من و دلنوشته هام

گوش کن
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
 

هیچوقت توی زندگیم آدم نمک نشناسی نبودم , میفهمم اگر کسی یه لطفی در حقم میکنه وظیفه اش نبوده , میفهمم اگه کاری برام انجام میده دوستم داشته نه اینکه باید اون کار رو میکرده .

در مقابلش آدمی هستم که اگه لطفی در حق کسی بکنم هی نمی کوبونمش تو سرش , هی بهش یادآوری نمی کنم که ببین من اینهمه در حقت لطف کردم ؟ پس تکریمم کن دیگه !

وقتی هم احساس کنم که کسی به کمک نیاز داره تا جائیکه بتونم ( نه اینکه برای رفع مشکلش خودکشی کنم که بعدا دلم بسوزه) کمکش می کنم ولی چون این کمک رو دلم خواسته در حقش کردم نه که زوری باشه ,منتی ندارم سرش هیچوقتم به روی طرف نمیارم.

اینا رو گفتم که بگم زمان هایی هست که وقتی لطف مکرر در حق کسی می کنی طرف مقابلت ممکنه بذاره به حساب وظیفه ات , فکر کنه واقعا اینقدر مهم هست که تو برات مایه افتخاره که بهش کمک کنی.

نه آقا جان ,! دوره این چیزها گذشته آدمها اینقدر خودشون گرفتاری دارند که نمی تونن بشینن به این فکر کنن که تو فکر میکنی خیلی مهمی و مایه مباهاته منه که بهت کمک کنم و اصلا من باید برم پز بدم که به تو رسیدم آخه می دونی کلی کلاس من بالا میره وقتی تو را به راه مزاحم زندگی من میشی !

نمی خوام آقا این افتخار رو نمی خوام ! دیگه تلاشهای من رو برای ساختن زندگیم که نمی تونی زیر سئوال ببری که؟ تا جائی سکوت می کنم که احساس نکنم حرفات ,تلاشهای شبانه روزی من رو برای کسب اعتبار زیر سئوال ببره .

من یه خردادی ام ! میدونی که ! همونقدر که سکوت می کنم و میذارم ازم سواری بگیری به همون نسبت هم اگه احساس کنم داری اعتبار کاری من رو خدشه دار میکنی از خجالتت در میام! پس حواستو جمع کن !

 


 
 
بی صدا
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٩
 

این روزها حالم خوب نیست , درد بدی در جانم ریشه دوانده ,‌دردی که کلافه ام کرده ,‌دردی که اصلا دوستش ندارم ,‌صدا ندارم! کلاس دارم ! کلاس ندارم ,درد دارم, صدا ندارم , سرفه می کنم . و و و این شده برنامه این روزهای من .

گرمای این روزهای کیش خودش حکایتی است برای من بخصوص که کولر ماشین هم چند ماهی است خراب شده و درستش نکرده ایم ! این قصه قدیمی گرفتگی صدای من هم که سالی چند بار پیش میاید و پزشکان محترم و حاذق هردفعه حواله ام میدهند به ناکجا آباد هم حکایتی است آنهم این روزها که ترم تابستانی دانشگاه شروع شده و من هفته ای سه روز هرکدام سه ساعت کلاس دارم ! چه می توانم بکنم؟ هیچ دو روزش را به ضرب شیر داغ کرده و آمپولهای پیاپی برای دوسه ساعت صدا داشتم و بعد بییییییییییییییب

یکروزش هم کنسل شد و رفت پی کارش !

شبها تا افقی می شوم سرفه هایی دارم که حتی نگران همسایه ها و بیخوابی شان هم می شوم چه برسد به اعضای خانواده .

صبحها هم دردی که قفسه سینه ام دارم کلافه ام می کند.

همه اینها قابل تحمل هست اگر بدانم از چیست و چاره ام چیست ! نه میدانم و می دانند از چیست و نه تجویز درست و درمانی برایم دارند .

صدای عزیزم برگرد ,سرفه جان دست از سر کچل من بردار بی زحمت !

