من و دلنوشته هام

اولین ها همیشه یه چیز دیگه ان انگار
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
 

یادش به خیر تقریبا 8 سال پیش بود که اولین وسیله مشترک زندگیمون رو با هم خریدیم. یه تلوزیون 21 اینچ سامسونگ نقره ای تمام فلت اون موقع میشه گفت تقریبا جزو جدیدترین ها بود و کلی کیف کردیم هرچند بخاطرش کلی پول دادیم و برای ما که به سختی داشتیم اول زندگیمون رو میساختیم شاید درست نبود ولی بدجوری چشممون رو گرفته بود.

 یادش به خیر هرچی پول داشتیم دادیم خریدیمش البته با یه میز همرنگ و سایز خودش ،آوردیمش توی خونه خالی که هنوز هیچ وسیله ای نداشت یعنی در واقع اولین وسیله ای هم بود که توی اولین خونه مون جاش دادیم اون موقع پول نداشتیم   آنتن بخریم ولی اینقدر ذوقش رو داشتیم که همونجوری توی خونه خالی از وسایل بازش کردیم و یه قیچی گنده کردیم توی جای آنتنش بجای آنتن و جالبی قضیه این بود که تلوزیون مثل آینه می گرفت و مدتها همون قیچیه حکم انتن تلویزیونمون رو داشت. خیلی باهاش کیف کردیم چون باقی وسایل مربوط می شد به جهاز من که با اینکه اون موقع تقریبا میشه گفت بهترین ها رو داشتم ولی این یه دونه تلوزیون یه مزه دیگه ای داشت.خیلی توش فیلم دیدیم ، یادش به خیر اون دوشب در هفته ای که اوایل تا 12 شب تو خونه تنها بودم کلی من رو از تنهایی در آورد.

تقریبا یه سال پیش فهمیدیم دیگه مستقیم نمی تونیم باهاش ببینیم نمی دونم چش بود ولی هرچی بود ارزش درست کردن نداشت  و چون خیلی دوستش داشتیم وصلش کردیم به ویدئو و یه سالی هم اینجوری ازش استفاده کردیم .

هرکی میگفت بابا دست از سر این بردارین یکی دیگه بخرین دلم میگرفت . با اینکه اصولا آدمی نیستم که به وسایل زندگی دلبستگی داشته باشم تا حدی که اگه یه چیزی هم تو خونه بیفته بشکنه زیاد ناراحتم نمیکنه برعکس خیلی ها که حالشون خراب میشه ولی این یکی رو خیلی دوستش داشتم .

خیلی وقت بود تو خونه بحث خرید یه تلویزیون رو داشتیم و من هم موافق بودم ولی هروقت حرفش رو میزدیم سعی میکردم تلویزیونمون رو نگاه نکنم ولی در نهایت به خودم مهیب زدم که بابا دیگه وقتشه بعد از 8 سال از تکنولوژی برتری استفاده کنیم تو که همیشه آدمهایی رو که اینجوری دلبسته مال دنیا هستند رو مسخره میکنی پس چی شد؟

بالاخره هفته پیش تصمیممون رو عملی کردیم ،جالبه که قبل از رفتن یه دستی به سر تلویزیون باوفامون که تو این سالها اصلا اذیتمون نکرده بود و ما فقط به خاطر همگام بودن با تکنولوژی میخواستیم بذاریمش  کشیدم و تو دلم ازش معذرت خواستم.

حالا تلویزیون 37 اینچ مشکی ال سی دی روی میز مشکی چوبی جدید جا خوش کرده و داره همون نقش قبلی رو اجرا میکنه چرا که برای خرید اینم کلی تو زحمت افتادیم ولی انگار اون نقره ایه یه چیز دیگه بود انگار همیشه اولین ها یه چیز دیگه اند.   


 
 
نمیخوام احمق باشم
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧
 

کسی که اهل تحقیق نباشد تحمیق خواهد شد

 

 

 

 

 

این جمله چند وقته فکرم رو مشغول کرده


 
 
میشه های زندگی
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤
 

میشه از زندگی لذت برد

میشه سخت نگرفت و از داشته ها کیف کرد

میشه در اوج گرفتاری به خوشی ها فکر کرد

میشه وقتی ناراحتیی وجود داره یه خوبی ها فکر کرد

میشه وقتی غصه ای هست به شادی ها فکر کرد

میشه وقتی دورنگی ها وجود داره به صداقت فکر کرد

میشه با وجود دروغ شنیدن ها فقط قسمت راست صحبت رو شنید

میشه زمان افسردگی با یه دلخوشی کوچیک فضا رو عوض کرد

میشه با کنار گذاشتن کمی خودخواهی زندگی قشنگی رو ساخت

میشه از داشته های خیلی کوچیک در مقابل نداشته های خیلی زیاد خوش بود

میشه بشینی به گرفتاریهای کوچیک دیگران و کم آوردنشون نگاه کنی و بفهمی که تو چقدر قوی تری و این حس خوب رو ببلعی

