من و دلنوشته هام

به نظرتون خواستن توانستن است؟
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦
 

انگار ساخته شده ام برای دویدن های مکرر .انگار نمی توانم بدون فعالیت زیاد زندگی کنم. گاهی غبطه می خورم به زنانی که اول صبح میبینمشان که سلانه سلانه در خیابانها راه می روند و نان و سبزی می خرند و به سمت خانه می روند . من اگر خانه هم باشم خیلی کار دارم اصلا به این کارها نمی رسم. اوایل فکر می کردم بی برنامه ام ولی الان فکر می کنم عادت به کار با آرامش ندارم .جدیدا بدتر هم شده ام اگر اطرافیانم هم کارهایشان را با آرامش انجام دهند حرص می خورم.

دلم میخواهد یکی به من بگوید چه خبر است به چی میخواهی برسی؟دنبال چه هستی؟تو که هرقدمی برمیداری عقب تر می روی انگار؟

جالب تر اینکه همیشه هم شب یک عالمه کار عقب افتاده هم داری!!!

من هم دلم میخواهد وقتی تصمیم میگریم جایی بروم کمد لباسهایم را باز کنم و یک مانتوی خوشرنگ بردارم و با یک روسری خوشرنگ تر هماهنگش کنم و بپوشم ولی همیشه آخرین لحظه به خودم میرسم که دیر است مانتوی ساده مشکی ام را با یک روسری که هماهنگش باشد برمی دارم و خیلی وقتها حتی دگمه هایش را در راه پله ها می بندم و این در حالی است که دخترک به شکل کاملا مرتب و خوش تیپ توسط بنده آماده شده و همین طور آقای همسر که عادت دارد هرجا برویم از من سئوال کند چه بپوشد و یا چه نپوشد.

من هم دلم میخواهد آرایشگاهم را مرتب بروم و با آرامش بنشینم و حرفهای خاله زنکی خانمهای داخل سالن را گوش بدهم و در دلم به دغدغه هایشان بخندم ولی همیشه زمانی رفته ام که به نقطه بحران از نظر زمان و ظاهر رسیده ام و طبعا وقت ندارم کا آنجا زنانگی کنم!

من هم دلم میخواهد تکیه کلامم به جز " زود باش و دیر شد و نمی رسیم " باشد 

من هم دلم میخواهد ساعتها تنهای تنها کنار دریای دوست داشتنی بغل گوشم بنشینم و در سکوت انرژی بگیرم بدون نگرانی از غذای آماده نشده یا تکالیف مانده دخترک 

من هم دلم میخواهد کلمات تلنبار شده مغزم را به موقع در این صفحه خالی کنم تا سنگینی نکنند

یعنی کی می توانم ؟؟؟؟