 

 

پ.ن 1: نوشته مالی چند روز پیشه الان دیگه خدا رو شکر صدا دارم

پ.ن2: وبلاگ دخترک هم به روز شد .nirvana84.persianblog.ir

 


 
 
خانه دوست داشتنی من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٩
 

میدونی چیه ؟ 

ناراحت بودم از اینکه بخوام خونه رو عوض کنم ! سختم بود ! شاید بعد از دوازده سال زندگی با تو ، این خونه اولین خونه ای بود که دوسش داشتم . وقتی صاحبخونه قیمت رو دوبرابر کرد ، بی بروبرگرد گفتم باید پاشیم خیلی دلم لرزید ، دلم نمی خواست از این خانه دل بکنم ولی عقلم میگفت از پسش بر نمیاییم ! سختمان خواهد بود .

طبق معمول سکوت کردی و سعی کردی در چشمانم نگاه نکنی چون مثل همیشه قبول داشتی که حرفم درست است .

من هم طبق معمول نمی توانستم خودخواه باشم ! به خاطر دلم فشاری را به خانواده کوچکمان وارد کنم .

چاره ای نمی دیدیم جز گشتن و گشتن و گشتن و ....

گشتیم و دیدیم چیزهایی را که دوستشان نداشتیم و منزجرمان می کرد دوسال بود فراموش کرده بودیم تحقیرهایی را که آدمهایی که اصلا نمیپسندیشان با ما کردند .

در یک اقدام متحیرانه گفتیم می مانیم و خبر دادیم که می مانیم .

خوشحال بودم ولی نگران . ولی خیلی چیزها بعد از این تصمیم به نفعمان درست شد و برای بار چندم متوجه شدیم یک نیرویی اون بالا بالا ها مراقبمان است و شاید گاهی دلش هم برایمان سوخته است !

حالا باز هم می توانم در خانه ای که دوستش دارم بنشینم و خیره شوم به پنجره ای که عاشقش هستم و میتوانم تا چشمم کار میکند درختهای سرسبز و زیبا همراه با گل کاغذیهای سرخابی و قرمزش پشتش را ببینم و لذت ببرم و کیف کنم .

حالا دیگر نگران اینکه اگر خانه جدید جا نداشته باشد تا کتابخانه هایم را جا بدهم و از دیدن شان لذت ببرم نیستم حداقل تا سال دیگر .

حالا دیگر بدون ناراحتی میتوانم تا یک سال دیگر دکور خانه را عوض کنم بدون اینکه با ناامیدی بگویم خب که چی منکه باید از این خونه دل بکنم.

دکور خانه را عوض کردم ، پرده های اتاق خواب  را کنار زدم تا افق دور دریا را ببینم ، پرده سالن را کنار زدم تا اجازه دهم درختان حیاط به خانه سر بکشند و گاهی در بالکن خانه می ایستم و برگهایشان را نوازش کنم .

چند کتاب جدید خریدم بدون نگرانی از اینکه شاید جا کم بیاید .

خیلی کارها باید انجام دهم تا یک سال دیگر از این خانه لذت ببرم .


آدمیزاد است دیگر روزی می رسد که با تمدید یک سال اقامت در خانه استیجاری اش به قدری خوش حال می شود که انگار خانه ویلایی شمال شهر به نامش کرده اند .روزی هم میرسد که خرید بهترین خانه ها خوشحالش نمی کند .

مرسی از اینکه با دل من راه آمدی ، میدانم که تو هم ته دلت همین را میخواست ، ولی باز هم ممنونم که آرامشم را برگرداندی.


 
 
آزادی
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٥
 

آزادی یعنی اینکه اینقدر آزاد باشی که اگه دلت نخواست جواب کسی رو ندی راحت جوابشو ندی .

آزادی یعنی اینکه اجازه ندی کسی مزاحم زندگی خصوصی ات بشه .

آزادی یعنی اینکه آزادانه و بدون ترس بگی نمیخوام باهات ارتباط داشته باشم .

