من و دلنوشته هام

خاطرات من-8
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
خاطرات من - 7
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
خاطرات من - 6
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
خاطرات من -5
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
خاطرات من -4
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
خاطرات من - 3
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
خاطرات من -2
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
خاطرات من -1
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
پست شماره 500 شروعی دوباره
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
 

دیگه تصمیمم رو گرفتم ف خیلی به این موضوع فکر کردم ولی بعدش دیدم خودم اینجوری راحت ترم حتی اگه فرقی هم نکنه

یه مدت میخوام خصوصی بنویسم نه برای اینکه دلم نمیخواد بعضیا بخونن نه دیگه به اون بلوغ فکری توی این سن رسیدم که برای حرفهایی که از دهنم درمیاد دفاع داشته باشم فقط نمیدونم انگار راحت ترم .یادمه صحرا هم دقیقا همین حس رو داشت !

بخصوص که خیلی هم خواننده ای ندارم ( با توجه به سابقه نوشتن در وبلاگم ) هیچوقت هم دنبال خواننده جمع کردن نبودم .یه سری دوست و رفیق دارم که درهرصورت دنبال می کنند همونان لطفا اگه دوست داشتن بازم باهام باشن برام کامنت بذارن تا پسورد رو بهشون بدم .

دوستتون دارم فعلا همین


 
 
دلم با من سر مدارا ندارد !
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧
 

دلت می خواهد آن دو تا نوشته کوتاهی را که در دفترچه کوچک آبی ات یادداشت کرده بودی تا سر فرصت به اینجا منتقلشان کنی را بنویسی ولی نه نمی توانی ! آن ها مال زمان خوشی حالت بوده اند و الان خوب نیستی .شاید بتوان گفت بدی خیلی خیلی بد .

دلت می خواهد پستی بنویسی در رابطه با تجربه زندگی در اینجا و بعد با اشاره یک دگمه بفرستیش در نوشته های خصوصی .چیزی که تا اینجا و اینهمه سال مقاومت کرده ای و همیشه در تعجب بوده ای که چه می شود که آدمها رو می آورند به خصوصی نوشت! الان میفهمی چرا .

دلت میخواهت تو هم مثل خیلی از روزمره نویسها این هنر را داشتی که فارغ از قضاوتها تمام درد دلهایت را بنویسی و تخلیه شوی و سبک شوی.

دلت می خواهد قهقهه بزنی ولی یک بغض کوفتی گیر کرده در گلویت نه پایین می رود نه بالا می اید.

دلت می خواهد چشمانت را ببندی و باز کنی ببینی آدمهای دوروبرت حسادت هایشان را بگذارند کنار و راهی برای نفس کشیدن و زندگی کردن برای تو هم باقی بگذارند. 

دلت یک سنگ صبور می خواهد که بدون قضاوت و نصیحت و دلداری دادن فقط و فقط به حرفهایت گوش دهد.

دلت میخواهد وقتی حرفی میزنی دیگران دنبال مقصر نگردند و یا مقصرت جلوه ندهند فقط گوش کنند همین.

دلت میخواهد وقتی حرف میزنی دیگران منظورت را درک کنند بدانند که غر نمیزنی مشکلاتت را بازگو میکنی.

خیلی وقت است بار سنگینی را روی دوشهایت حمل میکنی و دردناک این است که نه می توانی زمین بگذاریشان و نه توان حملش را داری.

سخت است سخت است ببینی تو علمش را داری ، انگیزه اش را داری و عشقش را داری ، تعصبش را داری .... ولی آنها نه علمش را دارند و نه انگیزه ای غیر از خرد کردن تو ،ولی چون پول دارند ،چون قدرت دارند تو کم میاوری آنها برنده اند و دردناکتر این که تو اصلا نمیخواهی بازنده باشی ولی به چه قیمتی ؟ به قیمت نابودی ات ؟ 

خسته ام خیلی خسته ام میدانم این خستگی اصلا حقم نیست من زحمت کشیده ام ولی نتیجه اش را ندیده ام و این خسته ام کرده  واحساس شناگری را دارم که تا ته دریاها با عشق شنا کرده ولی در آن دور دستها تنها مانده و از گرسنگی در حال جان کندن است آنهم وسط دریایی که اگر شنا نکند غرق می شود و اگر شنا کند از گرسنگی تلف می شود و هیچ خشکی را تا آن دور دستها نمیبیند.