من و دلنوشته هام

نصف ماه را زندگی کن
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
 



هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن
 ... 

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود


ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش... 

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم


کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟
 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم

همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!! 

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
 
گفتم: نه
 ! 
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
 
گفتم: نه
 ! 
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
 
گفتم: نه
 ! 
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
 

گفتم: نه !
 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
 
با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم !!!
 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....
 

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.
 

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
 
جواب دادم: نه !
 

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی
 



هر 60 ثانیه ای رو که با عصبانیت، ناراحتی و یا دیوانگی بگذرانی، از دست دادن یک دقیقه از خوشبختی است که دیگر به تو باز نمیگردد
 
زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگردد را رد نکن


 
 
باید یاد بگیرم
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۱
 

باید یاد بگیرم ،باید یاد بگیرم که یادم نرود

باید یاد بگیرم که یادم باشد همیشه خوشیهایم یادم باشد

باید یاد بگیرم که یادم باشد  همیشه شاکر خوشیهایم باشم

باید یاد بگیرم که یادم باشد همیشه اهدافم را ببینم

باید یاد بگیرم که یادم باشد همیشه انگیزه هایم را تقویت کنم

باید یاد بگیرم که یادم باشد برای چه این طرز زندگی را انتخاب کرده ام

باید یاد بگیرم که یادم باشد قرار است به کجا برسم

باید یاد بگیرم که یادم باشد برای خودمان زندگی کنیم نه برای دیگران

باید یاد بگیرم که یادم باشد عاشق چه چیزهایی هستم

باید یاد بگیرم که یادم باشد روزهای سختی را باید یاد داشت تا از روزهای خوشی لذت برد

باید یاد بگیرم یادم باشد من هم کم از این سختی ها را نداشته ام

باید یاد بگیرم یادم باشد حالا دیگر نوبت من است که از سختی هایم ،خوشی برداشت کنم

باید یاد بگیرم که یادم باشد ...


 
 
دهه آخر زندگی من به روایتی مختصر
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
 

دهه ٨٠ را شاید بتوانم اینجور توصیف کنم : سالی پر از اتفاقات خوشایند و ناراحت کننده و سرنوشت ساز برای شخص من

اوایل سال ٨٠ آقای همسر شغل فعلیشو پیدا کرد که تو اون دوران میشه گفت بهترین انتخاب بود 

تیرماه ٨٠ شغل خوبی پیدا کردم که زمینه ساز خیلی از اتفاقات ١٠ سال بعدی شد شغلی که ۶ سال دووم آوردم و هرروز پیشرفت بهتری نسبت به قبل داشتم

اسفند ٨٠ بعد از ۶ سال جنگ و تلاش به بزرگترین آرزوی آن دورانم رسیدم و ازدواج کردم

خرداد ٨١ رسما زندگی مشترکمون رو شروع کردم اونم توی یه خونه نقلی اجاره ای طبقه چهارم و کلی قرض و قوله برای شروع زندگی ولی روزگار شیرینی داشتیم

 سال ٨٢ آروم و بی دردسر طی شد یعنی فکر کنم اتفاق خاصی تو زندگیمون نیفتاد که خیلی مهم باشه فقط یادمه خیلی از قرضهامون رو دادیم

آبان سال ٨٢ تصمیم گرفتیم یه پیشرفتی بکنیم ،یه خونه بزرگتر توی یه محله بهتر اجاره کردیم تو اون خونه خیلی اتفاقها افتاد خوب و بد اولین چیزی که همیشه تو ذهنم میاد دلخوری عاختلالنی من از رفتارهای سرد خانواده همسر بود که همونجوری که پیش بینی میشد به نتیجه نرسید . دومین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که اون خونه اذیتم میکرد یه خونه قدیمی ساز که مدتها تو بازسازی بود در واقع بخاطر اختلاف قدیمی همسایه ها با هم لجبازی می کردن و دودش تو چشم ما هم می رفت خونه طبقه اول ما که برای فرار از طبقه چهارم بودن خونه قبلی امتیاز بود چون زیر پای بازسازی بود همیشه خاک داشت