آزادی یعنی خودت تعیین کنی با چه کسانی رفت و آمد کنی و اونایی رو که باهاشون حال نمیکنی یا دوسشون نداری یا اذیتت می کنن دورشون یه خط قرمز خوشگل بکشی .

آزادی یعنی اینکه برای مقابله با مشکلات زندیگت فرار نکنی یه کشور دیگه ،بمونی مشکلاتت رو شناسایی کنی اونایی رو که دوسشون نداری حذف کنی اونایی رو که دوسشون داری بغلشون کنی و با بودن با اونا خوش باشی .

آزادی یعنی اول خودت فرهنگ آزاد زندگی کردن رو بلد باشی بعد از دیگران توقع رعایت آزادی تو رو داشته باشی.

آزادی یعنی آزاده زندگی کردن ، آزاده تصمبم گرفتن ، آزاده خندیدن،آزاده پوشیدن و صد البته رعایت آزادی های دیگران .

به جای دیگران تصمیم نگیر ، به جای دیگران عاشق نشو،به جای دیگران گریه نکن ،به جای دیگران تصویر سازی نکن تا بتونی لذت ببری از هرچیزی که الان در اختیارته .

هرکاری دلت میخواد انجام بده به شرط اینکه کارهایت مزاحم آزادی دیگران نباشه .

اصلا می دونی چیه ؟ هرکسی خودش برای خودش تعریفی برای آزادی داره ،شاید تعریف من با تعریف توی نوعی فرق کنه ،قرارم نیست تعاریفش یکی باشه فقط قراره هرکسی خودش بدونه رعایت چه چیزی اذیتش میکنه یه راه دیگه ای پیدا کنه که آزادانه تر به زندگیش برسه.

ببین ! خودت باید بدون کمک یکی دیگه به اهدافت برسی شاید راهنما لازم داشته باشی ولی اون راهنما من نیستم . من خیلی هنر کنم اعتقاداتم رو توی زندگی خودم پیاده کنم  .

ببین ! من زندگیم رو خودم مدیریت کردم البته توی این مدیریت یه آقای همسری هم بوده که روشهامون رو با هم هماهنگ کردیم .من مزاحم خلوت اون نشدم اونم مزاحم خلوت من نمیشه . زندگی مشارکتی قویی هم داریم که وقتی اشتراکاتمون به نتیجه میرسه هیچوقت غصه نداشتن گاه و بی گاه خلوتمون رو نخوریم.

میدونی چیه بچه جون! آزادی توی هر برهه ای از زمان یه معنا میده ! وقتی مجردی یه جور ،ولی متاهلی یه جور،مادری یه جور،پدری یه جور ، ولی اینی که تحت هر شرایطی ثابته نگرش تو نسبت به هرکدوم از این برهه هاست که تغییر نمیکنه .

آره جونم ! من معتقدم زن آزاده ای هستم نه برای اینکه شعار داده باشم ، آزاده ام چون شخصیتم شکل گرفته و میدونم از زندگیم چی می خوام و برای رسیدن به اون خواسته هام کسی جلومو نمیگیره شاید منم راهنما لازم داشتم ، شاید همسرم  یه جاهایی برای رسیدن به اهدافم به دادم رسیده ولی ترس نداشتم از اینکه الان کسی با حرفهای من مخالفت بکنه ،میدونستم کمک بخوام هرکسی که دلم بخواد میتونم روش حساب کنم چون با کسانی ارتباط دارم که خودم انتخابشون کردم و میدونم همیشه باهامند .تعدادشون کمه چون دلم نمیخواد هرکسی رو وارد زندگیم کنم ولی هرکدومشون برام دنیایین.

آره رفیق! من آزاده ام چون  هروقت دلم بخواد میخندم بدون ترس از قضاوت شدن،هرچی دلم بخواد میخورم و می پوشم و میگردم بدون اینکه ملاحظه کسی رو بکنم .میدونم کجا چه جوری  بپوشم یا بخورم و بگردم تا راحت تر باشم نه اینکه چه جوری قضاوتم بکنند

گفتی نقاب ، گفتی سانسور ، ببین آدمها باید نقاب داشته باشن این هیچ ربطی به آزادی نداره مثلا من وقتی غصه ای دارم که نمی خوام دوستانم رو ناراحت کنم یا شاید هم درگیرشون کنم نقاب لبخند دارم باید داشته باشم دیگران مسبب ناراحتی من نیستن نباید ناراحتشون کرد .برعکس شاید یه جایی هم لازم بوده نقاب قدرت به صورتم بزنم ،یه جا دیگه نقاب مهربونی و ... 