میشه از لحظاتی که به سختی جور شده تا تو به آرامش برسی استفاده کامل رو ببری و قدرش رو بیشتر بدونی

میشه از بوی تنش مست بشی و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنی

میشه حال رو بچسبی وفکر کردن به  آینده رو بذاری برای همون آینده

میشه با نیم ساعت کنار هم نشستن و سریال دیدن خوش باشی

میشه در مورد دیگران از روی ظاهرشون قضاوت نکرد که بعدا شرمنده شد

میشه همه رو دوست داشت

میشه شاد بود

میشه فقط روی خوب سکه رو دید

میشه عاشق بود

میشه بشینی رویاهای شیرینی که شاید فقط در حد رویا باشه بسازی و دلت قیلی ویلی بره

و میشه های خیلی دیگه

فقط باید بخوای اگه از ته دل بخوای همه چیز میشه

که اگه بشه می بینی که پشت سرهم خوب میاری مهم قدم اول شدن هاست

شما هم میشه هایی دارین که با هم شریکشون کنیم؟


 
 
مادر بودن
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠
 

این بچه چیه که آدم وقتی مریضه کل افسردگی های عالم میریزه سرش وقتی هم شاهد یه موفقیت کوچولوش میشه انگار دنیارو بهش میدن

واقعا تنها کسانیکه تو دنیا حاضرند بدون منت برات از جونشون مایه بذارن پدر و مادرن این رو از وقتی خودم مادر شدم بیشتر درک می کنم و وقتی یاد کم لطفی هام در مورد مامان و بابا میفتم شرمنده میشم.

من امروز خوبم خیلی هم خوبم خوشحالم خیلی هم خوشحالم واقعا مادر بودن در عین حال که خیلی سخته خیلی خیلی لذت بخشه وقتی با کوچکترین ناراحتی بچه ات پرت میشی ته دره ولی بعدش با کوچکتریت موفقیتش میری تا آسمونها میفهمی که مادر بودن رو با تمام تنوعش و سختی هاش و خوشی هاش خیلی خیلی دوست داری.

وای که چقدر خوشحالم


 
 
میفهمی؟
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

چقدر دلم می خواد وقتی قراره احساساتم درک بشه درکش کنی حداقل از تو یکی انتظار دارم میفهمی؟

 می فهمی که فقط میخوام وقتی شادم درک کنی و باهام همراه باشی وقتی ناراحتم زیاد سربه سرم نذاری وقتی احتیاج به آغوشت دارم شروع نکنی از درو دیوار حرف بزنی و بفهمی که الان احتیاج دارم فقط راجع به خودمون دوتا حرف بزنی نه اینکه با چشم بسته احوال همه فک و فامیل و دوستان رو بپرسی میفهمی؟

نمی تونی بگی تو هم همین انتظار رو داری آخه تو فقط یه شخصیت داری حداقل من این حس رو دارم شایدم چون همه احساساتت رو از من قایم میکنی نمی فهممت.


 
 
حالی به آدم میمونه نه والله !
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸
 

وقتی از چند روز قبل حالت دگرگون باشه و نهایتا بری دکتر و دکتر نه بذاره و نه برداره بگه همه درد و بلاهات عصبیه و تازه تو سن 32 سالگی قرص آرامبخش بهت بده و بیای خونه و بخوای تصمیم بگیری که طبق پست قبلی ات خونه رو تمیز کنی که حالت رو از این طریق خوب کنی ببینی جاروبرقی ات کار نمیکنه و حرص بخوری که چرا همیشه اونجور که میخوای برنامه ریزی کنی پیش نمیری و  تازه فرداش بزنه دخملی ات بیفته به بیرون روی شدید که نصف شب ببریش کلینیک و تا 4 صبح هی راه دستشوئی تا مبل خونه رو طی کنی و اون از دل درد به خودش بپیچه و تو گریه کنی و بغلش کنی و قربون صدقه اش بری و دلت هم براش بسوزه که درست یک هفته است ذوق داره که با دوستاش قرار بوده برن اردو و تاتر عروسکی و هرروز ازت می پرسی چند شب دیگه باید بخوابه که بره اردو و درست روز اردو مریض شده و نتوسته برهو بعد که برای بار دوم که کمتر از 15 ساعت با دفعه قبلی بوده ببریش دکتر و ببینی 1 کیلو کم کرده  دیگه حالی برات می مونه؟

