من و دلنوشته هام

بوی ماه مهر
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱
 

یه هفته ای میشه صبحها که از خواب پا میشم اولین کاری که می کنم پنجره اتاق خوابمون و سالن رو  باز می  کنم و نفس عمیق میکشم و به انارهای آویزون ار درخت همسایه نگاه می کنم و انرژی صبحم رو می گیرم.

همیشه از عوض شدن فصلها خوشم میاد کلا از تغییر خوشم میاد و به نوعی تنوع طلب هستم یه موقعهایی میگم طفلک اون کشورهایی که دو فصل ببیشتر ندارن

ماه مهر هم که بوی مخصوص خودش رو داره و کیف دیگه ای داره

تنها زمانی غصه ام میگیره که هوا رو به سردی میره یعنی از تغییر اسفند به فروردین لذت بیشتری می برم تا تغییر از آدرماه به دی ماه

و امسال تدارک مدرسه دخترک و تدارک رفتن به دانشگاه خودم و اماده شدن برای تدریس اول مهر خودم همه دست به دست هم دادن تا مثل همه سالها ولی کمی بیشتر  تغییر فصل رو حس کنم و لدتی توام با دلشوره داشته باشم.

 

 


 
 
آره والله خودمم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧
 

ما دو نفر زن و شوهر طبق شواهد و اظهار دیگران هردو تامون صورتهای جوانی نسبت به سنمون داریم و baby face هستیم حالا ممکنه یکی مثل شما که این حرف رو میشنوه بگه آخی خوش بحالتون ولی این قضیه بخودی خود مشکلاتی هم داره که میتونه دردُر ساز هم بشه مثلا:

آقای همسر برخلاف سلیقه اش و سلیقه ام مجبوره ریش پروفسوری بذاره !چرا؟ خب آخه ریشاش سفید شده ولی موهای سرش نه ! حالا چه مرضی داره؟ بابا تو محل کارش که یه همکار یه الف بچه بغل دستش کار میکنه و عملا زیر دستشه بزرگتر نشون میده و وقتی ارباب رجوع دارن میرن سراغ اون در حالیکه تصمیم گیرنده اینه البته تا زمانیکه کسی این مشکل رو نداره درکمون نمی کنه ها

یا مثلا در مواقعی که باید یه تصمیم اساسی واسه یه مسئله ای گرفته بشه ایشون رو بچه سال در نظر میگیرن در حالیکه 41 سالش شده و هم سن و سالاش کلی اهن و تلوپ به هم زدن این قضیه حتی توی ارتقاءشغلی و سمت و .... اینا هم خیلی تاثیر داره

یا در مورد خودم ، همین مسئله شغلی در مورد من هم صدق میکرد مدیر نگاه نمی کرد که من چه رزومه ای دارم نگاه میکرد به قد و هیکلم و قیافه ام فکر میکرد عددی نیستم خب

یا مثلا تو مهمونی و تو ی خیابون اگه بدون آقای همسر و دخترک باشم مورد توجه پسرهای 18 ساله قرار میگیرم و خنده ام میگیره وقتی بعد از اعلام شرایطم و سنم قیافه هاشون چه شکلی میشه همین  هفته پیش تو کلاس در حال تدریس بودم اونم جلسه اول یه دوره آموزشی وسط حرفم یکی از دانشجو ها گفت ببخشید استاد شما چند سالتونه من هرچی دارم به قیافه تون نگاه میکنم نمی فهمم شما چه جوری درس خوندین که با این سن دارین تدریس میکنین!؟ خب این قضیه باعث میشه که وهله اول تو کلاس خیلی جدی نگیرنت تازه این در حاله که بر خلاف سلیقه ام مجبورم مانتو شلوار غیر اسپرت و کفش خانمانه! بپوشم

