب توجه اينكه ديشب بعد از كلي سخنراني كردن كه كار خوبي ميكني تصميم داري بري سركار و نميدوني چه مزايايي داره و اين حرفها با يه نگاه خاصي به من گفت خب مگه الان فرق من و تو چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته توي پرانتز بگما منم يه موقعهاي مثل خيلي از شماها دوست دارم بزنم زير همه چيز وبي خيال ميشم و ميگم بابا خسته شدم از كار و ميخوام فقط بخورم و بخوابم و .... ولي اين حس موقتيه و رفع ميشه چون واقعا معتقدم نميتونم فقط خانوم خونه باشم
من قول دادم اگه كاري از دستم بر بياد براش انجام ميدم ولي اميدوارم بدونه كه زن بودن فقط به رفت و روب و بچه داري نيست بخدا .