من و دلنوشته هام

شماره حساب
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧
 

بچه ها از مهربونیتون ممنونم

ایشالله که این پسرک ما خوب میشه و همه مون دلشاد میشیم

من شماره حساب خودمو میذارم هرقدر خواستین بریزین

 الان مجتبی شماله و هر روزتحت درمانه ولی هر ماه میاد تهران و بیمارستانه دوباره ١۵ بهمن میاد بیمارستان امام هر کی خواست میتونه اون موقع بره ببینتش

ضمنا یکی پرسیده بود که سیده یا نه ،عزیزم مجتبی سید نیست ولی مادرش که الان کم گرفتار نیست سیده حالا دیگه نمی تونم اعتقاداتتون چی میگه

حساب من :

بانک اقتصاد نوین------- شماره کارت  ۶٢٧۴١٢١٢٠٠٢۴۵١۶۵بنام خودم :آی.تک.نصیر.یان

راستی هرکی پولی ریخت زحمت بکشه بگه بهم که چقدر ریخته و شماره فاکتورش رو هم بذاره ممنون میشم


 
 
دخترک من + پینوشت مهم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
 

وقتی ساعت ٧.۵ صبح با بوسه گرم و خیس دخترکت بیدار میشی که با محبت نوازشت میکنه و تاکید میکنه که پاشو مگه شما امتحان نداری؟ و با یه بوسه جوابش رو میدی و التماسش میکنی بذاره یه ساعت دیگه بخوابی چون دیشب تا دوی نصف شب درس خوندی ولی میبینی نگاه سرزنش باری بهت میکنه و میره سراغ تلویزیون و زیر لب غر میزنه ای بابا انگار امتحان نداره!خودت رو به خواب میزنی ولی یه ربع دیگه دوباره میاد که مامی جان پاشو عزیزم مگه تو امتحان نداری آخه! بعدا نگی نتونستم بخونما ! دیگه شرمندگی نمی ذاره بخوابی و پا میشی

وقتی میبینی تمام مدتی که تو داری درس میخونی رعایتت میکنه میفهمی که چقدر بزرگ شده ،وقتی همراه با تو میشینه اونم زبانش رو تمرین میکنه میفهمی این درس خوندن تو هر بدی داشته ولی فرهنگ درس خوندن رو تو خونه جا انداخته

وقتی میبینی دخترک صدای تلویزیون رو کم میکنه تا تو درس بخونی میخوای بپری ماچش کنی

ولی خودمونیم چقدر لذت بردم صبح بیدارم کرد برای درس خوندن منو یاد اون موقعها که مامانم میخواست بیدارم کنه و هی غر میزد افتادم

عاشقتم دخترک با شعورم

 

 

 

 

پ.ن: بچه ها یه پسر بچه ١۵ ساله خیلی مستضعف هست که خیلی مریضه یکی از دوستان این بچه رو که با سن ١۵ سال قد و قواره یه بچه ٧-٨ ساله رو داره از یکی از دهات شمال پیداش کرده که شدیدا حالش بد بوده گویا رماتیسم شدید مفصلی داره و آورده بیمارستان امام ،تو این چند ماه از ماه رمضون به این ور کلی دوا درمونش کرده منم تا جائیکه تونستم از مسائل مالی بگیرو و معرفی دکتر و ... کمکش کردم ولی این دوست من هم که همچین خودش خیلی وضع مالی آنچنانیی نداره دیگه از نظر مالی کم آورده ( گویا هزینه های داروهاش سرسام آوره) دکتر گفته اگه تا عید دروامنش کردین که خوب میشه وگرنه بچه از دست میره من که تو بیمارستان دیدمش تا مدتها قیافه مظلوم و ریزه میزه و چشمای اشک آلود مامانش از جلوش چشمام نمی رفت کنار،خلاصه خواستم بگم که ما کم آوردیم شماها هرکی دوست داره البته ( شده حتی یه هزاری) فکر کنم کمک خوبیه این طفلک بابا هم نداره مادره هم سه تا چه دیگه داره و خلاصه خیلی بدبختن خدا کنه که بتونیم کاری براش بکنیم هکی دلش خواست برام کامنت بذاره


 
 
