من و دلنوشته هام

خیال پردازی های یک خیال پرداز
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩
 

چشامو می بندم و به این فکر می کنم که چی حالم رو خوب میکنه در حال حاضر ؟

آهان!

میدونی چی؟ یه سورپرایز باحال و غیر تکراری!

مثلا چی؟ مثلا یه دسته گل نرگس بزرگ و خوشگل که خودت بدون اینکه من بدونم برام بخری و بیاری بهم بدی

یا مثلا دو تا بلیط تاتر که فقط بخاطر من خریده باشی و برای اولین بار من رو ببری برای این تفریح دلخواهم

یا مثلا یهویی بگی بدو بدو  کوله پشتی ات رو بردار بریم یه روزه شمال و بشینیم ساعتها کنار دریا و فرداش برگردیم

یا مثلا پاشو پاشو بریم هایدا و از اون میلک شیک های وانیلی اش که دوست داری دو تا بخریم و منم همراهی ات کنم تا بهت مزه بده

یا مثلا از در بیایی تو بگی چشاتو ببند و از پشت سرت یه بسته کادوی گنده بگیری سمتم و منم باز کنم ببینم یه چکمه قهوه ای خوشگل توشه

یا مثلا.... نمیدونم مثلا یه کاری که هر دومون لذت ببریم و من از اینکه به فکر سورپرایز کردنم بودی غرق شادی بشم

غرش شادی؟! شادی؟! غرق؟! راستی چند وقته غرق شادی! نشدم؟ شاد بودم ولی توش غرق نشدم

یا مثلا فقط و فقط بهم بگی دیگه از این به بعد نگران هیچی نباش من هستم نگران نباش

نا خودآگاه چشام باز میشه میبینم چقدر خونه بهم ریخته است پاشم پاشم که خیال پردازی برام نون و آب نمیشه ، از کجا شروع کنم ؟ آهان لباس مشکی ها رو بریزم تو ماشین لباسشوئی


 
 
دوستی از جنس خود خودم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
 

تلفن زنگ میزنه مامانه داره باهام راجع به یه قضیه ای درد و دل میکنه گوش میدم ، اظهار نظر میکنم ، دعوا می کنم ، راهنمائی می کنم و طبق معمول همیشه به نتیجه ای نمی رسیم و در نهایت با ریختن چند قطره اشک از طرف مامان و نرم حرف زدن من و تاکید مامان که فلانی در این مورد چیزی نفهمه صحبتمون تموم میشه و من می مونم و یه روز کامل مشغولی فکر که این گره رو چه جوری بازش کنم.

آقای همسر از سر کار میاد خونه ،گرفته است میشینه غر غر کردن و حرف زدن راجع به مشکلات کارش ، من گوش می کنم ،دلداریش میدم ، غر میزنم، بداخلاق میشم،میبوسمش و در نهایت چند روزی فکرم مشغوله و ناراحتم از دست خودم که هروقت این بنده خدا درد و دل کرد من طاقت ناراحتیش رو نداشتم و کم آوردم و بجای کمک قاطی کردم.

وای که فکرم مشغول قسطها و هزینه های عقب افتاده هم هست.

همیشه خدا هم که فکرم مشغول مشکل خواهرکم هست.

همیشه خدا دل نگران بابا و فشار کاری روش هست.

مادرشوهر جان هم این روزها فکرش مشغول مسئله ایه و من ناراحت از اینکه چرا باید تو این سن دلمشغولی های این چنینی داشته باشه در حالیکه دیگه تو این سن باید به آرامش رسیده باشه.

خواهر شوهر جان حاملگی خوبی نداره ومن وقت و بی وقت نگرانشم و غصه حالش رو میخورم.

سر کلاس همکلاسی ام که تازه باهاش آشنا شدم و 15 سال بزرگتر از منه  از تنهائیهاش میگه و این که تازه تو این سن میخواد ازدواج کنه و چه مشکلاتی داره حرف میزنه و من به معنای واقعی ناراحتشم.

اون یکی همکلاسی از تنهائیهاش میناله،اون یکی بخاطر مشکل مالی نمی تونه ادامه تحصیل بده و گریه میکنه و یه نصفه روز فکرم رو مشغول میکنه......

یه دوست دور از من هم با یه چت ممولی کلی فکرم رو مشغول خودش و ناراحتیهاش کرد دوستی که همیشه دوستش دارم ولی از اینکه مشکل داره و من تازه فهمیدم ناراحتم.