سال ٨٣ اما سال عجیبی بود،

١١ فروردین ٨٣ پسرعموی عزیزتر از جانم بطرز عجبی!فوت کرد بزرگترین فاجعه خانواده ما تا آن زمان بود! بابا قلبش مریض شد!مامان که پسرعموی من ،پسرخاله اش بود و از برادر نزدیکتر دچار حالتهای شدید افسردگی شد و اواخر این سال متوجه شدیم مامان بزرگ دوست داشتنی من سرطان گرفته اصلا نمی توانستم باور کنم خیلی سخت گذشت خیلی چون از روزی که چشمم باز کرده بودم مامان بزرگم پیشم بود و با ما زندگی میکرد

تقریبا همین موقعها از من خواست که آرزویش را برآورده کنم و اون چیزی نبود غیر از اینکه آرزو داشت بچه منو ببینه! من اصلا آمادگی این قضیه رو نداشتم ولی موضوع جدی بود

مهر ماه ٨٣ متوجه شدم جوجه کوچولوم تو راهه واین خبر توی اون ناراحتیها مثال دیازپامی بود.

بهمن ماه ٨٣ تصمیم گرفتیم با توجه به شرایط من ماشینی بخریم خوب یادمه اینقدر پول نداشتیم که بتوانیم چیز مناسبی بخریم مجبور شدیم وامی!بگیریم و رنوی دست دوم !دوست من را بخریم ! و عجب اشتباهی کردیم اعتماد به یک دوست ١٢ ساله باعث شد دقت نکنیم و ماشینی را بخریم که یک روز تو اتوبان فرمانش ببرد و شانس آوردیم که اتفاقی برایمان نیفتاد ولی از آن موقع تا زمان فروشش در گوشه حیاط خانه مامان اینا خاک خورد و ماشینی را که یک میلیون و نیم پول داده بودیم یک میلیون فروختیم!خیلی از دست دوستم ناراحت شدم و انگار آهم بد جور گرفت.!

 سال ٨۴ هم خیلی عجیب بود خیلی:

٧فروردین ٨۴ مامان بزرگم بدون اینکه بچه من رو ببینه در حالیکه من ٧ ماهه باردار بودم رفت حتی نتانستم با یک دل سیر برایش گریه کنم یعنی نمیذاشتن که گریه کنم

اویل خرداد متوجه شدم که همان دوست نامردم را به جرم اختلاص و دزدی از محل کار مشترکمان اخراج کرده اند و برای چندمین بار ایمان آوردم که اگر کسی در حق من بدی کند نتیجه اش را جلوش چشمان من خواهد دید

٢٢ خرداد ٨۴ فرشته کوچک من که بزرگترین دلخوشی من شد به دنیا آمد  کل تلخی های های آن دوران را شیرین کرد

بخاطر دخملی صاحب سمند شدیم تا راحت تر باشد و البته با کمک بابای همیشه پشتیبانم!

بهمن ٨۴ دخملی من با برکت وجودش باعث شد به یکی دیگر از آرزوهایمان برسیم و صاحب یه خونه نقلی تر از قبلی ها ولی مال خود خودمان شدیم.

ولی مجبور شدیم بخاطر کمبود پولمون خونه رو اجاره بدیم و برای مدت یک سال و نیم بریم پیش مامان اینا باشیم که هم خیلی خوب بود چون دخملی مجبور نبود بخاطر کار من هی جابجا بشه و مامان مهربونم بدون کوچکترین منتی مراقبش بود هم خب استقلالمون رو از دست داده بودیم.

عید سال ٨۵ را نداشتم یادمه که چند ساعت بعد تحویل بابا دوباره دچار درد قلب شد و اعصابمون بهم ریخت

بقیه سال ٨۵ گذشت به درگیریهای ذهنی من در مورد فلسفه اینکه چرا باید من مادر مجبور باشم دخترکم را در خانه و مهد بگذارم و برای لقمه نانی پیشش نباشم.

