من و دلنوشته هام

روزمرگی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸
 

زنگ موبایل ساعت 7 صبح شروع میکنه آواز خوندن هنوزم همون زنگ سابقش روشه هیچ آهنگ دیگه ای به این اندازه بهت مزه نداده.تا 7.5 میمونی توی رختخواب کاری که همیشه عاشقشه نیم ساعت کش و قوس صبحگاهی در حالیکه تا دماغ زیر لحافی ولی بازم سردته و مورمورت شده.

پامیشی ولی خسته نیستی ! بعد از کارهای روزانه خودت میری یه لیوان شیر یا شیر کاکائو رو میذاری توی مکروویو و دکمه یک دقیقه اش رو فشار میدی و میری سراغ فرشته ات که خوابه می بوسیش و آروم با قربون صدقه صداش می کنی و نوازشش میکنی دخترکت توی این زمینه برعکس خودته خیلی راحت با یه لبخند نگاهت میکنه و چشمهای سیاهش رو باز میکنه و بهت سلام میکنه که تو برای اینکارش ضعف میکنی و کلی می بوسیش شاید دلیل این که بر عکش تو خوب بیدار میشه اینه که تو هم درست برعکس مامانت کلی با قربون صدقه و ملایمت بیدارش می کنی.

آماده اش می کنی و کلی باهاش با اصوات آهنگین حرف می زنی و شیرش رو میدی دستش و التماسش میکنی تا ته بخوره اونم میخوره.

تمام راه رفت تا مهد کودک دستش توی دستتته و با همدیگه حرف میزنین .

بعد از برگشتن تا ظهر که بری دنبالش درسهاتو می خونی و خونه رو مرتب میکنی و پای اینترنتی و به کارات میرسی در حالیکه موسیقی محبوبت رو کمی از حد معمول بلندتر گوش میدی.

تمام راه برگشت از مهد رو در حال گوش کردن به گزارشهای دخترکت هستی و باز دست در دست.

ناهارش رو تا ته قاشق ،قاشق میدی بهش و می خوره و کارتون میبینه .

یه استراحت بعد از ظهری اونم دست توی گردن همدیگه و دوتائی بزرگترین لذت دنیا رو همراهش داره در حالیکه خونه تمیزه ، لباسها شسته است ، درسهات به روزه،ظرفها تمیزه و دو سه ساعت مونده تا همسرت بیاد.

نفسهای منظم و همیشه گرم دخترک رو میبلعی و پامیشی تا چایی دم کنی برای همسر خسته ات و روبروی ساعت دیواری با یه فنجون نسکافه ثانیه ها رو میشمری تا کلید رو بندازه توی در تا تو بپری جلوش.

9 شب غذا خورده شده ، تکلیف دخترک انجام شده و تو وقت کردی چند کلمه اختلاط کنی که میبینی دخترک با دندونهای مسواک زده و یه کتاب توی دست جلوتع و ازت میخواد تو براش کتاب بخونی معلومه که با روی گشاده قبول میکنی این کتاب خوندن و کنارش دراز کشیدن تا خوابش ببره یه ساعتی وقتت رو پر میکنه ولی تازه ساعت 10 شبه و کلی وقت داره تا با آقای همسر قسمتی از سریالتون رو که تازه شروع کردیم رو ببینین. 

این روزها سعیم بر این است که کمی روزمره زندگی کنیم ! آره درست شنیدین همه از یکنواخت بودن زندگیشون مینالند ما از تنوع زیادی نالان بودیم.

تصمیم گرفتم حتی به بهای ناراحت شدن اطرافیان کمی هم توی چاردیواری خودمون باشیم.اینجوری هم دخترک حالش بهتره هم بهتر غذا میخوره هم سرحال تره ، هم آقای همسر و خودم خستگیمون کمتره و بیشتر برای هم وقت میذاریم.هم وقتی یه روز میرین خونه دوروبری ها بیشتر بهمون مزه میده. 