همیشه اونجوری که میخوای زندگی بر وفق مرادت نیست 


 
 
روز جدید روز خوب
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
 

ازاتاق دخترک صدای ضبطش که مثل هر شب یکی از قصه های محبوبش را پخش می کند با صدای خروپف آقای همسر که امشب به جای من در کنار دخترک خوابیده مخلوط شده و صدای خنده داری ایجاد کرده و من که امشب به بهانه درد پهلویم از وظیفه خطیر خوابیدن در کنار دخترک البته بعد از خواندن کتاب قبل از خواب هرشبش آن هم در یک تخت بچگانه معاف شده ام .

یک حس رخوت توام با افسردگی بی دلیل دارم به خودم نوید می دهم که فردا صبح که بیدار خواهم شد حالم خوب خواهد بود و می توانم تمام کارهای عقب افتاده خانه ام را انجام بدهم تازه می توانم خانه ای را که چند روز است می خواهم تمیز کنم مرتبش کنم و وقتی داشته باشم تا شاید درسی هم بخوانم.

فردا روز جدیدی است و من میدانم که می خواهم و می توانم این رخوت چند روزه را از خودم دور کنم تا بتوانم مثل همیشه انرژی را به این خانه برگردانم.

دلم نمی خواهد صدای خروپف آقای همسر را قطع کنم صدایش منظم است و این یعنی خوابش سنگین شده است ولی می دانم که طفلک با تنی که نصفش در کنار دخترک  و روی تختش است ونصف دیگرش روی هوا قرار دارد نمی تواند تا صبح بخوابد .

میروم بیدارش کنم تا در جای خودش بخوابد شاید که او هم فردای شادتری را تجربه کند. 


 
 
اینجوریاست دیگه
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
 

شاید مال پادرد بعد از دو سه روز پیاده روی چند ساعته باشه

شایدم مال هوای گرفته و بارونیه

شایدم مربوط به خستگی باشه

ممکنه مال این درد زیر دنده راستم باشه که نفسم رو بریده شایدم مال افتضاح بودم سیستم اینترنتی که بزور و تلفنی بهم چپوندن و من هنوز حتی نتونستم یه دقیقه ازش استفاده کنم و درست هم نمیشه که نمیشه

یا نه شاید یه مرضی چیزی گرفتم

که با تمام اخبار خوشی که این روزها توی خانواده داشتیم و طبعا باید خوشحال و سرحال باشم ولی یه حس بد بی حالی و خواب آلودگی دارم که باعث شده حسابی همه کارهام عقب بیفته و خونه رو گند بگیره ولی ترجیح بدم بجای به روز کردن کارام همه اش وقت تلف کنم این بی حالی در حدیه که حتی دلم نمی خوام وب گردی و اینترنت بازی کنم یعنی دیگه خواستم بگم ببین چقدر بیحالم که حتی حوصله وبلاگ خونی هم ندارم

خلاصه همه چیز انگار دست به دست هم داده که من هفته کسالت باری رو تجربه کنم اونم با وجود کلی کار عقب افتاده


 
 
زندگی کن جانم زندگی
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
 

 

ابتدا می مردم برای اینکه دبیرستان را تمام و دانشگاه را شروع کنم.

بعد از می مردم برای اینکه تحصیلم در دانشگاه تمام شود و کار را شروع کنم.

بعد از آن می مردم برای اینکه ازدواج کنم و بچه دار شوم.

بعد از آن می مردم برای اینکه بچه ها بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم به کار بازگردم.

بعد از آن می مردم برای اینکه بازنشسته شوم و حالا لحظه مردنم فرا رسیده و ناگهان دریافتم که فراموش کردم که زندگی کنم..........