گفتی سانسور، سانسور هزاران معنی داره ولی برای من توی این دنیای مجازی معنی اش اینه که شاید دوست نداشته باشم تمام گفته های زندگیم رو برای کسانیکه شاید خیلی هاشون رو اصلا نمیشناسم بازگو کنم ، شاید رسالت وبلاگ من یه چیز دیگه باشه ، هیشکی توی این 6 سالی که من اینجا مینویسم نمیتونه بیاد بگه من مزاحمتی براشون ایجاد کردم دلم خواسته رفتم و خوندمشون ،دلم نخواسته نرفتم،دلم خواسته کامنتی گذاشت و لینکشون کردم دلم نخواسته کسی وادارم نتونسته بکنه ،اون دوستایی رو هم که دارمشون دیگه این روحیه من دستشونه ،هیچوقت گدایی بازدید نکردم شاید خیلی از این لینکایی که من میخوانم اصلا روحشون خبر نداره من میخونمشون . من یه وبلاگی دارم که هروقت دلم خواسته توش نوشتم نه اینکه موظف کنم خودم رو هرروز و هرروز آپ شم تا خواننده هام رو از دست ندم . از اسم وبلاگمم معلومه درسته؟ هیچوقت تو این 6 سال اسمشم عوض نشده !

ولی در نهایت آدمها هرروز با مسائلی روبرو میشن که ناخودآگاه توی شخصیتشون و نوشته هاشون و طرز فکرشون تاثیر میذاره و نمی تونی کسی رو محکوم کنی که تو  دیروز خوب بودی چرا امروز اینقدر بد شدی .همه زندگیها پستی و بلندی هایی دارن که باعث میشه آدمها درسهای جدیدی بگیرن و روش های جدیدی رو پیش بگیرن.

 امیدوارم فهمیده باشی چی میخوام بگم و دیگه مزاحمتی برای آزادی دیگران نداشته باشی ،اصلا بشین توی یه کاغذ بنویس از زندگیت چی میخوای و چه چیزهایی آزارت میده چه چیزهایی رو دوست داری ،بدها رو از زندگیت دونه به دونه به مرور حذف کن خوب ها رو جایگزین کن ببین زندگیت چقدر قشنگ تر میشه اون موقع هوس نمیکنی وارد حریم شخصی کسی هم بشی ( اینم راهنمایی دیگه چی میخوای؟)

 

پ.ن : این نوشته مخاطب خاص داره ! ولی برای تک تک ماها هم میتونه این چالش پیش امده باشه درسته؟

 

 


 
 
پیرمرد دوست داشتنی سرت سلامت
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٠
 

در حال ظرف شدن هم قیافه اش جلوی چشمانم است دلم برایش سوخته خیلی , به نظرم آدمها ظرفیتی دارند برای درد , از حد که بگذرد بی خیالش می شوند ولی پیرمرد بیخیالش نیست , با تمام دردی که این سالها داشته هنوز هم امید در چشمانش دو دو می زند.

دوستش دارم , خیلی زیاد , با اینکه خیلی نیست که میشناسمش شاید دوسال , ولی این دوسال برایم مثل عمری است, پیرمرد دوست داشتنیی که شاید زود لقب پیرمرد رویش گذاشته شده ,

بدون اینکه بدانم امروز زندگی گذشته اش  جلوش چشمانم رژه رفته , شوخی نیست پسر یکی یک دانه ات در سن 14 سالگی سرطان بگیرد و پرپر شود, زنت افسردگی بگیرد , بارها ورشکسته شوی , قند از پا درت بیاورد ولی هنوز هم شیرینی دور هم جمع شدنهایمان همین پیرمرد سختی کشیده باشد .

