من و دلنوشته هام

 
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸
 

میشینی جلوی کامپیوتر و فکر می کنی :چرا این روزها نمی تونی بنویسی؟‌چرا این روزها حتی یه دل سیر اینترنت گردی نمی کنی؟ و به این نتیجه می رسی که واقعا وقت کم داری و همین جواب باعث سئوالات دیگری می شه: چرا وقت کم داری؟ چرا اینهمه سرت شلوغه ؟ چرا شب که می خوای بخوابی حتی نای یک خط خوندن کتاب رو هم نداری؟ به این نتیجه می رسی که هفته پیش بیخودی سرت رو شلوغ کرده ای و اینکه کلی کارهای عقب مانده ات را باید انجام می دادی .

دوباره برایت سئوال پیش می آید که پس کی وقت میکنی دوباره خودت باشی ؟ و جواب می دهی امیدوارم بعد از سفر 5 روزه تبریز سرم خلوت تر شود. و به همین که حالم این روزها خیلی خوبه فعلا قانع باشم .

 

پ.ن 1 : دیشب خونه دختر عموم حلواهای تبریز رو که از قنادی بخصوصی خریده بودند دیدم و عاشقش شدم حتما باید برای خودم از تبریز بخرم .

پ.ن2: دوستی گله کرده بود که من جواب ایمیلش را نداده ام ،‌با سیستم دایال آپ خانه یاهو خیلی سخت باز می شه و برای منی که ایمیلم حداقل چند ماه است که عملا خارج از سرویس تشریف دارند پیدا کردنایمیل یه دوست از بین ایمیلهای تبلیغاتی چیزی مثل آرزوست ،‌قول میدم بعد از سفر فکری به حال ایمیل جدید بکنم .

پ.ن3: سارا جان مامان تارا لطفا برام آدرس وبلاگت را حداقل بذار تا بتونم باهات  تماس داشه باشم عزیزم.

 


 
 
من همینم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱
 

روزی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم کاملا یادمه فردای تولد 30 سالگیم بود و من حس عجیبی داشتم یه حس گنگ ،‌نه مشکل عجیبی توی زندگیم بود که بخوام با بازکردن وبلاگ  با کسی درد دل کنم نه خیلی دانشمند و باسواد بودم که بخوام اطلاعاتم رو در اختیار دیگران بذارم ،‌فقط دلم میخواست بنویسم و این عطش چند وقته رو که جرات بروزش بهم دست نداده بود رو رفع کنم .

حتی توی خودم نیازی به این نمی دیدم که کامنت دونی ام پر بشه هنوزم همینطورم . اصلا هم انتظار نداشتم هر جا رو من می خونم و دوست دارم اون ادم هم ملزم به اینه که بیاد و من رو بخونه ، هنوزم هیچوقت نشده برم لینکهای کسی رو جسنجو کنم ببینم اسم منم توش هست یا نه .

 

الان که به این موضوع فکر می کنم می بینم با وجود تمام بدیهایی که میتونم داشه باشم یه حسن دارم حتی توی دنیای واقعی زندگیم ،‌اونم اینه که اصلا و ابدا انتظاراتم ازدیگران غیر معقول نبوده و نیست ، در واقع آدم بی توقعی نیستم ولی توقعاتم از دیگران خیلی منطقی و معقول بوده و یا حداقل خودم اینجور فکر می کنم ،‌یه جاهایی می تونم کاملا منطقی از خواسته های خودم بگذرم و بعد ها وقتی با کسی راجع به گذشتم صحبت می کنم می بینم طرف مقابلم داره شاخ در میاره که من از حق و خواسته ام چه طوری گذشته ام ولی خودم اکثر مواقع راحتم ،‌البته ناگفته نماند خیلی وقتها احساس کردم که دو تا گوش بلند مخملی دارم ها حتی در مقابل نزدیکترین افراد زندگیم ولی این احساس برایم خیلی دلنشین تر از اینه که کسی بهم بگه خیلی پرتوقعم و یا بی انصافم و یا خودخواهم.

