من و دلنوشته هام

دلتنگی هایی از نوع بی کینه گی!
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳٠
 

کینه ای نیستم ، این رو فهمیدم و برام مهمه ، برام مهمه و خوشحال کننده است وقتی میفهمم دلم اگه از کسی بگیره ناخودآگاه به مرور زمان کینه اش از دلم میره بیرون ، از اینکه اینو فهمیدم خیلی خوشحالم .

وقتی نوشته اش رو هم خوندم بدون اینکه بخوام دلم براش تنگ شد میشه گفت یه نوع دلتنگی همراه با دلسوزی تمام حرص ته مونده ای که ازش داشتم پرکشید و رفت احساس کردم چقدر دلش برای زندگی کوچیک و بی حاشیه اش تنگ شده ، دلم یه جوری شد احساس کردم خیلی دلش میخواد برگرده به عقب و همون زندگی کنار پنجره اش رو ادامه بده و چقدر بده که نمیتونه ، اونم بخاطر کاری که یکی دیگه کرده این نمیتونه دلتنگی هاش رو رفع کنه

از تک تک نوشته های اخیرش میشه دلتنگی برای روزهای گذشته رو خوند و به نظر من هیچ چیزی بدتر از این نیست که نتونی گذشته ات رو دوباره برگردونی هیچ چیز بدتر از این نیست که همه پلهای پشت سرت خراب شده باشن

خدا کنه اشتباه فکر کرده باشم و اون در حال حاضر از زندگیش راضیه و این نوشته فقط یه دلتنگی گذرا بوده باشه  


 
 
کاش
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥
 

کاش می شد زمان را پانزده سال به عقب برگردانم کاش....


 
 
معجزه دل صاف
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤
 

عزیز دلم سعی کن همه رو دوست داشته باشی و با کینه به دیگران نگاه نکنی و فکر نکنی همه آدمها بد تو رو میخوان و حسودیت رو می کنن دلت رو صاف کن ، نذار همیشه نسبت به دیگران حالت تدافعی داشته باشی، اون موقع است که سلامتی رو به چشمت میبینی

اگه این رو سرلوحه افکارت قرار بدی معجزه اش رو میبینی

این رو باور کن


 
 
تولدت مبارک دردونه من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢
 

دخترک من

امروز درست پنج سال از روزیکه من بخاطر تو خودم را روی ابرها حس میکنم میگذره

درست پنج سال از روزیکه طعم شیرین مادر بودن را بخاطر وجود تو حس کردم میگذرد

پنج سال از روزیکه بالاترین حالت خوشبختی رو شناختم میگذرد

و من همه این ها را به تو مدیونم و از تو ممنونم که چنین حالاتی رو به من هدیه دادی

پرنسس من

می دانم می دانی که برایت بهترین ها را آرزو دارم

میدانم میدانی عاشقترین مادر روی زمین هستم

میدانم میدانی که همه وجودم مال توست

دخترک لطیف من

من را ببخش اگر آن چیزی  نیستم که باید باشم

من را ببخش که  بهترین نیستم

من را ببخش که برایت کم گذاشته ام

زیبای من

هنوز آن لحظه شیرینی که برای اولین بار صورتت را به صورت من چسباندند و من حرارت ونرمی صورتت را حس کردم زیباترین لحظه عمرم است

انگار همین دیروز بود ! پنج سال می گذرد و من هنوز برایم همان شکوه روز اول را داری

براستی که باشکوهترین لحظات عمرم را د رکنار تو گذرانده ام

شیطون کوچولوی من

هرروز بیشتر از قبل احساس میکنم شادتری ، هرروز بیشتر از قبل احساس میکنم رهاتری ، هرروز بیشتر از قبل احساس میکنم شیطنت هایت بیشتر شده و این حالتهایت برایم دلچسب تر است چون احساس میکنم از زندگیت راضی تری

نفسم

خوشحالم که از هر فرصتی برای بوسیدنت ، بوئیدنت ، نوازشت و بازگو کردن دوست داشتنت استفاده کرده ام