 

ظرفها تمام شده, ماهی های دفریز شده را دانه دانه در پیازهای سرخ شده میخوابانم و بوی مطبوع مرغ سرخ شده در خانه می پیچد . باز هم دلم برایش پر می کشد و درست میرود مینشیند پشت در اتاق عمل , خوشحالم که قبل از رفتن به تهران ندیدمش , اخلاق گند خودم را میشناسم , حتما اگر میدیدمش بغلش می کردم و بغل پیرمرد بیچاره که حالا به کلکسیون امراضش ناراحتی قلبی هم اضافه شده

های های گریه میکردم , اصلا ساخته نشده ام برای دلداری دادن به کسی که دردی را به دوش می کشد حالا از هرنوعش که باشد بخصوص اگر طرف مقابلت را دوست داشته باشی.

تنها هنری که توانستم بکنم با فین فینی که سعی می کردم پای تلفن پنهانش کنم با دوستم که دختر بزرگش محسوب می شود صحبت کنم و امیدواری بدهم و تک تک کسانی که دوروبرم عمل قلب داشته اند را مثال بزنم تا آرامش کنم .فکر کنم خیلی هم موفق نشدم!

یکی از بزرگترین  دلخوشی های این دوسال زندگی در این جزیره برای من وجود این خانواده بوده که این مرد سهم بسیار بزرگی در آن داشته ,فقط از آنجا که غرور و خجالت ذاتی من همیشه برای عنوان کردن احساساتم مشکل ساز بوده تمام ابراز محبتم به این مرد بامزه در آغوش کشیدنش بوده . اصلا عاشق کری خواندنهایش زمان بازی های دورهمی بوده اکثر اوقات دوست دارم روبرویش بنشینم و به جای بازی کردن نگاهش کنم.

حالا این پیرمرد دوست داشتنی در اتاق عمل است و من فقط  از طریق دخترش از روند عمل با خبرم , حالم خوش نیست و دلشوره دارم ,میدانم که خوب می شود ,دلم برای خودش,برای بانوی دردکشیده اش,برای دو دخترش ,برای خودم و ... می سوزد.بسش است دیگر نه؟ کمی هم باید خستگی در بکند نه؟ 

بوی خوش مرغ سرخ شده در خانه میپیچد , نفس عمیقی می کشم و بوی خوش را در ریه هایم وارد می کنم ,حال خوبی دارم ,زنگ میزنم ,دخترش برعکس چند ساعت پیش که صدایش اضطراب داشت ,شاد است من هم شاد می شوم :

عملش موفقیت آمیز بوده,بازهم پیرمرد را شاد خواهم دید , باز هم پیرمرد را در آغوش خواهم کشید,باز هم کری خواندهایش را خواهم شنید ,,‌باز هم شیرینی کش رفتن های یواشکی اش را خواهم دید و خواهم خندید و نگران بالارفتن قندش خواهم بود .

 

باز هم به من ثابت می شود که زندگی مثل همین مرغ سرخ شده خوشمزه و خوش بوست , شاید زمانی مرغ چاغ و چله خوشگلی بوده ,بدشانسی می آورد و سرش را میبرند و میفروشنش ,معلوم نیست چه آینده ای دارد خانه کدام آدم بی نوایی میرود ،آیا آشپز ماهری گیرش می آید یا نه ناشیانه تبدیل به یک تکه غذای بدمزه ای می شود که نصیب سطل آشغال یا سگ و گربه می شود یا یک آشپز خوش ذوق با خوشحالی تبدیلش میکند به یک غذای خیلی خوشگل و خوش مزه و کسی که می خوردش لذت میبرد ,,حتم دارم مرغه هم راضی تره آینده اش برای دیگران لذت بخش باشد حتی اگر خورده شود تا اینکه یک مرغ بی مصرف پیر شده باشد .

امروز مرغهای شام من خوشمزه بودند با اینکه فکرم پشت اتاق عمل بیمارستان در تهران بود.