 

حالا دقیقا این احساسم رو توی این دوسال وبلاگ نویسی ام هم به این محیط منتقل کردم ، اصلا ناراحت این که فلانی بهم سرنزد و یا کامنت نذاشت نیستم و یا اینکه چرا فلانی قبلا خواننده پرو پاقرص من بوده و الان نیست و چرا فلانی بهم فحش میده نیستم ،‌تا حالا یادم نمیاد جواب توهین آمیز کامنت گذاری رو داده باشم ،‌تا حالا نشده به خاطر اینه فلانی بهم سر زده حتما برم بهش سر بزنم و صد البته اگه کامنتی گذاشتم برای کسی فقط و فقط دلم خواسته اون موقع کامنتی بذارم ،تازه شاید لینکی رو این بغل داشته ام که با خود شخصش مشکل هم پیدا کردم ولی خب به هر دلیلی  لینکش رو هنوز نگه داشتم ،‌‌البته فقط یه کاری رو توی این مدت کردم که کمی آزارم میده بعضی لینکها رو از روی اصرار خودشون و از روی رودروایسی گذاشتم که زیاد برام خوشایند نبوده.

هیچوقت تبلیغ وبلاگم رو نکردم چون از اینکار بدم میاد ولی کامنت تبلیغی کسی رو از کامنتدونی ام حذف نکردم ،‌تک تک دوستان مجازی ام رو دوست دارم ولی انتظار ندارم من رو دوست داشته  باشند که خدا رو شکر توی این مدت دوسال و خورده ای شاید یک یا دوبار بوده که کسی بهم توهین کرده که اونم واقعا برام ناراحت کننده نبوده همین که کسی وقت گذاشته مطلبم رو خونده برام عزیز بوده حالا نظرش در مورد من مثبت نبوده ، از نظر من اجباری در کار نیست که همه همدیگرو دوست داشته باشند.

روزهای اول نیت نوشتنم این بود که جایی رو داشته باشم که هرچی دلم میخواد بنویسم ،‌نه خاطره نویسی صرف داشته باشم ،‌نه فقط از جاهای دیگه متن ادبی تایپ کنم ،‌نه همیشه طنز بنویسم همه چیز بنویسم ،‌نه به کسی توهین کنم و تا همین الان هم همین اعتقادم رو حفظ کردم .

توی این دوسال بیشتر بهم ثابت شده که ذات من آدم پرتحمل و بی توقعیه چه توی دنیای واقعی چه توی دنیای مجازی و این خصلت شاید باعث بشه زیاد مطرح نباشی و پیشرفت آنچنانی بکنی ولی ارامشت رو برات حفظ می کنه و این برای من از هرچیزی با ارزش تره ،‌اعتقاد دارم توی دنیای واقعی اینقدر مسائل پر استرس داریم که دیگه اینجا نباید درگیرش بشیم ،‌اینجا برای من محل تبادل افکار نیست محل دستیز هم نیست محل درد دل هم نیست ولی می تونه همه اینها رو هم زمانی که لازمه باشه  ولی همه دوستانم رو دوست دارم چرا که سعی کردم ارتباطاتم منطقی باشه البته بی تجربگی هایی هم کردم که برایم تجربه ارزشندی بود ولی خیلی اندک بود و گذرا.

همونجوری که توی دنیای واقعی دنبال زرق و برق نیستم اینجا هم نبودم و نیستم ، همون جور که توی دنیای واقعی فقط آرامش میخوام اینجا هم همینطور ،‌همونجوری که توی دنیای واقعی به حداقلها راضی شده ام تا این دوروز دنیا آسایش فکری داشته باشم اینجا هم همینطور ،همونجوری که توی دنیای واقعی دوستی کردن رو دوست دارم اینجا هم همینطور ،‌همونجوری که توی دنیای واقعی اعتقادی ندارم که یه بار فلانی اومده خونه مون حالا منم باید یه بار دعوت کنه اینجا هم همینطور ،‌همونجوری که توی دنیای واقعی با همه اطرافیانم صادقانه برخورد می کنم اینجا هم همینطور ،‌همونجوری که توی دنیای واقعی رازی برای پنهان کردن ندارم اینجا هم همینطور ......