تازه دوستهایی هم دارم که خیلی وقته ارتباطم قطع شده ولی من هنوز مثلا نگران اختلافات زن و شوهریشون هستم و غصه میخورم.

من حتی هنوز ناراحت اون پسریم که یه ماه پیش بدجوری پیچید جلوی ماشین ما و با اینکه خوشبختانه آقای همسر خوب ماشین رو جمع و جور کرد ولی چهره ترسیده پسره هنوز ناراحتم میکنه.

اینا رو گفتم که بگم با تمام این اوصاف کسی رو ندارم که بشینم باهاش درد و دلی کنم و ناراحتیم رو به کسی منتقل کنم تا سبک بشم.

نمیخوام و هیچوقت نخواستم با مامانم مطرحش کنم چون میدونم با وجود اینکه مادرمه از جنس من نیست و درکم نمی کنه و ممکنه مغرضانه جبهه بگیره.

به خواهرم نمیگم چون یه دختر مجرد مرفه چه درکی از دلنگرانیهای من خواهد داشت جز اینکه غصه بخوره

به پدرم نمیگم چون شرمنده ام میکنه

به آقای همسر نمیگم چون کاری جز سکوت و آه کشیدن و متهم کردنم به ناشکر بودن کاری از دستش بر نمیاد

به مادر شوهرم نمیگم چون غیر از نصیحت کردن و دلداری دادنهای تکراری کاری نمیکنه تازه شاید از دستم دلچرکین هم بشه

به خواهر شوهر بزرگه نمیتونم بگم چون با وجود اینکه دوست خوبی بود قدیمها برام الان خودش اینقدر گرفتاری داره که دیگه برای من فرصتی نداره تازه فرسنگها دوره من دوستی تلفنی نمیخوام.

خواهر شوهر کوچیکه هم خودش گرفتاره دوران بارداریه هم اینکه باز بخاطر سنش و موقعیتش نمیتونه گوش شنوایی باشه

دوستهام؟! دیگه دوستی دوروبرم نیست که بدون هیچ نوع برداشت غلطی و بدون هیچ نوع ملاحظه کاری باهاش راحت باشم .

 

پس کی قراره گوش شنوای من باشه نمیدونم ، چه کسی قراره یه دوست واقعی برام باشه یه دوستی که نقصی نداشته باشه چرا من هیچوقت یه دوست عین عین عین خودم نداشته ام؟یه دوستی که بدون در نظر گرفتن موقعیتم و شرایطم باهاش خوش بگذرونم ؟ یا حداقل لحظاتی که باهاش هستم خستگی ام رو درببره؟ولی سنگ صبور غریبه ها هم بوده ام؟ البته یه ور شخصیت من این حالت سنگ صبور بودن رو دوست داره یعنی واقعا وقتی کسی باهام از خصوصی ترین مسئله اش حرف میزنه یه حس لذت از سنگ صبور بودن زیر پوستم میره ولی خب منم یه همچین آدمی رو لازم دارم به نظرتون آینه میتونه مشکلم رو حل کنه؟

دوستی میخوام که بدون ملاحظه هرکاری دلم خواست پیشش انجام بدم هر حرفی دلم خواست باهاش بزنم بدون ترس از قضاوت شدن

دوروبرم پر از آدمهای مختلفه که با همه شون میگم و میخندم ولی ...

هیچ دوستی از جنس خودم ندارم هیچ دوستی


 
 
تولدت مبارک
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢
 

میدونی چیه ؟

میتونم با قاطعیت بگم یکی از دلایلی که خیلی وقتها احساس خوشبختی دارم داشتن توئه

خواهرکم تولدت مبارک باشه


 
 
آنای قشنگم تولدت مبارک
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

مامان خوبم

امروز تولدته ، تولد 60 سالگی ات! میدونم خانما خوششون نمیاد از اینکه سن شون بره بالا ولی من جزو معدود آدمایی هم که از این حالت لذت می برم احساس میکنم یه سال بزرگتر شدم در مورد تو هم احساس میکنم یه سال بیشتر مامان منی!

