من و دلنوشته هام

ذهن فراموشکار من
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱
 

از روزیکه اینترنتم پر سرعت شده دنبال یه سری از خاطراتم و دوستام تو ف.یس.بوک میگردم

جالبه که یه سریشون رو پیداکردم و ارتباط گرفتم یه سری شون رو هم پیدا کردم و پیغام گذاشتم هنوز منتظر عکس العملشونم

ولی از همه جالبتر سری سوم اند که از تو لینکهای دوستان پیدا شده دیدم و اسمشون برام مثل اسمهایی هست که انگار هرروز شنیدمشون توی اطلاعاتشون رو هم که میبینم متوجه میشم که جزو دوستان و همکلاسی هام بودن ولی هرچی به مغزم فشار میارم هیچ چیزی در موردشون یادم نمیاد ! جالبه انگار یه دوره ای از زندگیم از ذهنم پاک شده

چند وقت پیش هم یکی بهم زنگ زد و گفت از دوستان دوران دانشگاه اولمه، اسمش خیلی آشنا بود ولی هرچی به مغزم فشار آوردم چیز دیگه ای یادم نیومد و عجیبه که اون خانم جزئی ترین مسائل مربوط به من رو یادش میامد

خلاصه که برام عجیب و جالبه که چرا اسمها یاد مونده ولی اصلا خاطرات مربوط به اون اسمها یادم نیست و صد البته این حس برام خوشایند نیست


 
 
شکر
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧
 

تا مهربونی تو وجود ما آدمها هست زندگی قشنگه

تا رحم و عطوفت تو ذات ما انسانها هست زندگی زیبایی داره

تا قدر همدیگرو بدونیم و از لحظه لحظه با هم بودنمون استفاده کنیم میتونیم به خوشیها دل ببندیم

تا زمانیکه بدونی همیشه موقع گرفتاری ها میتونی کسی رو پیدا کنی که گره مشکلت رو برات شل کنه امیدوار میشی به ادامه راهت

تا زمانیکه بدونی هنوز با تمام گرفتاری های شخصی آدمهایی هستند که مواقع حساس پشتت باشن تا تو به نیتت نزدیک تر بشی جای خوشحالی داره

تا زمانیکه میدونی هنوز فرشته هایی توی لباس انسان وجود دارند نگرانیهات کمتره

خدایا شکرت فقط همین 


 
 
داستان قورباغه ها
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
 



Once upon a time there was a bunch of tiny frogs..... Who arranged a running competition
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند .

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

The race began ....
و مسابقه شروع شد ....

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

'
Oh, WAY too difficult !!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'

'
They will NEVER make it to the top .'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'
or :
یا :
'
Not a chance that they will succeed.. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

The tiny frogs began collapsing. One by one ....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher ....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'

More tiny frogs got tired and gave up ....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher ....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

This one wouldn't give up !
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top !
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it ?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟


A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal ?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

It turned out ....
و مشخص شد که ...

That the winner was DEAF !!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!

The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!


 

 

 


Always think of the power words have .
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore:
پس :

ALWAYS be....
همیشه ....

POSITIVE!
مثبت فکر کنید !

And above all :
و بالاتر از اون

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید !

Always think:
و هیشه باور داشته باشید :
God and I can do this !
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

.



Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

 

 

 


 
 
همه پرسی وبلاگانانه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠
 

یادداشتی از یه دوست قدیمی در مورد احساسش نسبت به نوشته های من ،من رو واداشت تا بدونم دوستانی که اینجا رو میخونن از نوشته های من چه حسی بهشون دست میده

دوست دارم اینجا رو برای یه نظرسنجی بذارم فقط و فقط برای دونستن احساسات شما از نوشته های من

حالا شماها (چه خواننده های خاموش چه روشن) میتونین احساساتتون رو به اشتراک بذارین

فکر کنم بشه نتیجه جالبی ازش در آورد


 
 
آرامش خانه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩
 

نشسته ام  وبلاگم را به روزش میکنم گاه گداری جایی را هم باز میکنم و می خوانم

دخترک با سی سی ،خوکچه هندی اش مشغول است و بازی میکند و می خندد و قربان صدقه اش می رود و برایش خانه ای از کوسن ها ساخته