خوشحالم که آنچه در توان دارم را بپایت ریخته ام

خوشحالم که دلم نمی خواهد چیزی را از تو دریغ کنم

ولی هنوز هم فکر میکنم در مقابل داشتن چنین فرشته ای برایت خیلی کم گذاشته ام هوز هم دلم میخواهد بهترین های دنیا را بپایت بریزم

دوست دارم ساعتها نگاهت کنم، ساعتها در رویاهای زیبای با تو بودن سیر کنم ، روزها به آرزوهایی که برایت دارم فکر کنم و نقشه ها بکشم

دوست دارم بهترین ها را داشته باشی و این بهترین ها را من برایت تهیه کنم ، دوست دارم همیشه چشمانت را خندان ، دلت را شاد و روحت را آزاده ببینم ، دلم میخواهد آزاد ترین و رهاترین و دوست داشتنی ترین دختر روی زمین باشی

دوستت دارم زیباروی دوست داشتنی من

پنج سالگی ات هم مبارک باشه دوست داشتنی من

 

 

پ.ن: قول میدم دفعه دیگه عکسهای دخملی رو بذارم تا شماها هم شریک شادیهای ما بشین

پ.ن2: بنا به دلایلی قراره برای توی تیرماه تولد هرساله اش رو بگیریم بنابراین عکس تولدانه میمونه برای اون موقع

پ.ن3: کسی دیروز دخترک من رو توی برنامه رنگین کمان دیده؟ خیلی ناراحت بودم که برای روز تولدش هیچ برنامه ای براش ندارم که یهو برنامه رنگین کمان درست شد و کلی من رو خوشحال کرد فکر کنم دخترک هم خیلی خوشحال شده بود واقعا از مسببش ممنونم که باعث شد عذاب وجدانم کم بشه

 

 


 
 
مغز بیگناه من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸
 

اگه این روزها می شد یه دوربین ثبت حالات روحی توی مغزم داشتم قطعا داغ می کرد و میترکید من این رو مطمئنم چون به قدری فکرم مشغوله و مشوشه که خودم هم دیگه دارم میترکم .

از یه طرف خواهر شوهر بزرگه که حکم یه دوست خوب و صمیمی رو برام داره از آلمان اومده که هم من هم دخترک بخاطر داشتن یه دخملی هم سن دخترک خیلی دلمون میخواد همه اش اونجا باشیم

از یه طرف خواهر شوهر کوچیکه قراره یه فرشته کوچولو به جمع خانواده مون اضافه کنه و من همه اش دوست دارم پیشش باشم

از یه طرف دو روز دیگه امتحانام شروع میشه که فقط امتحان اولم خودش یه غوله که هزار روز وقت میخواد برای خوندن و پاس کردنش

از یه طرف باید کادو برای نی نی جدیده بخریم و هنوز بودجه اش تامین نشده

از یه طرف موندم تو این هاگیر و واگیر تولد دخملی خودم رو چیکا ر کنم

از یه طرف نگران همه امحانامم که پشت سر هم و سختند و من هم سرسختانه اصرار دارم تو این وضعیت نمرات خوبی هم داشته باشم و به پاس کردن قانع نمیشم

دلمم درد میکنه

گردنمم گرفته

دلمم هم همینطور

موندم این روزها دخترک رو کجا بذارم که هم بهش خوش بگذره هم من وقت داشته باشم به کارام برسم

و

و

و

خیلی خیلی کارها که دقیقا همه شون باید تو همین یه ماهه جمعشون کنم و منم و یه مغز داغ کرده و قاطی پاطی

 

پ.ن: دیروز برای جشن فارغ التحصیلی دخترک حسابی خوشگلش کردم و فرستادمش مهد اونجا دیدم جشن روز چهارشنبه خواهد بود و من تاریخش رو اشتباه متوجه شدم دخترک جلوی میر مهد برگشته میگه مامی من خیلی قاطی پاطیه این روزها

دیدم اونم فهمیده من مغزم هنگ کرده


 
 