چند روز پیش میخواستم برای اولین بار برم یه دانشگاه جدید که برای این ترمشون دو تا کلاس بهم دادن کلی از شب قبلش همه مانتو شلوارهای به ظاهر مناسبم رو دونه دونه می پوشیدم و جلوی آقای همسر دفینه راه رفتم تا ببینم اون چه نظری داره که اونم کلی می خندید و می گفت آهان حقته اینقدر سر این ریشهای من مسخره ام کردی که خودت گرفتار شدی

آخرشم حرصم گفت و کنم ای بابا چرا اعتماد به نفس نداری اگه قراری  بخاطر بچگونه بودنت و ندید گرفتن رزومه ات ردت کنن بذار این اتفاق بیفته و فردا با یه مانتوی ساده مشکی و شلوار معمولی پارچه ای و یه کفش کالج رفتم

از لحظه ای که وارد شدم آقاهه مسئول آموزش هی پرسید شما خانم ن ای !؟ دوباره دودقیقه بعد دوباره پرسید شما خانم ن ای؟! هی منم با لبخند گفتم بله هی دواره گفتم بله و کاملا تعجب رو تو چشاش میخوندم

ولی بعد پاشدم پاکت رزومه ام رو گذاشتم جلوش و گفتم من فلان روزها میتونم در خدمتتون باشم الانم بمرخص میشم از حضورتون بهم خبر بدین لطفا البته هی تو دلم به خودم نهیب میزدم که خودت رو دست کم نگیر و خداحافظی کردم و اومدم بیرون

میدونین چی شد؟ بهم زنگ شد فکر میکردم فقط قراره یه کلاس و یه درس رو تدریس کنم ولی گفت خانم ن دستم به دامنت لطفا بجای یه روز دو روزت رو واسه من خالی کن آخه فلان درس رو هم میخوام تو تدریس کنی


 
 
قانون خانواده ما
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤
 

از روزیکه دخترک به جمع خانواده ما اضافه شد یه قانون نانوشته هم به جمعمون اضافه شد اونم اینه که دخترک یک انسانه هرچند در ابعاد کوچک و ما باید به عقایدش احترام بگذاریم

این قانون تا الان باعث نشده است دخترک لوس بار بیاید و در این پنج سال از این قانون راضی بوده ایم

دخترک دوست دارد سی دی کارتون ببیند ما فقط از او خواهش کرده ایم به روزی یک کارتون بیشتر نبیند و توضیح داده ایم که برای چشمانش خوب نیست او هم قبول کرده است هرچند روزهایی بوده که این  یک کارتون حتی به سه کارتون هم رسیده ولی روزهایی هم بوده که رعایت شده است

دخترک کتاب خواندن را دوست دارد ما هم هیچ مانعی برایش نگذاشته ایم و معمولا هرشب برایش کتاب خوانده شده است

دخترک دوست ندارد زیاد برای نقاشی خودش را معطل کند و شاید هفته ای یک بار بساط نقاشی اش به راه باشد ولی چون اجباری برایش ندارد وقتی خودش دوست دارد نقاشی کند معمولا ایده های بکری را به تصویر میکشد و من را همیشه یاد نقاشی های خودم در کودکی می اندازد که همیشه یک خانه و یک درخت و سلسله ای از کوههای پشت سرش بود و والسلام

دخترک دوست دارد با رنگ انگشتی تمام جانش را رنگ کند منعی ندارد به شرط اینکه قبلش سفره ای را در کف آشپزخانه پهن کند

دخترک سلیقه خاصی در لباس پوشیدن دارد و من مادرش سلیقه اش را شناخته ام و احترام قائلم و معمولا در صورت خرید لباس بدون همراهی خودش این قضیه را در نظر میگیرم و برای همین است که وقتی دوستم از اینکه دخترک من هرچه را برای پوشیدن انتخاب میکنم لبخند رضایت دارد و دخترک خودش اینطور نیست تعجب میکند این قضیه را عنوان می کنم.

