من و دلنوشته هام

تلخم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩
 

امروز تلخ ام خیلی تلخم

میدونم چرا ، ولی نمی خوام بگم

می دونم که چرا نمی خوام بگم

فقط کاش...

ولش کن تکرار حرفهای تکراری حتی تو ذهن خود آدم هم خسته کننده است نه؟


 
 
اولین تجربه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢
 

هفته گذشته دخترک از مدرسه که آمد چشمانش برق خاصی داشت با شادمانی غریبی گفت همکلاسی اش برای تولدش دعوتش کرده

ولی من برعکس شادمانی غریبش ،دلهره عجیبی داشتم نه برای اینکه برای اولین بار می خواهد تنهایی مهمانی برود چرا که یکی از لذتهای کودکی ام این بود که مادرم اجازه می داد به تولد همکلاسیهایم بروم و هیچوقت هم مشکلی پیش نیامد ،دلهره ام برای این بود که چه زود بزرگ شد چه زود قرار بر این شد که تنهایی به تولد دوستانش برود

سکوت کردم ،دلهره ام را با کسی در میان نگذاشتم ،با دخترک برای این اتفاق جالب شادمانی کردم،با اینکه در خانه کادوی مناسبی برای همراه کردنش داشتم برای خرید آنچه که دوست داشت برای دوستش تهیه کند همان روز به فروشگاه مورد علاقه اش رفتم، به انتخابش برای کادو خریدن احترام گذاشتم ولی تمام مدت دلم می لرزید ،دلم از زود بزرگ شدنش می لرزید

دو شبانه روز را به عشق تولد همکلاسی اش شادی کرد و من همراهی اش کردم فقط وقتی موهای لطیفش را برای آماده کردش شانه می کردم آرام گفتم عزیزم این اولین باریه که بدون من تولد دوستت می روی سعی کن مودب و شاد و مهربان باشی تا دوستانت باز هم تمایل داشته باشند با تو معاشرت کنند .

برگشت و مثل همیشه عمیق نگاهم کرد ،بغلم کرد و من را بوسید و گفت من تا حالا تنها جایی مهمانی نرفته ام می ترسم ،عکس العمل جدیدی را از او می دیدم همیشه مستقل بودنش برایم جذابیت داشت ولی خودم را نباختم،تجربه جدیدی بود ولی چون خودم همیشه از معاشرت با همکلاسیهایم لذت می بردم نمی خواستم دخترک اولین تجربه اش با اضطراب توام باشد،شاید اشتباه کردم نباید یادآوری می کردم که این اولین بار است که تنهایی مهمانی می رود،سریع قضیه را درست کردم مثالهایی برایش زدم مثل اینکه تو که همیشه مدرسه تنها می روی ،تو که با همان دوستانت هرروز با هم هستید و ...

مثالهایم اثرگذار بود انگار ،چون لبخندش برگشت

بعد از سه ساعتی که در خانه تنها ماندم و به دخترکم که اولین بار بود مهمانی دوستش می رفت فکر کردم و بعد از سه ساعت بی طاقت دیدنش بودم ،دخترک را نمی شد از خانه دوستش کند خیلی خوشحال بود و شاد و می خواست بیشتر بماند.

در راه برگشت پرسیدم اوضاع چطور بود؟ بعد از شرح ماوقع بصورت مفصل گفت ولی مامی با تو بودن یک چیز دیگر است تمام مدت که بازی می کردیم فکرم پیش شما بود .

دخترک در دوجمله تمام آن چیزی را که در دلش بود عنوان کرد ولی من را بیش از پیش در فکر فرو برد! یعنی با تمام کم کاریهایم در حق این بچه ،من را به همه خوشیهایش ترجیح می دهد؟ یعنی من به نظرش مادر ایده آلی هستم که دوست دارد همه جا با من باشد؟یعنی از اینکه من مادرش هستم راضی است ؟ یا نه آن دوجمله یعنی اینکه من کمبود تو را دارم نه مهمانی رفتن را؟!