 
 
داستانک ( او )
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۱
 

زن تپش قلب داشت , خیلی شدید! دلیل داشت ,آنهم خیلی شدید!

دقیقا 10 سال بود که حداقل هفته ای یک شب خوابش را میدید و تمام این 10 سال بعد از هر خواب دیدن دلش پرمیکشید برای آن خاطرات, خاطرات دوران نوجوانی و جوانیش ,خاطراتی که او در آنها خیلی نقش پررنگی داشت .

گاهی احساس گناه میکرد از اینکه بعد از هر خواب دیدن تا چند دقیقه فکرش مشغول او می شد ولی بعد برای خودش توجیه میکرد : چه مشکلی برای کسی ایجاد می کرد اگر فقط هفته ای دوسه دقیقه فکرش مشغول عشق خام دوران نوجوانیش شود؟ و بلافاصله فکرش را منعطف شوهرش می کرد و لبخندی گوشه لبش حک می شد :

من عاشق همسرم هستم خیلی خیلی بیشتر از عشق خام دوران نوجوانی ام.

و حالا بعد از 10 سال که هیچ رد پایی از او نبود به یک باره پیغامی در فیس.ب.و.ک از او داشت . یک پیغام رسمی ! ولی همین پیغام کاملا رسمی از صبح در دلش آشوبی برپا کرده بود یک حس دوگانه خوشحالی   و دلشوره !

وای بالاخره ردی از او پیدا کردم! وای اگر بخواهد مرا ببیند چگونه به او بگویم من نمی توانم ! ولی متن پیام جدی تر ازاین حرفها بود .

کنجکاوی اش بیشتر از این بود که بی خیال شود .دوباره توجیه ها شروع شد :چه مشکلی برای کسی ایجاد میکرد اگر فقط میفهمیدم کجاست و چه کار می کند و مشغول زیر و رو کردن جزئیات صفحه اش شد. 

چقدر پیر شده , موهای زیبایش چه شده ؟ چرا کچل شده؟ وای این دختر کوچولو مال اوست؟ پس چرا شبیه اش نیست؟ آخ راستی زن دارد ؟ نکند ناراحت شود؟ مگر چه می کنم؟ بگذار ببینم زنش چه شکلی است؟ ولی خودش خیلی پیر شده؟ عه؟ این خانومشه؟ چقدر هم تیپ منه ! پس دخترش شبیه خانومشه ! ولی خانومش از من جوونتره ها بذار برم تو آینه خودمو ببینم , منم پیر شدم نسبت به اون موقعها , ای بابا چه فکرایی می کنم من! چه فرقی میکنه آخه.

دینگ دینگ! وای خودشه میخواد چت کنه چیکار کنم؟ چیکار باید بکنم ! ازت بعیده دختر ! پشت کامپیوتر میخواد چیکارت کنه؟

- سلام

-سلام

-خوبی؟

-خوبم شما چطوری؟

-خیلی دنبالت گشتم بالاخره پیدات کردم دلم میخواست ازت خبری داشته باشم

-منم همینطور

-تو هم همینطور ؟!

-بله خب....

-باورت نمیشه هر چند وقت یه بار خوابتم میبینم

-راست میگی؟منم همینطور

-به یاد آهنگایی رو که اون موقع با هم گوش میکردیم و میذارم و گوش میدم .خانومم میگه دوباره یاد عشق دوران جوونیت افتادی؟

- وای مگه چیزی راجع به من میدونه؟

-آره همه چیزو میدونه؟ مگه چه مشکلی براش ایجاد میکنه ؟ یه عشق خام بچگی پاک و دوست داشتنی که هیچ آسیبی به کسی نزد

-راست میگی.چه پاک و  معصوم بودیم اون موقعها .ولی خب خانومتم خیلی با شعوره .

- یه سئوال بکنم؟

-حتما

-از زندگیت راضی هستی ؟

-خیلی .شوهر خوبی دارم دوستش دارم یه پسر خوبم ازش دارم

-توچی؟

-منم خیلی راضیم .خانومم خیلی خوبه و با همه چیزم ساخته و دوسم داره یه دختر نازیم دارم که بیا وببین

-خوشحالم برات راستش کمی نگران بودم که زندگیت اون چیزی که میخوای نباشه .