 
 
حفظ آبرو بهتره یا رسوایی بی نتیجه؟
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢
 

عمیقا به صداقت اعتقاد دارم ولی به این هم اعتقاد دارم که فضای مجازی که یه نمونه اش فضای وبلاگنویسی هست کمی قضیه اش فرق میکنه. در واقع آدمها می تونن توی وبلاگ شخصی خودشون تا زمانی که کسی رو متضرر نکنند هر برخوردی داشته باشند یعنی می تونن هرچیزی در فضای شخصی خودشون  داشته باشن و بنویسن ، می تونن از آرزوهاشون بنویسن، میتونن از خاطراتتشون بنویسن ،میتونن قمپز در کنن ، میتونن مطالب علمی بنویسن ،میتونن مطالب ادبی بنویسن،میتونن به شوهر و زندگیشون فحش بدن،میتونن دروغ بگن،میتونن عقده ها و کمبوداشون رو خالی کنن ، میتونن دیگران رو راهنمائی کنن ،می تونن از خودشون داستانهایی بسازند ، میتونن قربون صدقه بچه شون برن و و و میتونن های خیلی بیشتر که هرکسی داره و هدف وبلاگنویسی اش هست البته می تونن مثل من یکی همونی که توی دنیای واقعی هستند باشند ولی هیچ اجباری نیست در واقع کسی نمی تونه کسی رو مجبور نه که هوی راستشو بگو دروغگو ،البته این قضیه تا زمانی درسته که این روابط خواسته یا ناخواسته کشیده نشه به دنیای واقعی و احیانا ضرر و زیانهایی برای یکی از طرفین داشته باشه.

من نمی تونم و حق این رو هم ندارم بیام جار بزنم که آهای مردم بدونین و آگاه باشین فلانی عقده هایی رو که در درونش داره میاد توی وبلاگش عنوان میکنه ، یا بیام بگم آهای مردم شماها همه بی سوادین چون فلان کلمه رو اشتباه نوشتین و .... همونوری که من حق دارم توی چاردیواری خودم هرچی دلم میخواد بنویسم تو هم حق داری به هرشیوه ای که عشقت میکشه بنویسی ،فضای وبلاگ نویسی با انجمن ادبی خیلی فرق داره هرکسی میتونه حتی با داشتن یه سواد غیر ادبی چیزهایی بخاطر دل خودش بنویسه که حالا شاید مخاطب داشته باشه یا نداشته باشه اینش زیاد مهم نیست این مهمه که اینجا مال منه دلم میخواد غلط غولوط بنویسم زمانی ایراد تو وارده که من سر کلاس ادبی نشسته باشم نه جایی که تعریف خاصی براش دارم .

هیچوقت کسی رو مسخره نکرده ام هیچوقت هم آبروی کسی رو نبرده ام چون اعتقاداتی دارم و بهشون پایبندم (اعتقادات هم صرفا نباید مذهبی و قومی و قبیله ای باشه میتونه یه اعتقاد شخصی باشه)

اعتقاد دارم آدمها از قشرهای مختلف توی دنیای مجازی جمعند پس نباید فکر کنم همه باید سوادشون بالا باشه یا مطلع باشن به همون نسبت که شاید از یه عده 40 برابر با سواد تر باشم از یه عده 40 برابر بی سواد ترم ( اگه به این اعتقاد نداشته باشم یعنی خیلی خیلی دنیام کوچیکه که فقط خودم رو و شعاع دو متری زندگی خودم رو دارم میبینم) و به همین دلیل به خودم اجازه نمیدم دیگران رو مسخره کنم شاید من آی تک توی رشته ایکس خیلی تخصص داشته باشم و حرف برای گفتن داشته باشم ولی این دلیل نمیشه فلانی که توی این زمینه بی سواده توی زمینه ایگرگ تخصص و حرف نداشته باشه هیچ کسی به هیچ کسی برتر نیست اگه این رو یاد بگیرم آدمها رو ار بالا نگاه نمی کنم .

 خوبه که آدما این رو توی خودشون تقویت کنن اگر کسی خودش رو بالاتر بدونه همیشه تنها می مونه.

این رو داشته باشین تا اون ور قضیه رو هم بگم.

