من و دلنوشته هام

من و دلتنگیهام
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸
 

میدونی چیه ؟ الان یواش یواش میفهمم وقتی میگن تهران خاکش گیراست یعنی چی؟ 

شایدم چون بالاخره به نوعی تهران شهریه که من توش از 18 سالگی تا 33 سالگی زندگی کردم یه جورایی ناخواسته دوسش دارم .یا شایدم یادم رفته چه شهر دودگرفته پر ترافیکیه 

هرچی که هست من الان دلم برای تجریش و بازار سبزی اش تنگ شده 

من دلم برای هوای بعد از عیدش که ملسه و درختاش پر یاس میشه تنگ شده

من دلم برای شهر کتاب مرکزی اش تنگ شده ( امسال حتی نتونستم یه تقویم خوشگل برای خودم بخرم چون شهر کتابی نبود تنها سررسیدی هم که دارم یکی از هتلها هدیه عید فرستاد که چون خودم برای خودم نخریدمش دوسش ندارم و نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم حتی نتونستم مثل هرسال صفحه اولش آرزوهامو بنویسم و برنامه هام رو ردیف کنم )

من دلم برای اون لیست کردن کتابهای جدید و پرسه زدن توی خیابون انقلابش تنگ شده ( وای باورم نمیشه من معتاد به کتاب چند ماهه کتاب نخوندم وای برمن )

من دلم برای جاده چالوس رفتنهاش تنگ شده

من دلم برای دکه های روزنامه فروشی اش تنگ شده

من برای زیر پل سید خندان و بوی گندش تنگ شده

 


 
 
تکه تکه های قلبم کجا میروید
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦
 

انگار دوتکه بزرگ از قلبم را کنده اند و صاف گذاشته اند توی هواپیمایی که هر لحظه از من دور می شود

آمدن مهمان را دوست دارم ولی از رفتنش متنفرم مخصوصا اگر آن مهمانها تکه ای از وجودت باشند .آدم کنترل اعصاب هم نیستم که مثل دخترک قوی باشم و موقع رفتن مهمان خودم را به خواب بزنم و بعد از اطمینان از رفتنشان بلند شوم و سکوت کنم و سرم را با کاری گرم کنم ! من باید گریه کنم و غصه بخورم و هی برم دستشویی صورت خیسم را بشویم و نفس عمیق بکشم و برای مدت کوتاهی خوب باشم و دو باره از نو تا حالم جا بیاید. و تازه شعار دهم که نه این بهتره .دخترک با این تو داری اش کار دست خودش می دهد ! می دانم که غرورش اجازه نمیدهد بی تابی کند ولی از درون داغون می شود درست مثل پدرش این یک خصلت ارثیه ( همه این خصلتش را شناخته اند و همیشه موقع گرفتن بلیت برگشت تاکید می کنند زمانی باشد که دخترک یا خواب باشد یا مدرسه)

زندگی دور از خانواده ها خیلی بزرگمان کرده ولی این قسمتش افتضاح است و یک جورهایی اعصاب خرد کن. آن هم برای من احساساتیه عشق خانواده 


تعطیلات به هین مسخرگی تمام شد یعنی امسال برای من به معنای واقعی بیخود گذشت اصلا تعطیلاتم را دوست نداشتم در واقع اصلا تعطیلاتی نداشتم . سال دیگه حتما تعطیلاتم را جای دیگری باید بگذرانم .

فردا روز اول مدرسه و دانشگاه است و من هنوز آمادگی ندارم باید هرچه زودتر خودم را آماده کنم شاید کمی احساسم نسبت به این سال تغییر کند

 

 

پ.ن: اگر زمانی من ناغافل تصمیم به داشتن نی نی دیگری داشتم قطعا در مقابل تعجب و سئوال دیگران خواهم گفت از بس خودم از داشتن خواهرم راضیم و خوشحال حیفم آمد دخترکم این حس را تجربه نکند!!!


 
 
اولین پست 92
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٩
 

سلام 

دلم می خواهد به دوستانم تبریک عید بگویم ولی امسال اصلا حال و هوای عید به من دست نداده!

سفره هفت سینم را کس دیگری چیده . خانه ام را کس دیگری تمیزکرده .سبزی ماهی پلویم را کس دیگری پخته . از مهمانان مسافرم کس دیگری پذیرایی کرده و از همه مهمتر برعکس سالهای قبل که بالاخره یک شب عید جیبم کمی پول داشت امسال خالی خالی بود ان هم با خانه پر پر از مهمان

امسال سر تحویل سال نو مثل  هر سال چشمانم را بستم تا آرزوی سال جدید را مرور کنم ولی اینقدر ذهنم مشوش بود که هیچ آرزویی نکردم

جالب اینجاست که امسال سال من است ! سال مار و من شدیدا معتقدم بهترین اتفاق زندگیم در سال خودم باید بیفتد!

امسال همه اعضای خانواده مان درکنار هم سر سفره هفت سین بودیم ولی من احساس شدید تنهایی داشتم

اولش که خوب نبود خدا آخرش را خیر کند هنوز بغض سر سال تحویل را در گلویم حس می کنم .تازه به این نتیجه رسیده ام که لالمانی هم گرفته ام و اینجا هم نمی توانم مثل گذشته ها باشم

فکر کنم باید برگردم  به نوشته های سالهای گذشته ام شاید آرزوهایم تک به تک یادم بیفتد

تازه باید مثل هر سال سررسید پاپکو را تهیه کنم شاید به واسطه آن آرزوهایم یادم بیفتد 

من بدون آرزوهایم هدفهایم را گم کرده ام  تبدیل به یک ادم پوچگرا شده ام !!! چیزی که ازش نفرت دارم

دوباره نیاز به یک تلنگر حسابی دارم

پاشو دختر پاشو به تو این حرفها نیامده پاشو به دوروبرت نگاهی بینداز .اصلا پاشو به فک و فامیلت زنگ بزن و تبریک عید بگو هرچند یک هفته تاخیر داری اصلا ازهمین جا شروع کن 

دوستان من عیدتون مبارک