آقای همسر ماکت هواپیمای پلاستیکی اش را که دو سال پیش برایش خریده ام را میسازد

آرامشی در خانه حاکم است بسیار مهربانانه ، آرامشی به دور از بدو بدو گفتن های من و وقت کم آوردن برای کارهایمان

راستی چند وقت بود همچین حسی در خانه نبود؟ چند وقت بود هرکداممان بدون اینکه به دیگری کاری داشته باشیم سر وقت کار مورد علاقه مان بوده ایم؟ من که آخرین بار یادم نمی آید


 
 
فامیل کرایه ای !
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸
 

میگه آره دیگه پسرم هم داره میره کانادا

میگم آخی به سلامتی

میگه آره ولی خیلی تنها میشیم دخترم که استرالیاست و من نهایتا دوسالی یه بار میدیدمش و حسرت بغل کردن نوه ام به دلم هست حالا اینم از پسرم که داره میره کاش بچه نداشت حالا که به بچه اش اینقدر وابسته ام داره میره

میگه نمی دونی وقتی میگن میایم خونه تون چه ذوقی میکنم باور کن از شب قبل همه کارامو میکنم که وقتی نوه ام میاد فقط باهاش بازی کنم واسه اش قصه میگم ، لگو درست میکنیم،نقاشی میکشیم و بغض میکنه

با شخصیتی که ازش سراغ دارم اینقدر مغرور هست که احساساتش رو نشون نده ولی به وضوح پای تلفن اشک رو توی چشماش حس میکنم

من فقط می تونم همدردی کنم

میگه میدونی بزرگترین افتخار این روزام اینه که نوه ام به همه میگه مامان پروین دوستمه مامان بزرگم نیست

میذارم حرف بزنه تا تخلیه بشه ، میدونم نیاز داره ، میدونم دلش پره  

منم بهش از ارتباط دخترک و مامان بزرگها و بابابزرگها میگم و حرف میزنم

یهو وسط حرفهامون میگه راستی شماها چرا اقدام نمیکنین واسه رفتن همه دیگه دارن میرن

حالا دیگه نوبت من میشه برم بالای منبر

میگم دلم نمی خواد بچه ام طعم بی کسی رو حس کنه ، میگم دلم میخواد بچه ام معنی پدر بزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه داشتن رو بچشه میگم دوست دارم بچه ام وقتی به 15 سالگی رسید سردرگم نباشه مال کجاست، میگم حاضرم کمبودهای اینجا رو داشته باشه ولی کمبود محبت نداشته باشه ، میگم عمیقا اعتقاد دارم داشتن خانواده خیلی خیلی توی شکل گیری شخصیت اجتماعی بچه ام تاثیر داره و من ترجیح میدم یه دختر معمولی باشه ولی شاد باشه بدونه ریشه اش کجاست ،میگم میخوام بچه ام معنی فامیل رو فقط به فرودگاه و گریه نبینه ، دوست دارم بچه ام بدونه مادربزرگی هم هست که باید عاشقش بود و بغلش کرد و باهاش تو رختخواب غلطید بدون اینکه حس کنه این قضیه موقتیه

میگم دوست دارم بچه ام با تعصب به ایرانی بودنش بار بیاد ، میگم میدونم این ایران اون ایران ایده آل نیست ولی هرچی هست وطنشه و من نمی خوام سردرگمش کنم

میگم شاید بعدها پشیمون بشم ولی در حال حاضر فکر اینکه برم یه کشوری که نه فرهنگش برام آشناست نه زرق و برقش واسم اینقدر گیراست که پا رو احساساتم بذارم آزارم میده

میگم من خیلی ها رو دیدم که اون ور آبن و همه اش دارن شعار میدن که اینجا اله اینجا بله ولی وقتی میبینیشون یه غمی تو چشماشون میبینی که حاصل تنهایی،حاصل بی هویتی، حاصل غریبگی،حاصل نگاه نا آشنای اون وریا و... هست و من نمی تونم بپذیرم .

میگم شاید اگه یه موقعیتی برای ادامه تحصیل برام پیش بیاد موقتا قبول کنم که برم ولی برای همیشه نه اصلا نمی تونم این نعمتهای احساسی رو از خودم و بچه ام دریغ کنم ترجیح میدم بچه ام چهار تا امکانات کمتر داشته باشه ولی بتونه تو مملکت خودش احساس تعلق کنه و با فامیلش حال کنه تا کمبود عاطفی رو حس نکنه.