ریختن آبروی دیگران به هر بهونه از نظر اعتقادات من قابل قبول نیست اگه کلاهی سر من نوعی رفته باید اول خودم رو محک بزنم ببینم چرا توی دنیای به این بزرگی سر من یکی کلاه رفته  ؟ وقتی یه ارتباطی از دنیای مجازی میزنه بیرون جنبه واقعی به خودش میگیره پس نوع ارتباطاتش تفاوت پیدا میکنه . نحوه برخورد با کلاهبرداریش هم فرق میکنه اگه من نوعی یک سال و نیم پیش کلاهی سرم رفته اونم توی دنیای واقعی دلیل سکوتم توی وبلاگم برای چی میتونه باشه؟ترس؟نجابت؟خریت؟ نه هیچکدوم اینا نیست بعد از 32 سال زندگی و بالا پائین داشتنش دیگه می دونم که مال اینه که اولا میشینم به این فکر میکنم که منی که یه رابطه مجازی رو میارم توی چاردیواری واقعی ام اونم با شناخت کمم از طرف مقابل عواقب کار رو هم باید در نظر بگیرم پس مقصر اصلی خودمم و اگه بیام توی وبلاگم جار بزنم نشانه این می تونه باشه که همه جا جار میزنم ایهالناس بیائین ببینین من چه آدم ساده ایم ، ثانیا سکوت میکنم چون اعتقاد دارم نریختن آبروی کسی که برای مدت اندکی با هم خوش بودیم و نون و نمک خوردیم یا نه اصلا حتی ریختن آبروی یه غریبه اصلا قشنگ نیست و حداقل به من حس خوبی نمیده ، من یک سال و نیم سکوت نکردم چون ترسو بودم چون دلیلی برای ترس نبوده من خطایی نکرده بودم که بترسم من متضرر شدم چون اعتماد بیش از حد کردم و غریبه ای رو توی حریم خصوصی ام کردم و این اشتباهم بود و تاوانش رو پس دادم ولی حس خوبی دارم چون توی این مدت طولانی احد الناسی توی دنیای مجازی متوجه نشد من درگیر قضیه ای بودم که مسببش توی همین دنیای مجازی بودو طرفغ رو نشناخت در حالیکه خیلی ها بعد از خودن پستهایی که ابراز ناراحتی کرده بودم و ازم سئوال می کردند که طرف کی بوده حتی کسانی بودند که به اصرار سوال می کردند هرچند اون آدم می خواست رابطه خطایش رو بکشونه توی این دنیای مجازی حتی با اینکه مقصر بود برای دیگرانی که مرتبط با اینجا بودند تعریف کرد ولی منی که متضرر شده بودم به احدی نگفتم ( یه نفر پیدا بشه بگه توی این مدت راجع به این قضیه من حرفی زده ام)

پس دوست عزیز زود قضاوت نکن من آدمی هستم که نه دروغ میگم نه آبرو می برم نه پز میدم نه خاله زنکم نه از سواد کسی و خانواده کسی ایراد میگیرم نه میخوام خصوصی با کسی صحبت بکنم تا آبروی کسی رو ببرم ولی به توی وبلاگی حق میدم دروغ بگی چون چاردیواره خودته حق میدم پز بدی خب چون حتما دلیلی برای خودت داری البته (این البته اش مهمه ها) تا زمانی که به من نوعی ضرری نزنی اگه هم ضرری زدی بدون من همون آی تکی ام که یک سال رازت رو توی دلم نگه داشتم هنوزم نگه داشتم و این خودت بودی که لو اش دادی ، چون برای من حفظ آبروی دیگران لذت بخش تر از رسوا کردنشونه در مقابل نمی دونم توئی که داری آبرو میبری چه لذتی می بری یعنی اصلا نمی فهممت فقط می دونم  خواسته ات نمی رسی که هیچ روحت هم آزرده میشه این رو دوستانه از من تو گوشت بگیر.

 

پ.ن:دلم نمیخواد اینجا هم بشه میدون جنگ من فقط اعتقادم رو بی طرفانه و صادقانه عنوان کردم.

پ.ن: من از نوشتن این پست قصد بالابردن کامنتهام رو نداشتم و ندارم اونائی که با من ا قدیم آشنا هستند میدونن که تا الان هیچ کامنتی رو هیچوقت جواب ندادم هیچوقت هم هیچ پستی کامنتدونی اش تائیدی نبوده و شاید یکی از دلایلش اینه که قصد من از نوشتن بالابردن تعداد بیننده نبوده و این قضیه برام اولویتی نداره .

پ.ن:قبلا هم گفتم از نوشتن این پست این نیت رو نداشتم که از دو طرف دفاعی کنم میخواستم نظرم رو بیطرفانه بگم پس لطفا خاونندگان عزیز سواستفاده نکنین اگرم با من مشکلی دارین به خودم بگین قول میدم جنبه شو داشته باشم.

پ.ن:دیگه بحث در این مورد توی این وبلاگ بسه

پ.ن: بعد میشه یه نفر من رو توجیه کنه؟ من از کجا باید میدونستم که این دو تا خانوم با هم مراوداتی دارن که تذکر بدم؟حالا جدای از هرچیز و هر برداشتی و هر عکس العملی نه واقعا به من میگین من باید از کجا میدونستم که خانم اول میخواد بره از اینجا و خانم دوم میخواد براش کاراشو ردیف کنه؟!پس وقتی چیزی رو نمی دونین قضاوت نکنین لطفا