 
 
دوست خوب هم نعمتیه
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱
 

وقتی از دست بدقولی ها و بی تعهدی های یه دوست حسابی عصبی شدی و دلت میخواد سر خودت رو بکوبی به دیوار چی میچسبه؟
یه شب نشینی دوست داشتنی با یه دوست دیگه که هم خودت با خودش لذت میبری هم دخترک با پسرکش ،هم آقای همسرت با آقای همسرش

مرسی دوستم که شب خوبی برامون ساختی


 
 
دو تا موجود مظلوم خونه ما
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳
 

ساعت یک شب خوابیدم اونم در حالی که دخترک ٩ خوابیده بود طبق معمول هرشب و صدای خرخر آقای همسر هم تو خونه فسقلی مون پیچیده بود

ولی حال خوبی داشتم می دونستم که سه روز تعطیلی فرصت خوبیه برای با هم بودنمون که خیلی وقته یادمون رفته چه شکلیه که مسببش هم خود خودمم

برخلاف تصورمون صبح ساعت ٩ معلوم شد که آقای همسر باید بره سرکار خیلی تو ذوقم خورد ولی نذاشتم این حس طولانی تر بشه تصمیم گیرفتم پاشم به دخترک و زندگیم برسم

مواد ماکارونی رو اماده کردم بوی پیاز داغ همراه شده با زردچوبه و آویشن همیشه حالم رو خوب میکنه میخواستم غذای محبوب دخترک رو درست کنم تا طفلک از روی دلتنگی برای دستپخت من هی همه جا نگه غذای مامی ام خوشمزه تر از غذای همه است این قضیه رو وقتی فهمیدم که وقتی میخواستیم بریم بیرون غذای مورد علاقه اش رو بخوره هم قضیه خوشمزگی غذای من رو عنوان کرد وقتی دقیق شدم دیدم طفلکم این روزها شاید هفته ای یه بار غذای دست پخت مامی اش رو که بیشتر از همه میدونه دخترک چه ذائقه ای داره رو می خوره

بعد کیسه گوشت راسته ای رو که دو روزه از فریزر در آوردم و گذاشتم تو یخچال تا فرصتی بشه استیکی اش کنم رو درش آوردم ،یه ساعتی وقتم رو گرفت تا آماده شون کنم ولی از وقتی که روش صرف کردم راضیم چون همه اش قیافه آقای همسر رو که استیک رو دوست داره جلوی چشمم تصور می کردم و دلم غنج می رفت

تصمیم گرفتم واسه شام براش استیک با سس قارچ درست کنم شاید بتونم خوشحالش کنم اونم هیچ جا خوب غذا نمی خوره و بهش مزه نمیده همیشه هم همه جا میگه هیچ غذایی مثل غذای تو بهم نمی چسبه .میدونم همچین دست پختی ندارم ،میدونم این دو تا بیشتر دلتنگ یه مادر و زن خونه دار هستند ولی اینو می دونم که اگه کم کاری می کنم ولی وقتی پای گازم با عشق به این دو تا غذا درست می کنم و از سرواکنی عمل نمی کنم شاید واسه اینه که بهشون مزه میده شایدم میخوان منو تو رودرواستی بندازن شاید من دیگه رومو کم کنم بهشون برسم

ماشین لباسشویی داره کار می کنه ،ظرفشویی هم همینطور،دوسه تا تیکه لباس رو باید تو دستم بشورم،خونه گردگیری میخواد و ....

به نظرتون من می تونم تو این دوسه روز مادر و همسر خوبی باشم؟ میتونم کاری کنم که یه هفته شارژباشن تا من هفته جدید رو بدون نگرانی به کارام برسم؟ بعید می دونم خودمم میدونم که هرکاری کنی این دو تا من رو برای همه روزها می خوان

وقتی یادم میفته این دو تا اصلا گله ای ازم نمی کنن و تازه همیشه هوامو دارن ،لبخندشون رو ازم دریغ نمی کنن و ... شرمنده شون میشم واسه همینه منتظرم شهریور سال ٩٠ بشه من سرم خلوت تر بشه جبران کنم

دوستتون دارم دو تا دوست داشتنی های مهربون زندگی من

پ.ن:یه قانونی تو هتلداری هست که میگه این صنعت غیر قابل انبار کردنه یعنی تو نمی تونی یه چیزی رو تولید کنی و انبارش کنی واسه چد روز بعد  استفاده اش کنی من فکر کنم میشه در مورد زن خونه بودن هم تعمیمش داد من نمی تونم سه روز عشق و محبت پاشون بریزم امید داشته باشم که یه هفته محبتشون رو تامین کردم