من و دلنوشته هام

دلم میخواد.....
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٦
 

١- نه آقاجون نه من آدمیم که بخوام طولانی مدت زانوی غم بغلم بگیرم نه می تونم ناامید زندگی کنم اصلا می دونی چیه من اتفاقا جزو اون آدماییم که اگه امید و آرزو از زندگیم حذف بشه اصلا زندگیم معنای اصلیشو از دست میده

٢- میدونی دلم چی میخواد این روزها؟ دلم میخواد یه پارتی خیلی خوب دعوت باشم اون پیراهن سفید سورمه ای جدیدم رو بپوشم با اون کفش و کیف سورمه ای ام و فقط بپرم و برقصم و جیغ بزنم بدون هیچ نوع خجالتی اصلا اگه یه مهمونیی باشه که کسی منو نشناسه بهترم هست

٣-دیگه چی دلم میخواد؟ یه سفر یهویی بدون برنامه ریزی دوسه روزه آخ چقدر مزه میده اونم فقط و فقط خودمون سه نفر باشیم

۴-دیگه؟ آهان دیگه  آقای همسر  سرحال و جیب پرپول که اعصابش بخاطر بی پولی خراب نباشه حالا پولش هم حتی نمی خواما فقط عواقب مثبتش برام کافیه

۵-وای میدونی چی میخوام چشمم رو ببندم و باز کنم ببینم ٣١ شهریور سال ٩٠ شده

۶-دلم یه عالمه خرید هم میخواد

٧-دلم شهر بازی هم میخواد خب

٨-سینما

٩-خواب بی دغدغه

١٠-آرایشگاه

١١- آخ دلم لک زده برم تو کتابفروشی پرسه بزنم یه عالمه کتاب انتخاب کنم و بخرم و بشینم فقط بخونم و بخونم

١٢-دلم میخواد ش اینا رو خونمون دعوت کنم ... اینا رو هم همینشور ... اونا رو هم همینطور

١٣-دلم تغییر دکوراسیون اساسی میخواد

 

.

.

شماها چی میخواین؟


 
 
آرزوها را باید دفن کرد
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸
 

روزگاری نه چندان دور آرزوهایی داشته خیلی رنگین و رویایی و بزرگ ، شاید فکر میکرده به همه شان باید برسد،شاید فکر میکرده حقش است که به همه شان برسد،اصلا شاید فکر میکرده اینقدر قدرت و توانایی دارد که می تواند به همه آرزوهایش برسد

بعد کم کم که با واقعیات زندگی مواجه شد دید نه زیاد هم نمی تواند امید داشته باشد که به همه آن آرزوهای رنگین و خیالپردازانه اش برسد  ، اما می تواند به همه آرزوهای واقع گرایانه اش برسد ،در خودش این توانایی و قدرت را میدید که به همه آرزوهایی که هیچ کدام محال نبودند برسد،

تلاش کرد تلاش کرد و با هم تلاش ،چه نصیبش شد؟یک تن و روح خسته که حتی به نصف آرزوهایی که واقعی بودند و فکر می کرد میرسد هم نرسید

خسته شد ،افسرده شد ولی ناامید نشد

باز هم تلاش کرد ،تلاش کرد و تلاش

باز چه چیزی نصیبش شد؟ اینکه نباید حتی امید به رسیدن آرزوهای معمولی را داشت باید آرزوهایش را تا حد توانائیهایش کوچک کند،حقیر ،و اگر لازم شد دفنشان کند

می دانست که این راهش نیست ولی دیگر در خودش توانی را نمی دید، دیگر وقت نداشت ،تمام عمر تلاش کرده بود برای رسیده به آرزوهایش وحالا چه داشت ؟ کوله باری از خاطرات  آرزوهای رنگین و رویایی که خاک خورده بودند و کوله باری از خاطرات واقعی اش که هنوز کامل از گرد و غبار خاک پوشانده نشده اند و گونی بزرگی از آرزوهای حقیر که خودش دلش میخواهد خاکشان کند!!

آیا این را میخواست؟کجای کارش اشتباه بوده؟برنامه ریزی اش؟انتخابش؟روزگار؟چرا هنوز بعد از این سالها درجا زده است؟

نمیداند ، تنها چیزی را که می داند این است که دیگر حتی توان فکر کردن به آرزوهایش را ندارد حتی دلش نمی خواهد بهشان برسد دلش می خواهد همه را دفن کند و پجره را باز کند و بی هدف به صدای پرندگان گوش دهد ،بی هدف بی هدف


 
 
فقر چیست
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢
 

فقر


میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

 

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

 

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                 

   فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

 

 

                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است

 

 

 

پ.ن: آقای دکتر شریعتی فکر میکنم اگه الان یودین خیلی چیزها در مورد فقر کنونی به این متنتون اضافه می شد.درسته؟

 
 
اون روزها و این روزها
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
 

یادش بخیر

روزهای نه چندان دوری رو که اگه اخمی رو پیشونی ام میفتاد تا متوجه نمی شدی مال چیه ول کن نبودی

ولی حالا اشکهای یواشکی ام را میبینی و به روی خودت نمیاری

غصه هام تکراری شده اند یا تو دیگه حوصله منو نداری؟

شایدم هیچکدوم اصلا منو نمیبینی؟


 
 
بانوی چند هندوانه زیر بغل
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
 

این روزها تبدیل شدم به یه آدم کاملا ماشینی که داره خیلی سعی میکنه خودش رو به نحوی پرت کنه تو روزمرگی ولی زیاد موفق نمیشه

درست حس یه آدمی رو دارم که همه اش در حال بدو بدوئه و در عین دویدن ها میخواد یادش نره که باید از زندگیش هم لذت ببره و هر از چند گاهی ،یه لحظه ،خودش رو میندازه این ور گود تا لذت ببره ولی خیلی این لحظه اش کوتاهه در واقع یه لحظه اش واقعا معنای واقعی یه لحظه رو برای خوشی میده.

احساس می کنم هرچی میدوم بازم وقت کم میارم ،زندگی روال خودش رو داره ها ولی وقتی توی یه نفر ،میخوای پوزیشن چند نفر رو بپذیری همین حس بهت باید دست بده دیگه طبیعتا

برام جالبه که چرا نمی تونم یه زندگی بدون دویدن و متنوع رو تحمل کنم ،میرم جلو و خودم رو غرق می کنم و جالبتر اینه که از این خستگی هم ناراحت نیستم شاید جسمم خسته باشه ،شاید حس کنم به روابطم لطمه میزنه ولی از اینکه اینقدر میتونم بدوم ناراحت نیستم

هشدارهای آقای همسر رو میشنوم ،میدونم همه هشدارها از سر دلسوزیه واسه اینه که بیشتر غرق نشم و می پذیرم ولی وقتی به اجرا می رسه می لنگم و دوباره غرق میشم.

وقت کم دارم خیلی کم تا جایی که وبلاگ نازنینم هم تنها مونده و مقصرش منم چرا که خیلی چیزها میتونم این جا به یادگار بذارم و خیلی چیزها تو فکرم هست که بدرد این کار میخوره ولی اینقدر خسته میشم و وقت کم میارم که زورم فقط به اینجا می رسه.

دیشب آخرین جمله ای که قبل از خواب از دهانم بیرون آمد این بود که کاش چشم ببندم و باز کنم ببینم سال دیگه این موقع است ولی میدونستم که این جمله به معنای آن نیست که سال دیگه این موقع سرم خلوت تره این فقط یک آرزوی نشدنیه برای شخص من میدونستم این جمله فقط برای تسکین تن خسته ام بود و بس.