سکوت کرده تا الان ولی یهو میگه خیلی دوستت دارم آی تک ، آفرین به این شخصیتت و افکارت

میگم البته بد برداشت نکنینا به نظر من هرکسی یه جور فکر میکنه شاید در موقعیت بچه های شما بودم که اینقدر امکانات مالی و تحصیلی و همه چیزم عالی بود سعی میکردم یه کشور دیگه و شرایطش رو امتحان کنم  ولی با شرایط کنونی ام که هرجا برم آسمونم همین رنگه نمی خوام این بعد عاطفی رو فدا کنم.

میگه راستی یه چیزی بگم می دونی فلانی ( یکی از اقوام مشترک) مجبورشده واسه جشن بابابزرگ و مامان بزرگ مدرسه بچه اش یه پولی برای مدت یه سال به یه پیرمرد و پیرزن بده تا برای مدت یه سال واسه بچه اش که اصلا نمی دونسته معنی واقعی مادر و پدربزرگ چیه این نقش رو بازی کنن؟!

میگم همین دیگه من نمی خوام بچه ام از داشتن یه همچین نعمتی محروم بشه و واسه اش پدربزرگ و مادربزرگ کرایه کنم ،ببینم اون آدم برای سال بعدش میخواد چیکار کنه؟ باز یه زوج دیگه کرایه میکنه؟

 

 


 
 
کلاس آداب غذا خوردن به کودکان
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳
 

نسکافه صبحم را نخورده ام چون تمام شده بود بنابراین انگار چیزی را گم کرده ام

دخترکم دو ساعت زودتر از خودم از خواب بیدار شد ، خودش رفت دستشوئی و سی دی مورد نظرش را گذاشت و دید و بعد دی اس اش را برداشت و بازی کرد تا من بیدار شدم و شیرکاکائوی هرروز صبحش را دستش دادم .لبخندی زد و صبح بخیری گفت و دوباره مشغول بازی اش شد کمی از بازی کردنش نگرانم ولی به خودم دلداری میدهم که حتما چون برایش جدید است جذابیت دارد و چند وقت دیگر عادی خواهد شد.

کمی نگرانم نه برای دخترک برای مسئولیت دو جلسه تدریسی که به عهده گرفته ام و تجربه اش را ندارم ، پنج سال است تدریس میکنم ولی برای آدم بزرگها که حتی شاید بعضی هایشان میزان تحصیلات و سن شان از من بیشتر بوده ولی این دو جلسه فرق میکند این دو جلسه تدریس را روی رفاقت با یکی از دوستان به گردن گرفته ام ، آن هم تدریسی که تجربه اش را ندارم نه که با محتوای مطالب مشکل دارم که مثل آب خوردن است برایم با مخاطبانم که همگی زیر 8 سال سن دارند باورم نمیشود که این کاررا قبول کرده ام چون همیشه به این اعتقاد داشته ام که تنها بچه ای که توانسته ام به نحو عالی ارتباط برقرار کنم دخترک خودم بوده است و همیشه برایم سخت ترین کارها ارتباط با بچه ها بوده است و اگر زمانی مجبور به انتخاب شغلی باشم شاید آخرین انتخابم مربی مهد و بچه ها بودن باشدولی روی رفاقت و دوستی مجبور شدم قبول کنم البته به شرط اینکه دو جلسه بیشتر نباشد نه حوصله اش را دارم نه وقتش را و نه علاقه اش را ولی مسئولیتی است که قبول کرده ام و باید به یک جایی برسانمش آنهم یک جای مطلوب که هم بچه ها راضی باشند هم دوستانم و از همه مهمتر خودم.

خنده ام میگیرد از اینکه از این ترم قرار است در دانشگاه تدریس کنم ولی فردا که باید به بچه ها درس بدهم سختم است. 

بروم نسکافه ام را تهیه کنم که شاید همه این افکار بخاطر نرسیدن کافئین به مغزم است.


 
 
به جمع پر سرعتان خوش آمدم
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
 

اومدم بگم منم همین الان همین الان به جمع اینترنت داران پر سرعت خوش اومدم

جریان بسیار مفصلی داره فقط این رو بدونین که پروسه خیلی طولانیی رو طی کردیم تا بتونیم ای دی اس ال دار بشیم شاید به تمامی شرکتهای اینترنتی زنگزدیم حتی مال مخابرات منطقه مون ولی نشد که نشد یکی ایراد از خط تلفنمون میگرفت ، یکی منطقه ما رو پوشش نمی داد، یکی پورت خالی نداشت و ....