 
 
پیرمرد گلفروش
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
 

هنری فورد میلیاردر آمریکائی هر جمعه از مغازه گلفروشی برای زن خود گل می خرید.

یکبار او به پیرمرد گلفروش گفت : " مغازه خوبی داری چرا شعبه ای نمی زنی ؟"

گلفروش در جواب گفت: " قربان بعد چی ؟ "

هنری فورد گفت : " بعد از آن نیز شعبه هایی دیگر در شهر "

گلفروش گفت : " بعد چی ؟ "

هنری فورد با عصبانیت : " خب بعد به آرامش می رسی "

گلفروش : " قربان ، آرامش همان چیزی است که من الان آن را دارم "

فورد در حالی که کنف شده بود مغتزه را ترک کرد.


 
 
یه تیکه از خوشبختی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
 

یادمه روزی که تصمیم گرفتم از کارم استعفا بدم خیلی ها (میشه گفت همه) نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کردند و گفتند آخه میتونی؟ تو عادت داری به کار حوصله ات سر میره ها تو نمیتونی بیکار بمونیا .

هرچی توضیح میدادم که بابا اتفاقا برعکسه این کار لعنتی دست و پام رو بسته خیلی کارا دلم میخواد انجام بدم که مفیدتره یا حداقل روح من رو ارضا میکنه ولی وقت نمی کنم بهشون برسم کارهایی که همین اندازه شاید وقتم رو اشغال کنه ولی شادابم می کنه و احساس مفید بودن بهم میده هیشکی حرفم رو نفهمید.

یادمه فقط ماه اول بعد از استعفا استراحت کردم و از اون روز تا الان که نزدیک دوسال و خورده ای شده وقت سرخاروندن ندارم ولی با کارایی که یه عمر آرزوشون رو داشتم در حال حاضر هم یه موقعهایی همون آدم خسته از کارم ولی یه آدم خسته که از این خستگی احساس شادابی میکنم. شاید یه چیزهایی رو از دست دادم ولی چیزهایی رو به دست آوردم که دوستشون دارم و این یعنی یه تیکه کوچیک از سهم خوشبختی من.


 
 
استاد داریم تا استاد!
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
 

ترم پیش گیر یه استاد بی سواد اونم توی یه درس خیلی مهم افتاده بودیم تا آخر ترم هیچی یاد نداد و یاد نگرفتیم آخرش هم در مقابل اعتراض همه دانشجوها به آموزش دانشگاه تنها کاری که کرد یه جزوه ١٩صفحه ای بود و ٢۵تا سوال که خودش هم سر کلاس جوابهاشو از توی جزوه در آورد و گفت سر امتحان همینا رو میدم نصف کلاس خوشحال شدند و نصف دیگه از جمله من بدتر عصبانی که این آقای به اصطلاح دکتر ما رو مسخره کرده و مهم اینه که هیچی از کلاس به این مهمی عاید ما نشد .

به هر ترتیب ترم تموم شد و ما هم جزوه و سئوالها رو خوندیم و رفتیم سر جلسه امتحان ، جالب بود که سئوالها رو حتی از نظر جمله بندی و یا ترتیبشون تغییری نداده بود و ما هم همگی خوشحال همه رو جواب دادیم و اومدیم بیرون. ترم تموم شد و یه افسوس برای یه همچین درس حساسی برامون موند .

وقتی نمرات رو روی برد دیدیم همه شاخ در آوردیم ، همگی از اون چیزی که فکر میکردیم کمتر شده بودیم جالبه مثلا خود من که فکر می کردم 20 میگیرم (آخه دیگه خیلی افت داره سئوالها رو داشته باشی و جوابهاشم همینطور بعد کمتر از 20بگیری) شده بودم 16.5 و از اونجائیکه به هیچ عنوان خوشم از اعتراض نمیاد فقط به چند تا فحش آبدار به این استاد بیسواد خیر سرش دکترا دار! اکتفا کردم که دیدم یکی از پشت سر من رو صدا کرد برگشتم دیدم آقای ص که همکلاسیمونه ضمنا کارمند آموزش هم هست میگه همه بچه ها اعتراض نوشتن خودمم نوشتم بیا برای خودت و خواهرت اعتراض بده که از قافله عقب نمونی با اینکه میدونستم این حجم اعتراض بی فایده است برای اینکه تافته جدا بافته نباشم این کاررو کردم .

