من و دلنوشته هام

بنویسم یا ننویسم مسئله این است
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱
 

چند وقتی است به این فکر می کنم که چه خوب بود من هم یک وبلاگ داشتم که فقط و فقط روزمره هایم را در آن می نوشتم یک جور خاطره نویسی های شاید کمی هم خاله زنکی و آبکی انگار بهشان نیاز داشته باشم شاید هم از بس احساس کرده ام اگر این را بنویسم ال می شود آن را بنویسم بل می شود چنین نیازی را در خودم حس می کنم 

هردفعه هم می گویم خب دختر جان بنویسشان حالا اینجا نمی خواهی جای دیگر بنویسشان ولی بعد احساس می کنم خاطراتم را زیادی جدی گرفته ام مگر چه کاری می کنم که میترسم اینجا بنویسمشان ؟ شاید اسمش ترس نیست ! احتیاط است از قضاوت ! مگر چه میکنی که ار قضاوت می ترسی ؟ شاید هم بخاطر کارهای کرده و ناکرده ات نیست نمی خواهی آشنایانت مشکلاتت را بدانند ! مشکلات که همیشه نباید مشکلات خانوادگی و اختلافات باشد ! شاید نمی خواهی آن دیوار شیشه ای را که ساخته ای فرو بریزد !کدام دیوار شیشه ای؟ شاید غرورت اجازه نمی دهد آشنایان بدانند که چه کارهایی کرده ای برای حفظ زندگیت ؟ بله درسته همینه نمی خواهی غرورت زیر سئوال برود از بس که دیگران تو را قوی میشناسند و دوست داری همین شناخت به قوت خودش بماند .

چه بد که دوست داری همیشه قوی شناخته شوی حتی برای نزدیک ترین افرادت 


 
 
کارمند / دلم می خواهد
نویسنده : آي تك - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧
 

- نشسته ام پشت میز کارم و به صدای خانم منشی که مدام با تلفن مثلا هماهنگی هایی را می کند که می دانم با همان یک تلفن می تواند همه شان را هماهنگ کند گوش می کنم  ولی سعی می کنم حرص نخورم ! چه می شود کرد فعلا همین است تا کسی را جایگزینش پیدا کنم 

بعضی آدمها آموزش پذیر نیستند حتی اگر تمام سعی ات را کرده باشی آن وقت است که مجبور می شوی دنبال کسی بگردی که بهتر باشد که البته آن هم ریسک است مخصوصا در جزیره ای که همه چیزش خاص خودش است از کجا معلوم کسی پیدا شود که این نقص را نداشته باشد 

دونفر قرار بوده امروز برای مصاحبه بیایند که یک ساعت است که اینجا کاشته شده ام تا بیایند ! یادمه وقتی خودم اون موقع ها مصاحبه کاری که داشتم از شب قبل حتی همه لباسهایم را اتو کرده و آماده داشتم تا مبادا وقتم تلف شود و دو دقیقه دیر برسم ولی اینجا این موضوع هم با بی خیالی سیر می شود !

 

- باز هم مثل اون موقعها دلم یکی از این پستهای دلم میخواهد های جانانه می خواهد 

مثلا دلم می خواهد بنویسم که خیلی وقت است دلم میخواهد یک کلاس نقاشی بروم البته از آن کلاسهایی که برای دلت باشد نه اینکه قانونمند بگویند حتما باید 6 ماه طراحی کنی بعد 3 ماه سیاه و قلم و بعد و بعد و بعد ... دلم میخواهد مستقیم جعبه مداد رنگی 48 تایی ام را که سالهاست گوشه کمدم خاک می خورد را بزنم زیر بغلم بروم سراغ یه معلم خوش ذوق نقاشی بگویم ببین من می خواهم با همین مدادهای خوش رنگ نقاشی های خوش رنگ بکشم فقط تو به من اصولش را بگو همین

یا مثلا بروم کنار دریا دراز بکشم و ساعتها کتاب بخوانم بدون اینکه نگران کارهای عقب افتاده ام باشم کتابش را هم کلی در کتابفروشی گشته باشم و بهترینش را انتخاب کنم و بخرم و بخوانم

یا مثلا یک ام پی فور پر از آهنگهای دلخواهم را بردارم و بروم دوچرخه سواری البته نه در اسکله تفریحی و داخل یک لوپ تکراری دو رو بر خانه مان و در کوچه پسکوچه های خلوت شهرک

یا مثلا دلم میخواهد هر کاری بکنم به غیر از فکر کردن به نگرانی های وحشتناکی که این روزها دست از یرم برنمی دارند مثلا نوشتن و نوشتن و ... آنهم مدل قبل تر هایم که نوشته هایم را حداقل خودم دوستشان داشتم

 ...


 
 
کتاب
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳
 

این عادت کتاب خواندنم را خیلی دوست دارم اگر هر شب قبل از خواب چند صفحه کتاب نخوانم انگار روزم تلف شده حتی اگر وقت خوابم خیلی گذشته باشد

ولی اینجا شدیدا کمبود کتاب دارم ! کتابخانه هایش خیلی ضعیفند کتابهایی که دوستشان ندارم ! هربار تهران رفته ام تنها کاری که کرده ام رساندن خودم به شهر کتاب مرکزی که خوشبختانه خیلی نزدیک خانه مامان ایناست بوده 

هردفعه دوسه تا کتاب خریده ام و با خودم آورده ام ولی این بار تهران رفتنم دیر شده و کتابهایم ته کشیده !

تصمیم دارم به کتابخانه فرهنگ سرایش سری بزنم ببینم چه کتابهایی دارد هرچند دوست دارم کتابهای دوست داشتنی مال خودم باشند

سه کتابخانه خانه مان پر شده و من جایی برای خرید کتاب جدید هم ندارم البته ولی تمام لذت این روزهایم همین است که بخوانمشان

شاید هم یک سری کتابهایی را که دوستشان دارم دوباره خوانی کنم!

آخرین کتابی که خواندم آتوسا دختر کوروش بزرگ بود که تازه تمامش کرده ام دوستش داشتم یک جورهایی با اینکه تاریخ نویسی بود بخاطر نثر داستانی اش آن حس خشک کتابهای تاریخی را نداشتم و کشش داشت اگه کتاب این تیپی دوست دارین پیشنهادش می دهم

قبل آن فخرالزمان را خواندم یک رمان تقریبا خوب . داستان تو را میکشید سمت خودش اصولا کتابهایی را که می توانم در ذهنم تصویر سازی کنم دوستشان دارم ولی آخرهای کتاب احساس می کردم نویسنده خیلی دارد داستان را کش اش می دهد!

از نمایشگاه کتاب موقتی هم که برای ماه رمضان گذاشته بودن لبخند مسیح را خریدم هرچند می دانستم شاید محتوای مذهبی داشته باشد و من حوصله اینجور کتابها را ندارم معمولا ! بد نبود و تقریبا می شود گفت خیلی کوتاه چالش فکری یک غیر مسلمان را برای مسلمان شدن نشان میداد ولی این یکی بر عکس فخر الزمان خیلی داستان را جویده بود

 

 

پ.ن: کتاب جدید و خوب معرفی کنید لطفا 


 
 
حس امروز
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢
 

الان میدونی چه حسی دارم؟ دلم میخواهد هیشکی هیشکی پیشم نبود و تنها بودم اون وقت یه گروه دف نواز جلوی روم میزدند و آهنگ هایی که دوسشون دارم رو میخوندند و من های های گریه می کردم بدون ترس از قضاوت و نگرانی از ناراحت کردن دیگر