دخترک از نظر دیگران دخترکی است که خیلی منطق سرش می شود بخصوص اگر این منطق از طرف پدر و مادرش عنوان شده باشد ما میدانیم که اگر اینطور است بخاطر رعایت همان قانون نانوشته خانه ماست ما حتی برای خرید وسایل خانه ، برای انتخاب مدرسه ، انتخاب لباسهای خودمان ، انتخاب چیدمان خانه و ... از دخترک نظر می خواهیم و جالب این که بدانید نظرش را هم در صورت منطقی بودن می پذیریم اگر غیر از این باشد با حرف زدن دلیل عدم قبولی را می گوییم.

خیلی ها از قانون خانه ما ایراد ها گرفته اند ولی وقتی میبینیم دخترک به نسبت ، دخترک معقولی است می دانیم که اشتباه نکرده ایم این را از آرامشش ،شادیهایش،تخیلاتش نقاشیهای آزادانه اش و ایده های بکر و بی ترسش و....میشود فهمید.

وقتی به این پنج سال گذشته نگاه می کنیم میبینیم کمترین درگیری سر از شیر گرفتنش ،از پوشک گرفتنش،ترک مکیدن انگشت شصتش ،جدا خوابیدنش و نظافت مثال زدنی اش .... را متحمل شده ایم.

دائما به خودمان یادآوری میکنیم که باید به او احترام بگذاریم تا جایگاه پدر و مادر محترم بودنمان حفظ شود تا به الان حتی برای یکبار دعوایش نکرده ایم یا خدای نکرده کتکش نزده ایم ولی او هم هیچوقت برای خواسته هایش پایش را به زمین نکوبیده یا ما را متهم به بد بودن نکرده و حرفمان را قبول داشته .

میداند که وقتی قولی به او داده ایم حتما انجامش خواهیم داد و همچنین میداند که اگر مسئه ای را قبول نداشته باشیم نمی تواند به زور قولی از ما بگیرد

دخترک ما جزو دخترکهای شیطان محسوب میشود کسانی که خواننده قدیمی وبلاگ خودش هستند می دانند که اوایل ینطور نبود و خیلی دخترک آرامی بود که ما دلمان میخواست کمی شیطان تر شود در حال حاضر دخترک از بازی و شیطنت سیر نمی شود ولی وقتی از ما تذکر بشنود می داند که باید تمامش کند که البته این از ترسش نشات نمی گیرد که صد البته مفهوم ترس از والدین را اصلا نچشیده است فقط می داند که به اندازه کافی فرجه برای شیطنتش داده شده است

دخترک برای خودش در اتاقش آزادی کامل دارد می تواند هرکاری بکند ،یک میز پر از لوازم آرایش دارد یک کتابخانه پراز کتاب و بیش از تمام دوستانش اسباب بازی ( اینهارا برای پز دادن نمی گویم به بقیه جمله ام توجه کنید) ولی تا بحال دیوار اتاقش را رنگ نکرده ،کتابی را پاره نکرده ،شیشه عطرش را روی خودش خالی نکرده یا اصرار نداشته با آرایش از خانه بیرون برود چون میداند که اگر اینکارها را بکند منعی ندارد و حریص نشده است. فقط استیکرهایش را روی کمد هایش چسبانده و هرچه نقاشی بکشد به در و دیوار اتاق و یخچال خانه می چسباند و به جای تنبیه ،تشویق هم می شود.

نمی گویم کل ارتباطمان مثبت بوده که نه یک دخترک پنج ساله کامل است نه ما ادعای پدر و مادر ایده آل بودن را داریم ما هم در تربیت کردنمان خیلی وقتها به مشکل و یا حتی به بن بست خورده ایم ولی در کل خانواده ای را تشکیل داده ایم که با بحث حول مسائلمان سعی کرده ایم به نتیجه برسیم نه با تحمیل نظرمان به دخترک و این را دخترک متوجه شده است که اگر انجام چیزی یا کاری برایش صلاح نباشد و پدر و مادرش این قضیه را گوشزد کنند می تواند به نظرشان اطمینان کند و قبول کند .

و حتی نمی خواهم بگویم که شمایی که در اینجور مسائل با بچه هایشان مشکل دارید راه را اشتباه رفته اید ولی میخواهم بگویم ما با این روش نتیجه خوبی گرفته هایم.