تقریبا یک ماهی خبری نشد تا گفتند استاد فرموده اند هرکی نمره بالاتر میخواد باید تحقیق بیاره!در واقع این به این معنیه که اعتراض وارد نیست! همه متفق القول بر این باور بودیم که استاد برای اینکه برای ترم دیگه دانشجوهاش مطلب لازم داره میخواد ببینه از طریق ماها به جایی می رسه یا نه ،من که اولش غد بازیم گل کرد و خواستم تحقیق ندم دیدم به ضرر خودمه.

همه کمد و جزوه هام رو ریختم بیرون و با خودم گفتم حالا حالت رو جامیارم دوره قبل دانشگاهم استادی توی این زمینه داشتیم که فکر میکردیم خیلی کارش درسته و الحق و والانصاف خیلی بهتر از این استاده بود تازه اون دوره کاردانی بود و این دوره کارشناسی مثلا!

جزوه شو پیدا کردم و شروع کردم از توش مبحثی رو انتخاب کردن که خیلی بدرد این تحقیقم می خورد هرچی جلوتر میرفتم اشتباهات ادبیاتی اش متعجب ترم می کرد از استادی که اینهمه قبولش داشتیم بعید بود . خط به خط که جلو می رفتم تعجبم بیشتر می شد . عادت ندارم ایراد حرف زدن و نوشتن کسی رو گوشزد کنم ولی از ایشون خیلی بعید بود یا من 10 سال پیش خیلی بی سواد تر بودم یا این استاده توجهی به نوشته هاش نداشته آخه از یه استادی که حداقلش اینه که دکترا داره بعیده را به راه کلماتی مثل : گاها  ،  اگر چنانچه ، و یا استفاده مکرر از فعل فرد برای فاعل جمع و .... استفاده کنه .

 ترجیح دادم برای اینکه اعتقادم به اون استاده هم از بین نره از مطالب مفیدش استفاده کنم و گیر ادبیاتی ندم چون هم شاید سوادم توی این زمینه کم باشه هم ممکنه از نمره اضافی منصرف شم هم دیگه اون استاده رو قبولش نداشته باشم.


 
 
پیش بینی آب و هوا
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤
 

به گفتگوی دو دوست که در مورد آب و هوا صحبت می کنند توجه کنید :

نفر اول: فکر میکنی امروز چه آب و هوایی داشته باشیم؟

نفر دوم:آب و هوایی که من دوست دارم.

نفر اول:چگونه می توانی بفهمی،آب و هوا آنگونه خواهد بود که تو دوست داری؟

نفر دوم:می دانی دوست عزیز من،درزندگی فهمیدئه ام که میشه نمی توانم آنچه را که دوست دارم،داشته باشم...... بنابراین یاد گرفته ام که همیشه آنچه را که به دست می آورم دوست داشته باشم و مطمئنا آب و هوایی خواهیم داشت که من دوست دارم.

نکته:خشنودی و یا ناخشنودی ما نسبت به رویدادها به طرز برخورد ما با آنها بستگی دارد نه ماهیت آن ها. رویدادهای جهان بیرون ،در اختیار ما نیستند اما در واکنش به این رویدادها آزادیم و این آزادی را هیچکس نمی تواند از ما بگیرد.

پ.ن:این متن را از کتاب زمثل .....زندگی نوشته ام و میدونم که مترجم و گردآوری اش با آقای مسعود لعلی بوده است.


 
 
یه دقیقه دست از کارهای بیهوده بردار و گوش کن
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
 

این روزها به این نتیجه رسیدم که واقعا نعمت بزرگیه که آدم بدونه از زندگیش چی میخواد!