33 سالگی خوش اومدی عزیزم
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢
 

همیشه از یکی دوهفته قبل از روز تولدم فکرم مشغوله ، مشغول این که از سال جدید عمرم چه انتظاراتی دارم ازش چی می خوام و چی من رو راضی خواهد کرد توی سال جدید زندگیم

امسال نمی دونستم از ٣٣ سالگی ام چه چیزی می خوام فقط برام عددش قشنگ بود تازه یه جورایی حالم گرفته بود اصلا هم نمی دونستم مال چی بود آخه اصلا اصلا برام عدد و رقم سنم هیچوقت مهم نبوده و می دونستم مال این نیست که حالم خوب نیست آخرش به این نتیجه رسیدم که امسال نمی دونم چی میخوام ازش و این کلافه ام کرده

تصمیم گرفتم بهش فکر کنم

روز دوم خرداد توی دانشگاه یه رای گیری برای نمایندگی کلاس کردن منی که می دونم جاه طلبی تو خونم نیست وقتی دیدم از ۴٧ نفری که رای دادن ۴۵ نفر به من رای دادن تا نماینده کلاس شم با اینکه مخالف بودم یه حس خیلی خوبی زیر پوستم دوید خیلی فکر کردم که چرا؟ فهمیدم دوست دارم همه دوستم داشته باشن

خب این یه نشونه برام بود

باز فکر کردم دیدم دوستای نزدیک دانشگاهم خیلی دارن به اینکه چه کادویی برایم بخرن فکر میکنن و پچ پچ میکنن بهشون فهموندم برام ارزش مادیش مهم نیست بلکه از اینکه برام وقت بذارن و برام با عشق کادو بخرن مهمه 

وقتی دوسه روز قبل از تولدم میان خونمون و بهم عشق میدن دلم قیلی ویلی میره ، وقتی کادوهاشون رو باز میکنم و کاملا احساس میکنم از کادوهاشون محبت میباره رو ابرا سیر میکنم جالبه دقیقا چیزهایی رو که دوست دارم برام خریدن دلم میلرزه برای تک تک شون

اینم یه نشونه بود برام

وقتی دوسه روز قبلش با یه دوست چندین و چند ساله حرف میزنم و دلایلش رو که نمی خواد تو جمع تولدی دانشگاهیمون شرکت کنه دلم میشکنه حتی تا فردا دلم گرفته است ولی بعد میشینم فکر میکنم من که نمی تونم زوری از کسی لطف بخوام

وقتی به دخترک که فکرش مشغوله و با پدرش پچ پچ میکنه که من هنوز برای مامی کادو نخریدم نگاه میکنم

وقتی به آقای همسر که راه میره ابراز عشق میکنه بخاطر تولدم

وقتی به خواهرکم که کلی بخاطر تولدم پیشواز رفته و همینجور داره بهم محبت مالی و معنوی میکنه

وقتی به ...

وقتی به اون یکی....

وقتی حتی به کم لطفی یکی دیگه و اون یکی دیگه  

و و و

آخرش میدونین به چه چیزی میرسم؟

به این که سلام 33 سالگی ، دوستت دارم مثل همه سالهای عمرم و مرسی که نشونه هایی برام پیشاپیش فرستادی تا بفهمم ازت چی میخوام

وقتی به خواسته های سالهای پیشم نگاه میکنم میبینم به بیشتر خواسته هام رسیدم چون نوشتم چی میخوام

آره من میخوام امسال محبوب و دوست داشتنی باشم چون نشونه ها بهم گفتن که از این قضیه شاد میشم

میخوام یه مادر دوست داشتنی یه همسر دوست داشتنی یه دوست محبوب یه دختر خوب و .... باشم هرچند نشونه ها بهم گفتن ده قدم برای هر قدم طرف مقابلت بردار ولی برای کسایی که بخوان چند نفر توی زندگیم هستند که نمیخوام زیادی براشون مایه بذارم از الانم میدونم کیا هستن و تلاش میکنم برای اوونایی که مهمم مهمتر بشم اونایی که من رو تحمل کردن دیگه سختیی نبینن خب این خودش هم از نظر من میتونه محبوبیت بیاره