-منم همینطور همیشه برا آرزوی خوشبختی داشتم

- منم همینطور

-راستی میدونی خیلی تغییر کردی یه جورایی پیر شدی

- منم همین حس رو نسبت به تو داشتم روم نمی شد بگم

- خب خیلی مزاحمت نشم دوست داشتم ازت خبری داشته باشم ولی زیادی اش دیگه صحیح نیست ولی هروقت احساس کردی جایی می تونم کمکت کنم به عنوان یه دوست قدیمی روی من حساب کن .

- مرسی منم خیلی خوشحال شدم و با تو هم عقیده ام

 

زن با خود فکر کرد هنوز هم با شعور وملاحظه کار است فهمید بیشتر از این صحیح نیست و در کمال تعجب دید تپش قلبش آرامتر شده ! لرزش دستش هم که اول صحبت هایشان داشت تمام شده . 

یادش افتاد همیشه همسرش از صورت جوانش و شادابی اش تعریف می کند ولی امروز او از پیر شدنش گفت ! به این فکر کرد امشب که شوهرش  آمد رژ لب قرمزش را که شوهرش دوست دارد بزند تا شاداب تر به نظر برسد.

زن دیگر خواب او را هرگز ندید.


 
 
نفسم
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦
 

مدتی بود که تلخ شده بودم خیلی تلخ خودم میدانستم .دلیلش را هم می دانستم! خیلی فکر کردم خیلی عمیق! باز دوباره به همان نتیجه قدیمی رسیدم : فعلا کاری از دست من برنمیاید جز بی خیالی و تحمل ولی نه با زانوی غم بغل کردن! 

تلخی ام در روابطم با آقای همسر هم خیلی تاثیر داشت هنوز کمی از تلخی اش مانده با اینکه باز هم مثل همیشه سکوت رویایی اش و غم چشمانش من را دیوانه کرد.

وقتی فکر می کنم میبینم با خودم که تعارف ندارم ! من عاشقش بودم و هستم و خواهم بود .دلم میلرزد وقتی غم در چشمانش لانه میکند .میمیرم وقتی احساس استیصال را در رفتارش میبینم .

پس دو حالت برایم باقی می ماند یا بی خیال روزگار شوم و غرق شوم یا دستش را بگیرم مثل همه این سالها .


20 روزی نبودم  تهران و شمال سهم نبودنم بود ! بدلیل کار آقای همسر , همسفر شمالمان نبود شاید به این دوری یک هفته ای نیاز داشتم , اتفاقاتی را با همسفرانم تجربه کردم که متوجه شدم با تمام کمبودهایی که احساس می کنم هنوزم هم معتقدم آقای همسر بهترین فردی بوده که می توانسته نصیبم شود این موضوع برای بار هزارم به من ثابت شد و روز آخر دلتنگ دلتنگ بودم.

 

روحم نیاز به سفر و دوری داشت و حالا بعد از یه سفر به یاد ماندنی و فوق العاده برگشته ام و وقتی بوی شرجی داغ به مشامم خورد لبخند رضایتم را هدیه اش کردم .

احساس کردم برای تثبیت این تغییر  روحیه ام تغییر کوچولویی هم توی دکوراسیون خونه لازم دارم , به نظر خوب شد و بعد از مدتها چند تکه وسیله ای رو که چند وقت بود خریده بودم ولی حس استفاده اش رو نداشتم از توی جعبه هایشان درآوردم و در کابینت چیدم . ( اونایی که منو میشناسن میدونن من زیاد اهل این کار نیستم و معمولا کم پیش میاد چیزی به وسایلم اضافه کنم و شدیدا مخالف خرید وسیله ای هستم که قرار نیست سالی یک بار هم استفاده شود.)

 

زندگی بی عشق معنا نداره و برای من که اصلا توجیهی نداره ! پس حالا که من چنین موهبتی دارم برای حفظش باید بجنگم تا بتوانم نفس بکشم .