در .واقع اون به ما ایمان دارد و ما به او.

پ.ن: اینها رو ننوشتم که یه عده بیان بگن شما ها از خود راضی هستین و یا چه می دونم هزار تا حرف دیگه بهم بچسبونن این پست د رجواب کسائیه که ازم سئوال کرده بودن چطور اینقدر دخترک حرف گوش کن و آرومه والله بچه من یه دخترک شیطونه  و صد البته هیچ کار خارق العاده ای هم بلد نیست که البته تخیل فوق العاده ای هم داره که این نشون از اینه که فکرش تحت فشار نیست و داریم سعی میکنیم آزاده بارش بیاریم ما  حتی برای آموزش هم تحت فشارش نمی ذاریم و عمیقا اعتقاد داریم یه دختر آروم و بی دغدغه سالمتر از یه دخترک استرسی و تحت فشاره چیزی که تک تکمون اگه به بچگی های خودمون مراجعه کنیم این قضیه رو تائید خواهیم کرد. پس به دور از قضاوت بخونید لطفا


 
 
من از خدا خواستم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠
 

   من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید 

  خدا گفت : نه 

  آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی 

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه

  روح تو کامل است . بدن تو موقتی است  

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

  خدا گفت : نه 

  شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

  خدا گفت : نه  

  من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد
 

من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد

  خدا گفت : نه

  درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

  خدا گفت : نه

  تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی 

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

  خدا گفت : نه 

  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

 

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

 

    امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده

باشد که خداوند تو را برکت دهد...

برای دنیا ممکن است تو فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀ دنیا ارزش داشته باشی

داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و بدان که برکت خواهی یافت


 
 
سرزمین آتیشه کیشه کیشه کیشه
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
 

چمدانها را خالی می کنم و شروع می کنم به جمع و جور کردنشان ، میدانم که فردا خیلی کار دارم و هرجوری هست باید امشب رسیده و نرسیده همه را جابجا کنم .

کلی لباس روی هم تلنبار شده اند که باید شسته شوند طوری که دیگر در سبد لباس چرکها جا نمی شوند و مجبور شدم بقیه شان را در تشت خالی شان کنم ، سبد رخت چرکهای دخترک هم دست کمی ندارد.

سوغاتی هارا جدا می کنم و روی مبل دم در جاشان می دهم و با آرامش می خوابم ، درست است که تنم از آفتاب کیش جزغاله شده است ، درست است که تا هوای این شهر دود گرفته را تنفس کردم حساسیت و خارش کف دستم برگشت ، درست است که از راه نرسیده در ترافیک گیر کردم ، درست است که دوست خوبمان که میزبانمان بود سنگ تمام گذاشت ، درست است که یک عالمه خوش گذشت درست است که با ورود به این شهر پرهیایو و همیشه شلوغ کوله باری از کارها قبل از ما وارد خانه مان می شوند و من نمی دانم چطور باید با این وقت کم همه را انجام دهم

ولی واقعا هیچ جا خانه خود آدم نمی شود.


 
 
کی چی فهمیده؟
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
 


 

 

 

 

در زندگی فهمــیده ام که یک زلزله 7 ریشتری تمام

مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند. 28 ساله 


    

  -فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته 
      " از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است . 54 ساله 

    

  -فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی 
      دستت تو جیبته روی یخ راه بری . 12 ساله 

   

   -فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد 
      بدون آنکه به زنت بگویی " دوستت دارم" . 61 سال 

    

  -فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم، 
      آن را به نحو احسن انجام می دهم . 48 ساله 

    

  -فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . 38 ساله 

    

  -فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند 
      ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. 20 ساله 

    

  -فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه 
      " حالا باشه تا بعد " این یعنی " نه" . 7 ساله 

    

" در زندگی فهمیده ام که"" 

 

  -فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که 
      آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. 42 ساله 