 یک کمی به این جمله دقت کنین متوجه میشین چی میگم

تا به امروز اینقدر دقیق معنی اش رو نمی فهمیدم ولی کمی که بهش فکر کردم دیدم وای چه درد بزرگیه که آدم ندونه چی میخواد به عواملش هم فکر کردم : یه موقعهایی آدمها خودشون باعث میشن یه موقعهایی از بچگی تاثیرات پدرو مادرشون باعث این قضیه میشه ( حالا این تاثیر میخواد از سر دلسوزی باشه میخواد از سر تحکم والدانه باشه یا راهنمائی غلط یا ...) یا یه انتخاب اشتباه توی مهمترین مقطع زندگی هرکسی یا...

ولی هرچی که هست بد چیزیه

خیلی بده آدم به یه سنی برسه که بهش میگن دیگه نیمه راه زندگی هستی ولی هنوز نفهمیده باشه چی از جون خودش میخواد، ندونه چی دوست داره ،ندونه تو چی استعداد داره ،ندونه اصلا امیدش چیه، آرزوش چیه و.... تازه تمام ناکامی هاش رو تقصیر یکی دیگه بدونه.

من یکی لااقل خدا رو شکر فکر می کنم میدونم چی میخوام حالا با یک کمی درصد خطا ، ولی کلا می دونم ، برای همین فکر می کردم همه مثل منند ولی الان میبینم وای انگار 90 % آدمها توی این زمینه خود درگیری دارند.

طرف میخواد ازدواج کنه نمیدونه چه تیپ آدمی ایده آلشه و فقط میخواد ازدواج کنه.

اون یکی میخواد درس بخونه نمیدونه به چه رشته ای علاقه داره فقط میخواد ادامه تحصیل بده.

این بغلی میخواد کار کنه اصلا نمی دونه چی بلده و تو چه زمینه دلش میخواد کار پیدا کنه.

این یکی میگه میخوام کار هنری ام رو ادامه بدم سر از رشته دامپروری در میاره .

اون آقاهه میگه عاشق معماری ام ولی دنبال کار تو زمینه لوله کشی میگرده .

این میگه دلم میخواد پسرم آقا مهندس با لیاقتی بشه و کلی خرج کلاس کنکورش میکنه تا پسره قبول میشه تو گوشش میخونه تو حیفی بیا برو خارج زندگی کن.

.

.

.

بابا جون مهم نیست که به تو بگن عجب آدم فعالی هستی یه دقیقه پیاده شو ، حالا بشین و یه نفس تازه کن حالا  یه قلم و کاغذ بیار و همه خواسته های درونی ات رو به دور از حرفها و نصیحت های خاله خانباجی ها بنویس و بر اساس اون خواسته ها ببین به کدومشون علاقه داری،نکنه همین رو هم نمیدونی هان؟! کدومشون با شرایطت همخونی داره،کدومشون نیازت رو برآورده میکنه کدومشون برات دلچسب تره و بعد یه یاعلی بگو و دونه دونه اجراشون کن نذار یه روزی تو هم به نیمه راه برسی و ببینی واویلا دیگه وقت نداری و یه عمر توی یه دایره بسته دور خودت چرخیدی و به هیچ چیزی هم نرسیدی بذار توی اون نیمه راهت وقتی به عقب نگاهی میندازی یه لبخند رضایت رو لبات بشینه نه اینکه یه آه از نهادت در بیاد  


 
 
انتظارات مادرانه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢
 

یادمه اون موقعها که می رفتم مدرسه بیدار شدن سر صبحم پروسه ای بود برای خودش اینقدر قربون صدقه مامان و نوازش  مامان بزرگ و اعلام ساعت بابا رو میشنیدم و بازم روم تاثیری نداشت که آخرش موضوع به داد و بیداد مامان و سیخونک های مامان بزرگ و تهدیدهای بابا ختم میشد   تا من رضایت بدم و پاشم .تازه صبحونه هم داستانی داشت برای خودش ،یه روز شیر کاکائو یه روز مخلوط تخم مرغ خام و شکر و وانیل و کاکائو همین ، حاضر نبودم و نشدم که غیر از این بخورم.