وقتی به گذشته هام نگاه می کنم ، به روزهای بچگی ام فکر می کنم ، میبینم زیاد خاطرات عاشقانه با تو رو تجربه نکرده ام ، این رو همه می دونن خودت هم میدونی ، نه اینکه مامان خوبی نبودی نه اتفاقا بخاطر اینکه بعد از کلی دوا درمون من رو به دست آورده بودی همیشه جزو بهترین مامانا حساب میشدی و میشی همیشه بهترین رخت و لباس و بهترین امکانات و بهترین خوراکی ها و بهترین مدرسه ها و .... ولی یه بچه این چیزها رو نمی فهمه یه بچه بغل مهربون میخواد قربون صدقه می خواد یه بچه ناز و نوازش میخواد نه که من نداشتم ولی حالا به هرصورتی بود برای من ارضا کننده نبوده دیگه شاید من توقعم از محبت مادرانه زیاد بوده .

از روزی که خودم مادر شدم بیشتر قدر تو رو فهمیدم اصلا دیدم نسبت  بهت عوض شد ، شاید هم بزرگتر شدم و تونستم خواسته ام رو ازت به زبون بیارم شاید از موقعی که تونستم به زبون بیارم که ازت میخواستم باهام مهربون باشی و قربون صدقه ام بری و تو هم متوجه نیازم شدی روابطمون بهتر شد .

الان میدونم بهترین مامان دنیا رو دارم که حاضره جونش رو بهم بده تا من ناراحت نباشم این رو از تک تک حرکاتت متوجه میشم ولی میدونم آدمی نیستی که زیادی زبون بازی کنی و با عملت میخوای مادری کنی ، شاید درستش هم این بوده و من نمیفهمیدم ، چه فایده ای داره کسی با زبون بگه من عاشق ترین مادر دنیام ولی برای بچه هاش کوچکترین قدمی برنداره ، مادر من نمی گه من عاشق ترین مادرم ولی وقتی یکی از ما دو تا ناراحتیم خودش رو به آب و آتیش میزنه تا ناراحتیمون رفع بشه و من این رو فهمیدم اگر چه کمی دیر ولی فهمیدم الان میبینم منم بچه ای نبودم که خودم رو براش لوس کنم هنوزم هم همینطورم شاید یه بچه از مادرش یاد میگیره با احساس رفتار کنه ولی الان میبینم که وقتی مامانم میگه سرم درد میکنه حالم دگرگون میشه ،مادر من کسیه که با وجود مریضیهای جورواجور وقتی یکی از ماها مثلا هوس یه غذای سخت رو بکنیم با ذوق و شوق برامون آماده اش میکنه تا حالا نشنیدم بگه وای الان حال ندارم برات فلان کار رو بکنم .اینا رو حمل بر این نکنین که من از مامانم توقع رسیدگی دارم نه اصلا فقط خواستم بگم مامان من که امروز 60 ساله میشه برای من سمبل یک مادر همیشه عاشق،همیشه مهربون و خوش تیپ و صاحب سلیقه است که شاید 5 ساله میفهممش شاید دیر فهمیدمش ولی با هوشیاری شناختمش .یادم نمیاد توی تمام سالهای زندگیم یک سال برام تولد نگرفته باشه ، یادم نمیاد توی تمام دوران مجردیم میخواستم دوستام رو دعوت کنم خونه مون و مامانم نه گفته باشه، یادم میاد توی 12 سال مدرسه روز اول مهر رو با ذوق و شوق و با بهترین امکانات  من رو فرستاده مدرسه ، از تک تک اول مهرهای 12 سال تحصیلم عکس گرفته و .... خیلی چیزها که الان شاید نصف بیشترش رو من حال و حوصله انجامش رو برای دخترکم ندارم و من خنگ بودم که اینهمه سال این احساسات رو نبلعیدم. ولی همیشه یادمه مامانم رو با افتخار به دوستام نشون میدادم .شاید مامان منم گله داشته باشه که دخترای من مثل بقیه دخترا بهم ابراز محبت نمی کنن که راست میگه . ما دوستای خوبی برای هم هستیم ولی نمی تونیم مثل خیلی از مامانا و دختراشون قربون صدقه هم بریم البته از اون طرف مثل مامانا و دخترای دیگه هم نیستیم که دعوایی داشته باشیم.میشه گفت یه رابطه خیلی دوستانه ولی دور از احساسات پروانه های معمول.

مامان خوبم امروز میخواستم فقط یه خط بنویسم که تولدت مبارک نمیدونم چی بود که یاد روابطمون افتادم و بهم یادآوری شد که من بهترین مامان دنیا رو داشتم و دارم و خواهم داشت. امیدوارم تولد ١٢٠ سالگی ات رو جشن بگیریم.


