من و دلنوشته هام

شب یلدای امسال
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

بوی مرغ پخته شده با فلفل دلمه ای فراوون کل خونه پیچیده ، قراره امشب برای شب یلدا با 14-15 نفر دور هم باشیم و خوش بگذرونیم و قرار شد ساندویچ های مرغ امشب رو هم درست کنم ،یه ساعت دیگه هم باید برم سر کلاس و تا 5 سرکلاسم ولی شاید بخاطر اینکه جمعه پیش که با همین اکیپ پیک نیک بودیم تقریبا همه کارها رو دیگران انجام داده بودند و من فقط فلاسک چایم رو برده بودم احساس بدی داشتم و دوست داشتم این کار رو من تقبل کنم.

میدونم که خوش میگذره البته اینقدر این اکیپ از آدمای متفاوتی توش هستند که هنوز کمی آداپته شدن باهاشون سخته و تازه از شما چه پنهون از ارتباط با بعضی هاشون هم زیاد لذت نمی برم ! نه که بدم بیاد ازشون ! یه مقداری سن بعضی هاشون به ما نمی خوره،بعضی هاشونم سبک زندگیشون متفاوته !ولی انگار اینجا ارتباطاتت زیاد انتخابی نیست ! تازه جای شکرش باقیه توی این جمع یه دونه بچه هم هست که کمی با دخترک ارتباط میگیره !

درهرصورت امشب برنامه ای داریم دور هم و برعکس هرسال که معمولا خونه مامان بودیم و ی دو تا خانواده من و آقای همسر با هم بودیم و فال حافظی بود و انار و هندونه ای ،امسال فامیلی در کار نیست ،تعداد هم کم نیست ،شب یلدامونم قراره لب دریا باشه، همه اینا باید جذابیت داشته باشه ولی انگار اولین نشانه های دلتنگی غربت در من داره نمود پیدا می کنه! دوست داشتم شب یلدا پیش اونا باشم نه اینا!ته دلم غصه دارم امروز ! آقا من که قبلا بهتون گفته بودم آدم مهاجرت به خارج از کشور نیستم ! الان با یه همچین تغییری از صبح بغض دارم ! شماهایی که اون ور آبین یعنی  این حستون رو چه جوری کنترل می کنین؟!


 
 
یه روز پائیزی من
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

ساعت 7.45 دقیقه صبح است ،دخترک را برده ام مدرسه و ده دقیقه ای می شود که رسیده ام دم در دانشگاه ،هوا بهشتی است، یک ربعی هم وقت دارم تا شروع کلاس ،حیفم آمد بروم داخل دفتر و بنشینم با آقای مسئول آموزش که هنوز که هنوزه بعد از دو ماه نتوانستم بفهمم اسمش چیست از بس که لهجه نمی دانم کجائی دارد؟! به قیافه اش که میخورد اهل بندر عباس باشد ! ترجیح میدهم آهنگ فیلم سنتوری را گوش بدهم و بنویسم در حالیکه ماشین را در محوطه بیرونی دانشگاه پارک می کنم و پنجره ها را تا ته باز می کنم مشغول میشوم .خیلی مزه می دهد ! بخصوص که هر دفعه سرم را بلند می کنم مرغ مینایی را که از اول پارک کردنم روی کاپوت ماشین جا خوش کرده و زل زده است به من  را میبینم! انگار اصلا از من نمی ترسد عجیب است که از آدمها نمی ترسد!

ساعت 8.2 دقیقه است بروم که روز پر مشغله ام شروع شد.


 
 
رویای پنجره
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
 

این روزهای من پر شده از حروف الفبای فارسی و ریاضی کلاس اول  و کلاسهای دانشگاه  و عطر خوش اکالیپتوس توی هوای بهاری جزیره و صدای پرنده های خوش آواز پشت پنجره بازی که همیشه آرزو داشتم خونه مون داشته باشه پنجره ای که باز میشه رو به درختهای سبز سبز با گلهای سرخابی سرخابی کاغذی و آواز پرنده که انگار هیچ دغدغه ای غیر از آواز خوندن برای زنی که تک تک آواهای اونها رو دوست داره با دل و جونش ببلعه و از منظره رویایی پشت پنجره لذت ببره پنجره ای که سالها منظره اون جزو رویاهای دست نیافتنی اش توی اون شهر دود گرفته بود و الان باورش نمیشه رویای پنجره به حقیقت پیوسته

 

 

 

پ.ن : یادم باشه در اولین فرصت عکس پنجره های این خونه رو براتون اینجا بذارم تا توی لذتم شما رو هم شریک کنم