صد البته برگشتن از مدرسه هم جریاناتی داشت تا میرسیدم با اون مانتوی سرمه ای کروکثیف و گچی میشستم پای میز ناهار و غرغرهای مامان اثری نداشت بعدشم فقط مانتو و مقنعه رو درمیاوردم و پرت میکردم روی صندلی میز تحریرم تا فردا همونجوری می موند وبا شلوار چرک و کثافت مدرسه که باهاش ولو شده بودم توی خاک و خلای حیاط مدرسه میپریدم توی تخت و دو سه ساعتی می خوابیدم

وای که هنوز داد و بیدادهای مامان تو گوشمه تازه فکر میکردم چقدر مامان وسواسیه !

حالا من با این اوصاف چرا انتظار دارم دخترک 4 ساله ،حتما صبحانه اش رو بخوره( البته بیدار شدنش خیلی خیلی راحت تر از بنده است ونیازی به سیخونک نداره در همون مرحله ناز و نوازش معمولا بیدار میشه) و بعد از برگشتن از مهد حتما لباسهاش رو در بیاره و آویزون کنه از چوب لباسی اتاقش و دست و صورت شسته و لباس خونه پوشیده بشینه پای ناهار خدا میدونه!


 
 
درست شد
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸
 

بالاخره درست شد نمی دونم چه جوری ولی سه هفته بود غصه دار بودم ته دلم خیلی ناراحت بی اینترنتی بودم نمی تونستم و وقت هم نداشتم دم به دقیقه هم برم کگافی نت تازه بهم مزه هم نمیده دوست دارم فنجون نسکافه ام بغل دستم باشه و بدون مانتو روسری کارهای خونه مو بکنم به وبلاگ خونی هم بکنم

بعد از اینکه روزانه سه وعده به 17زنگ زدیم و غر زدیم و حرف تکراری شنیدیم درست شد اونم فکر کنم با تهدید آقای همسر البته فکر کنم

امشب که دوباره با ناامیدی و التماش گونه از آقای همسر خواهش کردم یه فکری به حال اعتیادم بکنه نمی دونم چی شد و چیکار کرد که وصل شد

خیلی خوشحال شدم انگار روحیه گرفتم کلی ازش تشکر کردم خدا کنه دیگه قطع نشه

دوستام مرسی از راهنمائیهاتون منطقه ما به هیچ عنوان امکان استفاده از ای دی اس ال نداره خنده داره نه؟ من این چند روزه از امکان دایال آپ هم محروم بودم

بله باور کنین یا دایال آپ وصل میشم برای همینه که خیلی وقتها حتی نمی تونم دو خط کامنت ضروری رو هم بذارم

درهرصورت امیدوارم هیچ وقت از این اتفاقها برای هیچکدومتون نیوفته که بد دردیه خواهر


 
 
من اینترنت میخوام
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
 

اگه تو کسی باشی که تنها تفریح تنهائی هایت وبلاگت باشه و وبلاگ دوستات و یه روز بعد از یه رعد و برق پئیزی کل سیستم تلفن خونه ات بههم بریزه و بیفته به خش خش و بازم امیدوار باشی که موقتیه ولی این موقتی بودن منجر به این میشه که روزی ١٠ بار به ١٧ زنگ بزنی و آخرش هم آب پاکی رو روی دستت بریزند که خانم جان تا الانم که با این سیستم پی سی ام تلفنتون به اینترنت وصل می شدی خیلی عجیب بوده و از این به بعد دیگه اصلا امکانش نیست الان چه حالی داشتی؟

منکه حالم خیلی خرابه کلی حرف تو دلم مونده از روز اولی که دخترکم رفته پیش دبستانی ١ تا حس و حالی که خودم روز اول مهر داشتم بگیر تا خیلی خیلی چیزها

پ.ن:کسی تو مخابرات آشنا نداره به کمک نیاز دارم