     

 -فهمــیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند 
      هرگز اتفاق نمی افتند . 64 ساله 

     

 -فهمــیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ، 
      من می ترسم . 5 ساله 

     

 -فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک 
      "زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند . 72ساله 

      

-فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، 
      نفر جلوی من اصلا عجله ندارد . 29 ساله 

     

 -فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم 
      زمانی است که از تعطیلات برگشته ام . 38 ساله 

      

-فهمــیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل - رفع همان مشکل 
      و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله 

     

 -فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری ، 
      باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید . 29 ساله 

      

-فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم 
      ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. 29 ساله 

     

 -فهمــیده ام که عاشق نبودن گناه است. 31ساله 

      

-فهمــیده ام هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده 

   

   -فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست... 

      اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! 27 ساله 


      -در زندگى فهمــیده ام در فکر عوض کردن همسرم نباشم.... 

      خودمو عوض کنم و وفق بدم به موقعیتها و مراحل مختلفه زندگیم 

      تا بتونم با بینش واضح زندگیم رو با خوشحالى و سرور ادامه بدم


      

-هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى 
      تو قبر خودش میخوابه، من باید آدم درستى باشم. 42 ساله 

  

    -فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد 
      بلکه از ان رد می شود. 50ساله 

    

  -فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه 
      و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. 35 ساله 

    

  -فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید 

      بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی ! 36 ساله


 

راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید ؟


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳
 

این روزها سرشارم از هدفهای رنگارنگی که البته همه شون توی ذهنم رژه میرن

خیلی از این هدفها خیلی هم دست یافتنی هستند حتی بعضی هاشون حتی پیش پا افتاده هم حساب میشن ولی نمی دونم چرا اقدامی نمی کنم واسه رسیدن بهشون ! یا وقت نمی کنم ، یا حسش رو ندارم، یا لازمه که خودم سر موقع برم و با وجود دخترک نمیشه سر صبح برنامه ریزی کرد و یا یه روزهایی تنبلی می کنم و یا ....

خلاصه یه سری برنامه ها تو کله مه که باید حتما حتما به سرانجام برسن ولی یه نفر آدم فعال زبرو زرنگی که صد البته باید وقتش هم آزاد باشه میخواد که فعلا اون یه نفر من نیستم .

هی روی کاغذ میارمشون ، هی نیگاشون می کنم ، هی بالا پائینشون می کنم میبینم میشه انجامشون داد ولی آخر شب که میشه میبینم اینقدر کارهای روتین زندگیم مشغولم کرده اند که نرسیدم این برنامه هام رو یه کاریشون بکنم و میمونه واسه فردایی که درست مثل امروزم خواهد بود .

و من می مانم و کوله باری از کارهای نکرده که نمی دونم چطور میشه که وقت نمی کنم انجامشون بدم

وقتی شب موقع خواب زمانیکه متاسفانه بخاطر روز غیر مفیدم بی خوابی از عدم رضایت از خودم میاد سراغم  ، مشغول فکر کردن دنبال راه چاره می گردم میبینم واقعا خیلی هم تنبلی نکردم فقط نمی فهمم چرا خیلی سریع وقت رو از دست دادم

کتابهای نخونده روی هم تلنبار شده اند و من هنوز یه کتاب ٢۵٠ صفحه ای که یه ماهه دارم میخونمش رو تموم نکرم، جزوه جدیدی رو که باید روی power point تهیه کنم هنوز به ده صفحه نرسیده ، اون فرهنگ لغته داره التماسم میکنه تمومم کن و اون چند تا دوستو فامیلی رو که باید دعوتشون کنم هنوز نتونستم برنامه ام رو جور کنم واسه دعوتشون وووو ... خیلی کارهای دیگه که بخوام بشمرم سرسام میگیرم

خدا میشه ماه 60 روز داشته باشه؟

همیشه از این حالت بدم میامده ولی خودمم دارم مثل اینکه گرفتارش شدم