آره 33 سالگی که قیافه ات هم دوست داشتنیه بهم کمک کن همه دوستم داشته باشن و من هم همه رو دوست داشته باشم کمک کن امسال هرکی اسم من رو میشنوه یه لبخند شیرین بیاد گوشه لبش

میدونم تو میتونی کمکم باشی من میدونم

پ.ن: .وبلاگم میخوام تو هم من رو دوست داشته باشی کودکم تولد سه سالگی ات مبارک از تو خیلی چیزها یاد گرفتم باور کن


 
 
تولدت مبارک
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥
 

خوشحالم که تو را دارم

خوشحالم که تو را دوست دارم

خوشحالم که از داشتنت به خودم می بالم

خوشحالم که می توانم با افتخار به همه بگویم که عاشقت هستم

خوشحالم که تولدت است

خوشحالم که با دلخوشی هرچه تمامتر برای تو تولد میگیرم

خوشحالم که از مدتها قبل ذره ذره فکرم مشغول روز تولدت و تدارک به همین مناسبت است

خوشحالم که هنوز مثل روز اول وقتی در آغوش میگیرمت دلم میلرزد

خوشحالم که همیشه مهمترین آدم زندگیم هستی

خوشحالم که خردادی هستی

خوشحالم که خردادی هستم

خوشحالم که این پانزدهمین سالگرد تولدت هست که تو را دارم

خوشحالم که 41 ساله شدی

خوشحالم که امروز 5 خرداد است

 


 
 
دخترک دوست داشتنی من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
 

صبح که از خواب پاشدم طبق معمول بدون خوردن حتی یه قطره آب دخترک رو بردم مهدکودک و راه افتادم سمت پاسداران تا برای آقای همسر که پس فردا تولدشه کفش مورد نظرم رو بخرم

مغازه هنوز باز نکرده بود ساعت رو نگاه کردم نه و نیم بود ،حرصم گرفته بود ولی از پشت ویترین شروع کردم به برانداز کردن کفشها ، حالم خرابتر شد وقتی قیمتها رو دیدم ، درحقیقت اصلا فکر نمی کردم قیمتهاش اینهمه بالاباشه البته منم اوضاع جیبم خراب بود.

راه افتادم برم سوار تاکسی بشم برم سمت خیابون ولیعصر ولی دیدم تمام تنم داره میلرزه ، یه خستگی خیلی خیلی وحشتناک که اصلا نمی دونستم مال خالی بودن شکممه یا در اثر دیدن قیمت کفشها یا هوای گرم خیابون ،هرچی بود تحمل موندن تو خیابون رو نداشتم و میخواستم هرچه سریعتر برگردم خونه.

با همون لباس افتادم رو تخت و خوابم برد تا چشمم رو باز کردم دیدم وای داره دیر میشه و دخترک رو باید بیارم با همون حال خرابم که هی هم داشت خرابتر میشد بدوبدو رفتم دخترک رو آوردم و سعی کردم اصلا چشم تو چشم دخترک متعجبم نشم  

ناهار نداشتیم ، گوشت چرخ کرده هم نداشتیم که بتونم سریع برای دخترک ماکارونی درست کنم گریه ام گرفته بود سریع یه بسته کتف مرغ که دخترک عاشقشه رو درآوردم و گذاشتم تو مایکروویو و به دخترک گفتم حالم خوب نیست و دراز کشیدم .

چشمام بسته بود و فکرم مشغول ،دخترک آروم کنارم دراز کشید و شروع کرد به نوازشم و در عین حال قربون صدقه رفتنم یک آن احساس کردم تمام انرژی بدنم برگشته بغلش کردم و ازش تشکر کردم با چشمای سیاهش نگاهم کرد و من رو بوسید.

پاشدم غذاش آماده بود تا گذاشتم جلوش چشماش برقی زد و گفت به به غذای محبوب من ،باز احساس کردم یکی یه انرژی فوق العاده ای به من تزریق کرد

من دیگه خسته نبودم

مرسی دخترک خردادی من که میدونی چه جوری تو خرداد ماه مشترکمون یه مادر خردادی رو چه جوری شاد کنی