اواخر سال ٨۵ کم مانده بود عضو دیگری به خانواده اضافه شود که به خیر گذشت و تا همین الان اصلا احساس عذاب وجدان در خودم حس نمی کنم عمیقا احساس میکنم باید زمانی عضو جدید اضافه شود که آمادگی روحی اش را پدر و مادر داشته باشند تا با در کنار هم بودن لذت ببرند و نقش پدر و مادر ایده آل را بتوانند با رضایت اجرا کنند. کاری که در مورد دخترک خانه ایفا کرده ایم تا همین الان کسی نمی کند ادا کند در این ۶ سال حتی یکبار گله ای از اذیتهای دخملی پیش کسی کرده باشیم!

 

سال ٨۶، ٣٠ ساله میشدم ،در خودم تحولی میدیدم سال ٨۶ سال بدی برای من نبود بالاخره تونستیم تو خونه خودمون زندگیمون رو شروع کنیم 

 همین سال توانستم کتابم را تکمیل کنم و به چاپ برسانم بگذریم که ناشیگری کردم و کتابم و حق تالیف را به سازمانی دادم که چاپ نشد و من فقط یک جلد نصیبم شد!

ولی در این سال برای اولین بار طعم تدریس را چشیدم و الحق چه مزه خوردنیی هم دارد !

سال ٨٧ سالی بود که بعد از ١٠ سال کار کردم مداوم تصمیم بگیرم نرم سرکار که از نظر اقتصادی بسیار عقب افتادیم جوری که هنوز هم نتوانسته ایم جبران کنیم و هنوز درگیر مسائل مالی شدید هستیم! ولی در کل از سال٨٧راضی بودم چرا که بالاخره توانستم یکی از مهمترین تصمیمات زندگیم را بگیرم و در کنار دخملک بودن را به سرکار رفتن ترجیح دادم.هم دخترک راضی تر بود هم من و هم فکر کنم آقای همسر هرچند سالی بود که از همه بیشتر بهش فشار اومد.

اواخر ٨٧د طبق برنامه هام دانشگاه شرکت کردم و قبول شدم

 سال ٨٨ ؟ سالی بی سروصدا بود انگار چون یادم نمیاد اتفاق خاصی افتاده باشه ! راستش آهان چرا به یکی دیگه از آرزوهام رسیدم دانشگاهم رو بعد از ١١ سال ادامه دادم کل سال ٨٨ لذت دانشگاه رفتن و تدریس سرشارم کرده بود و شاید سوپاپی شد تا نترکم

سال ٨٩ ادامه دانشگاه و اینکه موفق شدم مجوز تدریس در دانشگاه را هم بگیرم که برای من یکی از لذت بخش ترین اتفاقها بود ولی در کل ٨٩ را دوست نداشتم

و سال ٩٠ !!! یعنی قراره چی بشه؟خیلی فکر ها و برنامه های بنیادین تو ذهنمه وارد دهه دوم زندگی مشترک میشم و باید تحولش رو به عینه حس کنم وقتی به ده سال گذشته نگاه میکنم تا این اوخر یک سیر لاک پشتی پیشرفت رو میبنم ولی انگار بردار زندگیمون این اوخر دیگه سیر افقی رو نشون میده و دلم نمیخواد نزولی بشه در واقع با شروع دهه جدید دوباره باید انرژی توش تزریق بشه من اعتقاد دارم که این انرژی رو خودم با کمک آقای همسر تزریق کنم .امیدوارم دوباره سیر صعودی اش رو اینبار با سرعت بیشتری ببینم.


 
 
من واقعی
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
 

ولی یک چیزی را امسال میدانم ، میدانم که قرار نیست امسال هم مثل سالهای قبل تحمل کنم، امسال در خودم بلوغ فکری بیشتری میبینم ، شاید چون دلم میخواهد، آره دلم میخواد امسال کسانی را که اذیتم میکنند را تحمل نکنم،اینهمه تحملشان کردم چه چیزی عایدم شد؟ عزیزتر شدم؟نه!اصلا امسال برایم مهم نیست که عزیزتر باشم مهم این است که وقتی در جمعشان هستم احساس نکنم عذاب میکشم.دو حالت دارد یا به اشتباهشان در مورد من پی میبرند و احساس غریبگی من به پایان می رسد یا از من بدشان می آید و تکلیفم برای همیشه باهان روشن می شود هرچه باشد از این بلاتکلیفی که باعث میشود خودم احساس حماقتی که در مورد خودم میکنم به پایان برسد.