 
 
بیچاره تو طفلک اون
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

دخترک رو با هزار ناز و نوازش و آوازهای مختلف از خواب بیدار میکنی و به زور بغلش میکنی و اصلا توجه به غر غر کردناش که هنوزخوابش میاد نمی کنی و میبریش توی دستشوئی تا کاراش رو بکنی و همچنان قربون صدقه اش هم میری که خلقش بیاد سر جاش.

حاضر نیست صبحانه بخوره و وقتی اصرار میکنی بغض میکنه و تو که نمی خوای روزش رو خراب کنی بهش پیشنهاد میدی زودتر آماده بشه تا با بچه های کلاس صبحانه بخوره که این پیشنهاد به مذاقش خوش میاد.

 با همون چشمای بسته لباساشو عوض میکنی و کاپشنش رو میپوشونی و باز هم توجهی به غرغراش که میگه گرمش شده نمی کنی ، کلاهش رو سرش میذاری و شال رو دور گردنش گره میزنی جوری که فقط دو تا چشم سیاه با مژه های بلندش میزنه بیرون دیگه خیلی با این لباسها سنگین شده نمی تونی بغلش کنی با قربون صدقه راضیش میکنی خودش راه بره ،آسانسور رو که میزنی آقای خوش تیپ طبقه پنجم تو آسانسوره یه سلام صبح بخیر صبحگاهی ردو بدل میکنی ، میبینی آقاهه همینجوری با نیش باز یه دخترک که فقط دو تا چشم سیاهش معلومه نگاه میکنه و میخنده تو هم میخندی ولی دخترک چشم غره میره.

تا دم در مهد کودک غر میزنه و نمیتونه تصمیم بگیره که بالاخره میخواد نون داغ بخره بره کلاس نون و پنیر بخوره یا شیر موز میخواد تا بالاخره به شیر موز رضایت میده ولی باز بد عنقه.

دم در کلاس خم میشی چکمه هاش رو درآری که خانم بازهم غر میزنه که ای بابا زیپش رو تا ته بازنکردی و مچ پام درد گرفت آروم بهش تذکر میدی که باهات اینجوری حرف نزنه که میبینی خانم مربی دم در وایساده و میگه به به خوش تیپ کلاس من امروز هم که تیپ زده اومده (بخاطر زمستون و لباس زمستونی اجازه دارم اونیفرم نپوشن ) به به چه کاپشن زیبائی خریدی که در کمال نا باوری میینی نیش دخترک تا بنا گوش بازه و چشماش هم از ذوق برق میزنه و سلامی بلند و شاداب میده و دست مربی اش رو میگیره و بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهت بندازه از پله های کلاسش میره بالا.

بیچاره تو که اینهمه رعایتش رو کردی که روزش خراب نشه ، طفلک دخترک که فقط نیاز به یه نعریف اول صبح داشته که سرحال بشه نه به یه عالمه قربون صدقه


 
 
یار دبستانی من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱
 

یادمه اولین باری که یکی ازدوستام رو گم کردم! کلاس سوم راهنمائی رو تموم کرده بودم ، دوستی داشتم که از اول دبستان با هم بودیم اون سال پدرش کارش رو منتقل کرد به شهر زادگاهش مراغه و کل خانواده اش رفتند خیلی دوستش داشتم با اینکه خیلی با هم متفاوت بودیم ، یه خانواده کاملاسنتی و تقریبا مذهبی ، سال آخر چادری شده بود یه دوست با نمک و سبزه رو و دوست داشتنی ، چند باری اومده بود خونه مون منم چند بار رفته بودم، اسمش لیلا بود ، دو تا خواهر بزرگتر دوقلو داشت و یه خواهر بزرگتر از اون دو تا دوقلوها و درمقابل خانواده ما که فقط دو تا خواهر بودیم که تازه من بزرگه بودم خیلی متفاوت بودند یه مامان سنتی و قدیمی مهربون  و یه پدر معلم ساده، حتی مدل خونه شون کاملا یادمه ، همیشه تمام اون 8 سال بغل دست هم نشستیم، سال اولی که رفتند مراغه مدام با هم در ارتباط بودیم تلفنی و گاهی هم با نامه نگاریهای بچگانه هنوز زیاد بزرگ نشده بودیم یه بار یه نامه برام فرستاد که از ارتباط با یه پسر به گمونم به اسم فرهاد یا فرزاد توش نوشته بود ، نوشته بود که دوست شدن و هفته ای یه بار باهاش تلفنی حرف میزنه! اون موقعها زمانی که ما کلاس اول دبیرستان بودیم خب همین اندازه رابطه داشتن خیلی خلاف بود، آخر نامه اش هم شعر یار دبستانی من رو برام نوشته بود و این آخرین نامه ای شد که من ازش گرفتم از اون به بعد دیگه خبری ازش نداشتم ، از اون موقع هرموقع که زنگ زدم مامان و باباش خیلی سرسنگین باهام حرف زدند و منم دلیلش رو نفهمیدم بعد از تقریبا دوسال بی خبری یه روز دلم رو به دریا زدم و به مامانش التماس کردم که بهم بگه چی شده ؟ تو التماسهام گفتم نکنه شوهرش دادین و به من نمیگین گفت اره تو اینجوری فرض کن گفتم بهش بگین بهم زنگ بزنه گفت اون نمیتونه بهت زنگ بزنه اجازه نداره !