همونجوری که توی دنیای واقعی از اینکه به کسی دروغ بگم یا کسی بهم دروغ بگه بدم میاد اینجا هم همینطور ،‌همونجوری که توی دنیای واقعی از تظاهر کردن و قربون صدقه بیخود رفتن بدم میاد اینجا هم همینطور.....

اصلا میدونین چیه؟ من اینجا دقیقا همونیم که توی دنیای واقعی هستم


 
 
هجویات مخ من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
 

1-     بالاخره طلسم تولد دخترک شکسته شد و ما بعد از کلی تاخیر (حدود سه هفته ) تولدش رو برگزار کردیم ،امسال سعی کرده بودیم خلوت تر برگزارش کنم و فکر کنم بهتر از سه سال پیش بود و بیشتر فهمیدم دور و برم چه خبره . در کل فکر کنم خوش گذشت .

 

2-     اونیفرم دانشگاهم رو هم تحویل گرفتم البته چه تحویل گرفتنی سایز 38 ی که بهم دادند بدرد سایز 46 ی ها می خوره و این یعنی این که من تنبل باید برم بدمش یه خیاط سایزم بکنه اونم برای منی که حتی برای لباس شب هم حاضر نیستم اینقدر وقت بذارم برم خیاطی .

 

 

3-     روز جشن افتتاحیه دانشگاه داشتم به این فکر می کردم که 13 سال پیش جزو جوون ترین دانشجوهای کلاس بودم و الان !!!!!

 

 

4-     این روزها از دیدن غصه دوستانم خیلی بیشتر از قبل ناراحت میشم ، وقتی میبینم کسی افسردگی گرفته غصه اش رو می خورم ، وقتی میبینم دوستم بخاطر مریضی عجیب پسرکش حالش خرابه همه فکر و خیال روزانه ام معطوفش میشه ، وقتی میبینم یکی از دوستانم دیگه شوهرش رو دوست نداره نگرانش میشم و .....

 

 

5-     دلم یه سفر یه هفته ای فقط برای خوش گذرونی میخواد اونم بدون هیچ نوع فکر مزاحمی ، فقط از این جا برم همین .

 

 

6-     دلم یه جمع دوستانه کوچیک بی ریا میخواد که همه شون عین عین خودمون باشن تا بدون حرص و نگرانی دور هم بشینیم و یکی گیتار بزنه و اون یکی بخونه و منم همراهی کنم و شب که سرم رو روی بالش میذارم لبخند رضایت و آرامش داشته باشم .(دفعه اولی که این آرزو رو کردم دوستی بیخودی نصیبمون شد لطفا این دفعه اگه میشنوی آدم حسابی بفرست سراغمون )

 

 

7-     دلم کنار دریا و صدای آب میخواد .

 

 

8-     دلم شادی میخواد ،‌چه جوری میتونم دوباره اون آدم شاد و خندون پرانرژی رو تیو خودم پیدا کنم ؟ چرا گمش کردم ؟

 

 

9-     جوجه سه روزه دخترک مرد . اونم به طرز بدی همه روده هاش ازش آویزون بود در حالیکه شب قبلش خیلی هم شنگول بود و کلی دنبالمون کرده بود تو خونه .