هیچ چیزی بدتر از این نیست که خودت بدانی احمق نیستی و بدانی دیگران تو را احمق فرض می کنند و تلاشی در این که بفهمانیشان که میفهمی و نجابت میکنی نکنی.

 من امسال قرار است بجای تحمل ! لذت زندگی را ببرم


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
 

یه موقعهایی که تو جمعهای خانوادگی یا دوستانه هستم میرم تو فکر! میبینم صحبتهایی که خانمها در مورد علایقشون ،دیدگاههاشون، آرزوهاشون و ... دارن خیلی از ایده های من به دوره! حالا این خوبه یا بده نمیدونم فقط میبینم که برام جذاب نیستن و به مرور این ارتباطات برام کسل کننده میشه . باورم نمیشه هنوز کسی رو پیدا نکردم که کاملا لنگه خودم باشه عقایدش مثل خودم باشه و این بده میدونم که خیلی بده

از اون ور آدم اجتماعیی هست در واقع دوست دارم اجتماعی باشم دوست دارم با خیلی ها ارتباط داشته باشم و اینجاست که ضد و نقیضها پیش میاد و آزار دهنده میشه

از اینکه فقط توی یک جمعی باشم که تمام حرف و حدیثهاشون رنگ مبل و رنگ دکوراسیون و آخرین مدل مو و ماشین فلان و خونه بالاشهر فلانیه و حس حسادت تو چشماشون از داشتن مثلا خونه بالاشهر فلانی داد میزنه بیزارم

شاید این غیر طبیعیه که بعنوان یک خانم حس حسادت به چیزی ندارم! شاید از پیشرفت فلانی ته دلم خوشحال میشم عادی نیست!شاید هرچیزی رو که میخوام داشته باشم فقط  و فقط بخاطر احساس نیاز به اون چیز بوده زیاد جالب نباشه! شاید از اینکه خونه ام پر از وسایلی نیست که اکثرا از روی هوس میخرند و گوشه خونه فقط خاک میخوره عجیب باشه!

ولی چیزی رو تو خونه ام ندارم مگر اینکه استفاده کامل ازش بکنم هرچند یه چیزهایی که بصورت تحمیلی و یا از روی بی تجربگی اول زندگی دارم تو خونه تحملشون میکنم و دنبال فرصتی ام برای دک کردنشون مثلا مثل این بوفه دکلی که هروقت میشینم پای کامپیوتر درست روبروی منه و آینه دقمه و من شدیدا دلم میخواد پرتش کنم تو خیابون و جاش یه کتابخونه خوشگل بذارم اصلا این قضیه هم شاید یکی از تناقضات من باشه به نظر من خونه بی بوفه ولی با کتابخونه زیباتره ولی از نظر اکثریت خانمی که خانم به بوفه پروپیمونشه!

 


 
 
سال تحول
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
 

امسال رو برای خودم اسم گذاری کردم چیه خب؟ مگه چیم کمه؟

راستش سال ٩٠ بخاطر رند بودن عددش و اینکه دقیقا سالیه که ازدواجم هم ١٠ ساله میشه یه حس خوبی بهم میده احساس میکنم باید خیلی کارها را که به دلایل زیادی نتونستم تو این ده سال انجام بده باید امسال تکلیفشون رو روشن کنم

میخوام امسال خود واقعی ام باشم یه آدم با انگیزه که میخواد در کنار آقای همسرش و دخملی نازش به آرزوهاش برسه

خیلی آرزوها برای امسال دارم که لازمه اش انگیزه و هدف قویه که باید داشته باشم

همه رو به مرور لیست خواهم کرد که با تیک خوردنشون لذت ببرم

شماها هم دعام کنین