هنوز بعد اینهمه سال به فکرشم ، هنزم توی اینترنت اسمش رو سرچ می کنم ،هنوز امید دارم یه روز ببینمش ، هنوز هم خیلی وقتها خوابش رو میبینم ، هنوز هم چهره اش با تمام زوایا توی ذهنمه ، من بچه ای نبودم که خیلی راحت اجازه داشته باشم ارتباطی با دیگران داشته باشم در واقع مامان بهم اجازه نمی داد تو اون سن و سال ارتباطات خارج از مدرسه داشته باشم شاید همین باعث شده این دوستی برام مهم بشه.

شاید اگه می موند راهمون با توجه به اختلاف فکرمون از هم جدا میشد ولی اینجوری احساس می کنم یه دوست خوب رو از دست دادم اونم بدون خبر و یا خواسته شخصی ام .

این اتفاق در مورد دوستهای دیگه ام برام پیش اومده ولی بالاخره حتی اگه ارتباطم با کسی قطع شده یه جورایی رد پایی ازشون دارم و اگه بخوام میتونم پیداشون کنم یا ارتباطم رو برقرار کنم حالا هرکدومشون بنا بدلیلی نخواستم یا نشده ولی داغ این یکی دجوری به دلم مونده حتی با گذشت تقریبا17 سال .


 
 
اونجا خیلی چیزها میفهمی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸
 

این روزها به معنای واقعی کلمه به این نتیجه رسیدم که آدما از فرداشون خبر ندارن و همین عمل باعث شده که به این موضوع هم برسم که چون از فردا خبر ندارم باید قدر الانم رو بیشتر بدونم البته نمی دونم این حس چقدر دووم داره

وقتی روز عیدت قربان با وجود داشتن برنامه مهمانی مامان  و قرار  ماهانه خانوادگی مجبور میشی این دوره دوست داشتنی رو کنسل کنی و سر از بهشت زهرا در آری اولین جرقه زده میشه که واقعا آدم از فرداش خبر نداره

وقتی اون آدمی که به خاطرش میری بهشت زهرا ، فقط 19 سالشه  و یه دختر دوست داشتنی و خوشگل و معصوم حساب میشه و مرگش جیگرت رو آتیش میزنه بیشتر میفهمی دنیا ارزش زیادی جنگیدن رو نداره

وقتی دلیل مرگش رو هم میفهمی به این نتیجه میرسی که زیادی معصوم بودن هم خوب نیست زیادی خوب بودن یه جاهایی به ضررت تموم میشه چون سیاهی های دنیا رو نمیشناسی که بتونی درمقابلش قد علم کنی یادمه یه بار یکی بهم گفت نجابت زیادی کثافت میاره

وقتی برادر دوقلوی دخترک زیبا رو میبینی که از اینکه قلش رو دارن میذارن توی خاک داره تلف میشه و حالش خرابه و عین مستها تلو تلو میخوره میفهمی که قدر داشته هات رو بدونی حتی شده اون داشته ها یه جاهایی با عقایدت جور نباشه میفهمی که عاشق تنها خواهرتی و حاضر نیستی خار تو پاش بره

وقتی  مادرش رو میبینی که رنگ به رخش نیست و نا نداره  میفهمی که تا میتونی باید به بچه ات محبت کنی و آغوشت رو ازش دریغ نکنی

وقتی پدر دندانپزشکش رو میبینی که چطور میخواد بخاطر زن و بچه هاش خودش روکنترل کنه میفهمی که مرد بودن سخته خیلی هم سخته