 

 

10-  در عوض فنچ های تپلمون بعد از یک سال که انواع ترفندها رو به کار بردیم تا با هم به تفاهم برسند بالاخره لونه جدیدشون رو که با جعبه خالی پنیر کاله ساخته بودیم رو پذیرفتند و امروز دوتایی توش نشسته بودن و اختلاط می کردند.(حقا که فنچید لونه به اون زیبائی رو نخواستین حقتونه با جعبه پنیر خوش باشین)

 

 

11-  غر نزنین خودم هم فهمیدم چقدر پراکنده و هجو نوشتم ولی یه موقعهایی آدمها لازم دارند که اینجوری باشند مگه نه؟


 
 
تصمیم گیری در نقطه بحران
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱
 

تقریبا 14 سال پیش بود که توی  شرایط بحرانی خانواده ام که  کوچ کرده بودند تهران و هنوز جا نیفتاده بودند و منم این وسط تازه میخواستم برم  دانشگاه و اونم تازه توی یه شهر غریب که فقط دو سه بار تابستونا یکی دوروز به قصد گردش دیده بودمش و هنوز تجدیدی های آخرین سالم رو هم پاس نکرده بودم و خلاصه اوضاع قمر در عقربی داشتیم آقای همسر رو دیدم و تازه عاشقش هم شدم و این یعنی یه درگیری فکری به بقیه قضایایم اضافه شد یعنی فکرش رو بکن یه دختر 18 ساله که تازه از یه شهر دیگه مجبور به کوچ به تهران شده و تماتم راه رو تا تهران زار زده و گریه کرده  و هنوز خونه زندگی پدر و مادرش هم مشخص نشده باید بار و بندیل رو جمع کنه و مامانی رو که همیشه توی ناز و نعمت زندگی کرده  و الان بخاطر کار بابا آواره این شهر بزرگ شده و هنوز تکلیف ساده ترین و مهمترین قضیه زندگیش که خونه شه معلوم نیست و دچار افسردگی شدید شده تنها بذاری و بری یه شهر کوچیک شمالی دانشگاه تازه توی این ترم توی سر خودت بزنی و 6 تا تجدیدی رو که برای توئی که همیشه شاگرد ممتاز بودی و اوضاع به همریخته خونه  باعث شده یه همچین اتفاقی برات بیفته رو هم پاس کنی وگرنه دانشگاهت هم بی دانشگاه( بگذریم که سر ترم سوم اینقدر از رشته دانشگاهی ات متنفر شد که ولش کردی)  تازه توی این هیروویری عاشقی هم میاد سراغت و من چیکار کردم؟ هیچی توی شدید ترین وضعیت عشقم رو حفظ کردم و جنگیدم بماند که چه ها کشیدم ،منظورم اینه که توی بد ترین شرایط تصمیم گرفتم که عاشقی کنم.

 

تقریبا 8 سال پیش توی شرایطی که دانشگاه آقای همسر به بحرانی ترین وضعیت ممکنه رسیده بود و هرلحظه امکان اخراجش بود ،‌از کار هم بیکار شد و هم خودم و هم اون افسردگی گرفته بودیم ، فکرش رو بکن 6 سال عاشقی کرده باشی و آخرش نه تنها به نقطه مطلوب نرسیده باشی تازه عقب گرد هم داشته باشی ، بماند که چقدر سرکوفت شنیدی ، آقای همسر یه قرون پول نداشت (دروغ چرا 300 هزار تومن فکر کنم داشت) ، دانشگاهش رو داشت از دست می داد ، ولی من درسم رو تموم کرده بودم و دوسالی بود کار می کردم و پول جمع می کردم وای اوضاع روحیمون در حدا منهای هزار بود  توی این اوضاع و احوال باز هم توی بدترین شرایط تصمیم  گرفتم که یا عاشقی ام رو برای همیشه از یادم ببرم یا همین الان وضعیت رو درست کنم و من راه دوم رو با تمام سختی هایی که وقتی بهشون فکر می کنم باورم نمیشه از پسش براومدم رو انتخاب کردم آخر سال یعنی درست یه هفته مونده به سال 81 ازدواج کردیم .(خیلی دلم میخواد قدرتی داشتم و همه اون سالها رو می نوشتم ولی ....)