قهوه ترک
نویسنده : آي تك - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤
 

کله ام رو می کنم توی فنجون آبی ام و یه نفس عمیق می کشم و بوی قهوه ترک رو میدم توی ریه هام ،این بو رو دوست دارم،شنیدم برای تقویت حافظه هم تنفسش خوبه ولی دلیل کار من اینه که این بو سر زنده ام می کنه حالا اگه کمکی به حافظه ام بکنه فبها

هر هفته یکشنبه ها ساعت ١١ به بعد صبح اجبارا از تجریش محبوبم رد می شم ولی چون وقت ندارم و ضمنا پول تجریش گردی هم ندارم از کنارش آروم میگذرم نیم نگاهی میندازم و نیمچه لذتی میبرم گاهی گل سری چیزی برای دخترک حاصل همین رد شدن از سر پل تا میدون قدس بوده ،البته چون وقت ناهار خوردن هم ندارم یه لیوان بزرگ شیرموز خوشمزه از آبمیوه فروشی سر بازار هم نصیبم میشه و همیتطور که نرم نرمک راه میرم جرعه جرعه هم میخورم

با یادآوری بوی قهوه ترک و جرعه جرعه خوردن شیر موز یاد تغییر رفتارهام در طی زمان میفتم در اینکه خودم کاملا به این قضیه واقفم که آدم متنوع المزاجی هستم شکی نیست و هیچوقت کسی نمی تونه ادعا کنه من رو با یه عادت همیشگی میشناسه

بعضی عادتها  در من ماندگار تر بوده اند ولی آنها هم تاریخ مصرف داشته اند مثلا همین قضیه قهوه خوردن تا یکی دو هفته پیش اگر روزی دو الی سه لیوان نسکافه نمی خوردم احساس میکردم یک چیزی در زندگیم کم است و این عادت دو سه سالی هست که با من بوده،ولی خب هیچوقت عادت به خوردن یک نوع از این نوشیدنی دوامی  نداشت ،مدتی نسکافه ساده ،بعد نسکافه با شیر ،کافی میکس ساده،کافی میکس با طعم آیریش،کارامل،کاپوچینو ... ولی خب طعمهایی هم بوده که هرگز دوستشان نداشته ام مثل کافی میکس با طعم فندق

بار آخر از کیش یک بسته کافی میکس با طعم آیریش( که یکی از آن انواعی است که طولانی تر دوستش داشته ام)خریدم غافل از اینکه اصلا طعم محبوبم را نمی داد (این نسکافه خوری در من نخصص طعمها را ایجاد کرده ) و دلم را زد با اینحال دانه بعدی را خوردم شاید اشتباه کرده باشم و بعدی و بعدی به جایی رسید که حالم را بهم زد و از هرچه نسکافه زده شدم(بگو چه مرضی بود آخه)

در یکی از همین یکشنبه های تجریشی از کنار پاساژ البرز که رد شدم بوی قهوه مستم کرد نیم نگاهی کردم ببینم کافی شاپی چیزی باز شده دیدم اشتباه میکنم آهی کشیدم و در حال خوردن شیر موزم( شاید دومین نوشیدنی محبوب من در حال حاضر) رد شدم .

هفته بعد دوباره تکرار شد و من کنار خیابان ایستادم و بعد از تمام شدن محتویات لیوان در دستم وارد پاساژشدم و از پله ها پائین رفتم دیدم تنها همان مغازه همیشگی قهوه فروشی این پاساژ است فقط یک دستمال را آب قهوه! زده و روی پنکه اش چسبانده و بو را تا خیابان کشانده ! دستم رفت که کافی میکس ام را بخرم نشد ناخود آگاه یک بسته قهوه ترک را برداشتم و بهمراه یک قهوه جوش تک نفره خریدم و آمدم بیرون.

حالا از آن روز یک فنجان قهوه ترک صبحها می خورم یک فنجان عصرها ،فعلا هم دوستش دارم ،نمیدانید اگر از این نوع قهوه زده شدم چه نوع دیگری را می شود جایگزین کرد؟

خیلی عادتهای عجیب دیگری هم در من به تناوب وجود دارند که شاید در آینده راجع بهشان نوشتم 


 
 
داستانی از المپیک 1968
نویسنده : آي تك - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
 




در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود.دوی ماراتن در تمام المپیکها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش میشود.

کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما...

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آکواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود. 20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب میکند و هوا رو به تاریکی میرود.

بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میکنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت میکند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.

40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت میکند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.

داستان "جان استفن آکواری" از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد"حالا آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟

" یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید".


 
 
خوشبختی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
 

می دونی خوشبختی یعنی چی؟ یعنی با تمام گرفتاریهای ریز و درشت زندگیم که هرکدومشون مثل یه کوه رو شونه هام سنگینی می کنن بازم عاشقتم و بازم  برام بهترینی

زندگی یعنی همین نه؟ خوشبختی هم یعنی همین


 
 
فکر من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
 

دخترک با خودش بازی می کند،با اسباب بازی هایش ، با پیراهن دهاتیی که من ازش بدم میاید ولی خودش وقتی می پوشدش احساس پرنسسی دارد و حتی در لحن حرف زدنش هم تاثر می گذارد ،شین ها را غلیظ و کشدار تلفظ می کند .هر از چند گاهی هم به من گیر می دهد بیا بازی کنیم و هر دفعه با غر غر از کنارم رد می شود.

کازیه روی میز ناهار خوری به من چشمکی همراه با دهن کجی تحویل می دهد احساس می کنم با پوزخندی بر لب می گوید فکر میکنی میتوانی از زیر انجام کارهایت در بروی؟کور خوانده ای تا انجامشان ندهی همین سرزنش ها را را خواهی دید .

آقای همسر از کارهای خودش تعریف میکند،قربان صدقه ام می رود و سربه سرم می گذارد ولی من فکرم مشغول تر از ایناهاست که با او همراهی کنم، نگران درسهای تلنبار شده ام، نگران گرفتاری آن دوستم،نگران مشکلات این یکی دوستم،نگران امتحان زبان دخترک،نگران اخم بین دو ابروی آقای همسر،نگران دل چرکینی فلان فامیل ،نگران ....

کاش می توانستم تمرین کنم که در حال زندگی کنم ،کاش می توانستم فکرم را نظم بدهم ،کاش می توانستم همه را از خودم راضی کنم ، کاش می توانستم مادر تمام وقت ،همسر تمام وقت ،دانشجوی تمام وقت ،دختر تمام وقت، و همه چیز تمام وقت باشم


 
 
علت درس نخوندن دانشجویان !!!!
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤
 
 

در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز
باقی میماند.
حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای
یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند
در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا'' 122 روز میشود. بنابراین 141
روز باقی میماند
اما سلامتی جسم و روح روزانه1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا'' 15 روز میشود. پس 126
در روز باقی میماند
طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز
باقی میماند
1ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی
اجتماعی است.این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند
روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند
تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند
در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید.پس 6 روز باقی میماند
در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است
سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند
1روز باقی مانده همان روز تولد شماست.چگونه میتوان در آن روز درس خواند

پ.ن :پس یک دانشجوی نرمال نمیتواند درس بخواند!!!قابل توجه خودم و خانوم خونه تو این روزها برای توجیه درس نخوندنامون


 
 
همینجوریا
نویسنده : آي تك - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱
 

دوست ندارم تا یک کمی ناراحتم همه فکر کنن پس من تو زندگیم مشکل دارم  بابا مگه شما ها الکی یه موقعهایی مسائل رو واسه خودتون بزرگ نمی کنین؟ بابا مگه شماها روزهای خاص بیولوژیکی ندارین؟بابا مگه شماها همه تلخیهاتون مال همسران نگون بختتونه؟ نه پس چرا .. هیچی بابا خصوصی های جالبی نداشتم

ولی آی از اون طرف خوشم میاد از دوستائیکه بدون قضاوت باهام همدردی می کنن و انرژی بهم میدن مرسی

من خوبم یعنی در واقع تلخی ام مال یه روز بود

مگه میشه آدم سه روز خوب رو توی جزیره زیبای کیش با دوستان زیباتر از جزیره بگذرونه و حالش خوب نشه انگار فقط باید کمی از این شهر دود گرفته دور می شدم تا شیرین بشم به این نتیجه گرفتم بیشتر از همه دود و ترافیک این شهر با کارهای عقب افتاده شخصی خودم تلخم میکنن