من و دلنوشته هام

دامپزشک پیانیست نویسنده شناگر
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
 

چند هفته ایه که به عناوین مختلف ازشون میخوان داستان بنویسن !یادمه زمان ما انشا نویسی از کلاس سوم شروع می شد و کلاس دوم فقط جمله سازی داشتیم ! پارسال یه همچین زمانهایی من در حال توی سر زدن بودم از بس با دیکته و مشق این بچه مشکل داشتم ولی امسال با اینکه بعد از هزار باز نوشتن مثلا کلمه بعضی بازم می نویسه بعزی ! یا خداهافزی ،یا .... کیف می کنم وقتی معلمشون میگه 5 خط داستان بنویسین میشینه بدون اینکه من غر بزنم با ذوق و شوق دو صفحه آچهار داستان می نویسه و بعد میگه وای مامی حواسم نبود طولانی شد .

یعنی این همون دخترکیه که پارسال برای یه خط مشق من رو بیچاره می کرد؟ فکر نمی کردم یه روزی عشق به داستان نویسی داشته باشه از بس که عاشق ریاضی و نقاشیه ولی الان وقتی ازش می پرسم اول میخوای قصه تو بنویسی یا مسائل ریاضی ات رو حل کنی چشاش برق میزنه و میگه اول قصه!

یادمه وقتی من بچه بودم سه ساعت زار می زدم تا بابا رو راضی کنم یه متن یه صفحه ای بنویسه تا من از روش کپی کنم و حفظش کنم و برم سر کلاس انشا .بنده خدا کلی هم بهم سوژه می داد آخرشم تسلیم میشد ولی الان کلی فکر می کنم که اگه الان دخترک از من سوژه بخواد چه ایده ای بهش بدم ! ولی تا میام دهنم رو باز کنم میگه نمی خوام بگی خودم یه فکر جالب دارم !

هنوزم دخترک غلطهای املایی زیادی  داره و من مادر رو حرص میده ولی نه مثل پارسال که یه موقعهایی به مرز خودزنی میرسیدم که البته در مقابل ذهن تحلیلگر ریاضی اش قابل گذشته 

اینا رو نگفتم که از دست و پای بلوری دخترک تعریف کنم اینا رو گفتم تا شادی داستان نویسی دخترک رو جایی ثبت کنم .این روزهه دیگه فقط نمی خواد یه دامپزشک باشه میخواد یه دامپزشک پیانیست نویسنده شناگر باشه!


 
 
خدایا شکرت
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٥
 

سال گذشته یه همچین روزی شاید بشه گفت بدترین روز کل عمرم محسوب می شد 

توی راهروی بیمارستان شلوغ راه میرفتم و میلرزیدم و گریه می کردم و تنها صحنه جلوی چشمم التماسهای مامان به ما بود که نذاریم ببرنش اتاق عمل و حلالیت میخواست

اون روز و روزهای بعدی روزهای پراسترس وحشتناکی بود و فقط یه آرزو تو دلم بود یه بار دیگه بتونم مامان رو سالم در آغوشم بگیرم

دکتر خیلی پیش بینی های ترسناکی کرده بود از نابینایی بگیر تا فلج کامل اعضای بدن تا.... اسمشو نبر

الان که مامان روز سالگرد یه همچین جراحی سختی پیشمه و داره راه میره و خونه من رو جارو میکنه و زیر لب حرف میزنه میفهمم که میخواد امروز سرش رو گرم کار کنه و من خوشحالم که مامانم پیش منه و صحیح  و سالم بدون هیچ نوع عارضه ای

الان هرکی از من میپرسه خوشبختی یعنی چی میگم یعنی اون لحظه ای که تو بیماستان پشت  شیشه های آی سی یو مامانم پاهاشو تکون داد .خوشبختی یعنی اون لحظه ای که خودش روز ششم جراحی به پرستارا گفته بود به خونه زنگ بزنین تا حرف بزنم و وقتی من گوشی رو برداشتم دیدم گفت آی تک من آبمیوه می خوام .خوشبختی یعنی امروز که مامانم تو خونه منه و داره برام آش گوجه درست میکنه .

خوشبختی یعنی امروز من