 

تقریبا 5 سال پیش مادربزرگ که از زمانی که چشم باز کرده بودم با ما زندگی می کرد و بیشتر اون مادری ما رو کرده بود سرطان گرفت داشتم دق می کردم ، می دونستم چند وقت دیگه ،دیگه ندارمش توی دوروز متفاوت توی اوج ناراحتی ما هم به من هم به آقای همسر گفت آی تک اولین نوه منه آرزو داشتم بچه اش رو ببینم و من باز توی بدترین شرایط روحی و توی شرایطی که هنوز برای ما زود بود بچه داشته باشیم تصمیم گرفتیم این آخرین آرزوی مادربزرگ رو برآورده کنیم( هرچند دو ماه قبل از به دنیا اومدن دخترک رفت ولی کاملا خوشحالیش رو می دیدم) یعنی باز هم توی بدترین شرایط برای بچه دار شدن ما ،‌تصمیم گرفتیم.

 

تقریبا 4سال و نیم پیش که تازه بچه دار شده بودیم و هنوز عزادار بودیم و به خاطر زایمان توی اوج بی پولی گیر کرده بودیم (باز یکی از شرایط وانفسا) از اجاره نشینی به تنگنا رسیده بودیم که تصمیم گرفتیم خونه بخریم و خریدیم

 

وقتی عمیقا فکر می کنم می بینم ما دو تا همیشه توی بحرانی ترین شرایط قدرت ریسکمون رفته بالا ، یعنی حتما باید به یه درجه ای از فشار زندگی مبتلا بشیم تا بتونیم ریسک کنیم البته بماند که 14 سال گذشته ما در عین لذت و عشق همیشه تنگناهایی داشته که شاید فقط یه دونه از این شرایط برای دیگران قابل تحمل نباشه ولی ما تا اینجا بالا و پائین تونستیم زندگی کنیم .

 

امسال هم دوباره مشکلاتی داریم که فعلا نمی خواهیم زیاد بهش فکر کنیم ولی با توجه به تجارب 14 سال گذشته احساسم اینه که دوباره یکی از اون شرایط سخت رو پیش رو داریم برایش فکر هایی هم کرده ایم ولی چون هنوز به آستانه تحملمان نرسیده ایم سکوت اختیار کرده ایم ولی می دونم که این آستانه تا اواخر امسال بیشتر طاقت نخواهد داشت و این یعنی آخر امال هم یک تصمیم گیری در نقطه بحران را خواهیم داشت امیدوارم هرچه به صلاحمان است پیش بیاید.


 
 
شنبه گند خانواده (2)
نویسنده : آي تك - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸
 

دخترک رو آماده اش میکنی و راه می افتید دوتائی به سمت کلاس استخر ،کل راه رو دخترک با شیرین زبونی هایش تو را از دنیای غصه دور می کند ،وقتی می رسید دخترک از همان دم در بدون اینکه معطل کند تند و تند آماده می شود و دوش می گیرد و می پرد توی آب و تو باز فرصت فکر کردن در روی صندلی های کنار استخر را داری ، یاد می افتد که کتاب (من اورضا امین خانی که روز تولدت توسط یکی از همکاران قدیمی ات به تو رسیده و در واقع او با این کار سورپرایزت کرده در کیفت است ،‌خوش حال می شوی که چنین اخلاقی داری که همیشه باید کتابی توی کیفت باشد که در اینجور مواقع بخوانیش ، با خواندن کتاب قبلی اش بیوتن دیگر نمی خواستی کتابی از این نویسنده بخوانی ( یادتان هست که برعکس خیلی ها زیاد از بیوتن خوشم نیامده بود؟) کتاب قبلی بد نبود ولی اغوا کننده نبود و با توجه به صحبتهای زیادی که شده بود راضیت نکرده بود شاید توقعت بالاتر بود .در هرصورت بازش میکنی ،‌تا کجا خوانده ای ؟ تا صفحه 101 آخر فصل (سه من) شروع میکنی