آخرش تونستیم فقط از وایمکس ایرانسل قول بگیریم که در کمال تعجب حتی چند روز زودتر از قرارمون هم اومدن و وصلش کردن . نمیدونم کیفیتش هم مثل برخوردشون خوب خواهد بود یا نه آخه هنوز نیم ساعت هم نیست که وصل شده ولی من قیلی ویلی شدیدی دارم طوری که با اینکه ساعت سه صبح از خونه یه دوست برگشتیم و قاعدتا الان باید خواب خواب باشم از ذوقم دستام داره میلرزه اونایی که مثل من هستن درکم میکنن.

راستی آقای همسر مثل همیشه ثابت کردی که بهترینی ، از بابت وایمکس خریدن بابت کادوی استاد شدنم ممنونتم خیلی خیلی ممنونتم بخاطر پیگیری عاشقانه ای که این مدت برای ای دی اس ال دار شدنم کردی.

 

 

 

 

پ.ن1:راستی یادم رفته بود بگم نه؟ آره من بالاخره آی دی تدریسم رو گرفتم و از این به بعد میتونم تو دانشگاه جامع تدریس کنم چیزی که آرزوم بود و تو این دو سه سال تلاش کردم تا بتونم شرایطش رو بدست بیارم این وایمکس هم کادوی آقای همسر بخاطر همین قضیه بود . 

پ.ن2: بذارین چند روز باهاش کار کنم میام کیفیتش رو هم براتون توضیح میدم.


 
 
استاد نوری عزیزم
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
 

 

مطمئنم نمیدونستین یه نفر اینجا هست که شما و صداتون  همیشه میبردش به اوج ،

مطمئنم نمیدوننستین یه نفر هست که هرروز صبح زنگموبایلش رو روی آهنگشما تنظیم میکرد تا هرروز شما بهش بگین چشماتو واکن که سحر..... تو چشم تو بیدار بشه

مطمئنم نمیدونستین که یه نفر هست که هروقت بخواد حالش جا بیاد فقط با صدای شما حالش جا میاد

مطمئنم نمیدونستین یه نفر هست که همیشه با صدای پخش شده شما از ماشین همنوایی میکرد و لذت میبرد

مطمئنم نمیدونستین این عاشق صدای شما هنوز سعادت پیدا نکرده بود که بیاد کنسرتتون و یکی از آرزوهاش بود

مطمئنم نمیدونستین که امسال به همه سپرده بودم که وقتی کنسرت آخرتون رو قراره بعنوان خداحافظی برگزار کنین برام تهیه کنن که من به آرزوم برسم

مطمئنم نمیدونستم به این آروم هیچوقت هیچوق نخواهم رسید، ولی مطمئنم که میدونستم ان خبر داغونم خواهد کرد .


 
 
دوستی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
 

1-دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی،این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی را رفع نمی کنند، این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند ، خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چا خورده باشی، به بعدش هم فکر نمی کنی.

2-دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است پر از رنگو بو ، این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی ، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن، برای فرستادن اس ام اس هاس صد تا یک غاز،برای خاطره های دم دستی ،‌اولش هم حس خوبی به تو می دهند . این چای زود دم خارجی را میریزی در فنجان بزرگ، می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر میکنی خوشحالترین آدم روی زمینی ،‌فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر ، یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی ، نه چای

 

3-دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است ،‌باید نرم دم بکشد ، باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی،باید صبر کنی،آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی،باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک،خوب نگاهش کنی، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی.

 

پ.ن: مطمئنا هم هماها از هرسه نوع این دوستی ها داشتیم و تجربه  کردیم و قطعا هر چه درجه بندی دوستی ها رو به پائین بوده تعدادشون هم کم بوده ولی وای بحال روزیکه همه دوستی هامون تبدین به نوع اول بشه و خیلی شانس بیاریم ار نوع دوم و خبری از نوع سوم نباشه ، که متاسفانه فکر کنم اکثرا همین هم شده. من یکی که دلم برای دوستی از نوع سوم لک زده