وقتی خواهر بزرگترش رو میبینی که فحش به زمین و زمان میده و غش میکنه و خواهر کوچولوش رو صدا میزنه میفهمی که حق داره میفهمی که آدمها یه ظرفیت مشخصی دارن

وقتی واستادی تا دخترکی رو که میدونستی خیلی خوش هیکله  رو روی تخت بیارن میبینی بطور متوسط هر دودقیقه یه بار از هردو قسمت مردونه و زنونه یه نفر میاد بیرون و جمعیتی با گریه و فریاد میرن زیر تابوت رو میگیرن میفهمی واقعا چقدر دنیا بی ارزش و خرده

وقتی میبینی هنوز هم مثل همیشه جرات نداری تو اون قسمت که مرده ها رو میشورن و تو حتی جرات نداری اسمش رو به زبون بیاری میفهمی هنوز کوچکی هنوز حقیری

وقتی میری خونه صاحب عزا که میشه گفت توی یکی از گرونترین خیابونهای شهره و خونه رو از زیر نظرت ردمیکنی یه خونه 4 اتاق خوابه لوکس حداقل 300 متری میدونی و مطمئنی که دلشون میخواست هنوز همون سوئیت 40 متری 15سال پیش رو داشتند ولی همه 5 نفرشون با هم بودند.

در و دیوار خونه  پر از عکسهای سه تا بچه ها و خانواده پنج نفره شونه توی همه عکسها همه خندون و شادن عکس دوقلوها جا به جای خونه هست و همیشه بغل همدیگه بودند. عکس دخترک که زیباترین بچه این خونه است توی ابعاد بزرگتر از بقیه هست انگار میدونستن که...

روی در اتاقک نوشته ای جبل توجهت رو میکنه :

اینجا اتاق .... جون دانشجوی دکترای باستان شناسی از دانشگاه تهران

میدونستی دخترک دانشجوی سال اول همین رشته بوده چقدر آرزو داشته چقدر درس خون بود چقدر پدر و مادرش برای این بچه ها زحمت کشیدند تا هر کدوم تو رشته های خوب درس بخونن....

به تنها خواهرت نگاه میکنی ، چقدر برات عزیزه حتی یه لحظه نبودنش رو طاقت نداری چقدر دلت میخواد توی مشکلی که داره کمکش کنی ، کاش میشد خواهرکم به آرزوش برسه چون من امروز فهمیدم دنیا ارزش این رو نداره که اینقدر سختی رو توش تحمل کنی ولی حیف ، حیف که تو توان نداری ، تو نمی تونی، چون قدرت نداری

چقدر مادیات بی ارزشه

چقدر دنیا حقیره

چقدر زیاده خواهی ها پوچه

دنیا ارزش اینهمه تنش و دلچرکینی از همدیگرو نداره معلوم نیست چقدر وقت داشته باشیم

هرچی فکر میکنم این خانواده ، حقشون این نبود ،خانواده ای که می دونی نه مادی بودند نه اهل کار خلاف نه زیاده خواه یه خانواده تحصیلکرده که پدر خانواده با زحمت و علمش به یه زندگی خوب رسیده و سه تا بچه مثل دسته گل بار اوردن چرا باید این بلا سرشون بیاد که یه آدم از همه جا بی خبر توی یه مهمونی یه چیزی تو آبمیوه این بچه معصوم بده که سنکوب کنه ؟ اونم ندانسته !!!  

چقدر دیدن چهره مست قل پسر این خانواده برام دردناک بود ، هیچوقت یادم نخواهد رفت  

 

 


 
 
تقدیم به دوست داران ایران
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

این خاک قشنگ است ولی خانه من نیست       

                                 این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختر چشم آبی گیسوی طلایی

                                 طناز سیه چشم چو معشوقه من نیست

آن کشور نو آن وطن دانش و صنعت   

                                هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

                                لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است

                                که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران

                                عطری است که در نافه آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

                                 هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی و خانه به دوشی چه بلایست          

                                 دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

                                 در شهر غریبی که در اوفهم سخن نیست

هرکس زند طعنه به ایرانی و ایران

                                بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

                                لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هرچند که سرسبز بود دامنه آلپ

                                چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

                                 این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهر عظیم است ولی شهر غریب است

                                 این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 

 

 

 

پ.ن:نمی دونم شاعر این شعر زیبا کیه ولی هرکی هست دست مریزاد که حرف دل من یکی رو که زده ، میدونم حرف دل خیلی ها هم میتونه باشه .