همه چیز می گذرد .اصلا دنیا محل گذر است ،گذر پامنار ،گذر خان نایب .....کمی که میخوانی صدای خنده ها و غش کردنهای دخترک تو را از دنیای کتابت بیرون می کند سرت را بلند میکنی و لبخندی می زنی و بوسه ای برایش میفرستی که سرمستانه پاسخت را می دهد. سرت را پائین می آوری تا بقیه اش را بخوانی تنها چیزی که حد ندارد ،رفاقته!وسط گریه خندید ...... می خوانی و احساس میکنی ایندفعه کتابش را می فهمی....از کلیسای کوچک و ساده و بی زرق و برقش خوشت می آید چقدر خودت هم به این اعتقادات علی توی کتاب معتقدی ،گذر خدا چه تعبیر جالبی ، شاید خداشان بیش تر به درد مرده هاشان می خورد تا زنده شان.... با خواندن این جمله یاد اسلام بیچاره می افتی و ته دلت میگویی کاش خدا به درد اسلام هم بخورد. .... من از خدای جاهای ساده و زیبا خیلی خوشم می آید .. باز ته دلت می گویی آره علی جان کتاب، منم مثل تو ام ... برعکس از خداهای جاهای پرزرق و برق و از آن خداهای دهاتی خرکن لجم میگیرد. ... آی گفتی علی جان ....چقدر از اینکه هرروز روزنامه جدید لوموند را می خریده نه برای خواندنش که برای خواندن نمازش آنهم توی کلیسا خوشت می آید خیلی برایت حرف داشت خیلی

صدای دخترک شادت که فریاد میزند تا نگاهش کنی که از این طرف استخر بدون کمک مربی اش به آن طرف شنا می کند حواست را برمی گرداند بدون اختیاربلند می شوی و میخندی آنهم به پهنای صورتت خدایا اگر این موجود دوست داشتنی نبود همه امیدت را از دست می دادی خدایا شکرت مطمئنی این موجود را همان خدای ساده کتاب آفریده

ارحم ترحم ! رحم کنید تا به شما رحم کنند . چه جمله دلنشینی

یا علی مددی !چقدر این نویسنده زمانها و آدمها را خوب به هم لینک کرده است.

و و و و یک ساعتی را که آنجا بودی کیف کردی ، کتاب و صدای خنده دخترک و شرجی آب تو را از این دنیا خارج کرده بود به خودت قول دادی بعد از اتمام من او دوباره بیوتن را با دیدی دیگر بخوانیش .

---

میائید بیرون و سوار ماشین آقای همسر که دم در منتظر است می شوید در راه به بقیه داستان مرگ اسلام و تاریخ تشییع جنازه مادرشوهر عمه جان و .. می گذرد ولی تو بیشتر حواست به گذر عاشقان پاریس توی کتاب هستی انگار آرامت کرده درست مثل یک کتاب روانشناسی.

به آقای همسر می گویی که چون حال روحی اش مناسب نیست امشب را خانه بمانیم تا تمدد اعصابی باشد ( از بس هرشب بیرون هستید خانه ماندن برایتان حکم تمدد اعصاب را دارد )

شام مورد علاقه آقای همسر را درست می کنی ،‌فیلم می گذاری تا کار مورد علاقه آقای همسر را انجام داده باشی ، دخترک را تشویق به بازی با خودش می کنی تا خانه را محیطی آرام کنی .

ساعت ده شب شده و تو خیالت راحت شده که شنبه بدتان تمام شده که تلفن زنگ می خورد.....

بله مادر یکی از دوستانت در سن 60 سالگی فوت کرده مادری که بچه هایش بخاطر نداشتن پدر دو چندان دوستش دارند آنهم به چه صورتی .... شنبه متوجه میشوند سرطان دارد و یکشنبه فوت کرده است ،خیلی ناراحت میشوی زنگ میزنی نیم ساعتی حرف میزنی حرف که نه او گریه میکند و تو دلداری میدهی همراه بغضی سنگین بغضت تا زمانی که آرزو می کند همیشه سایه پدرو مادر داشته باشی شکسته نشده بود ولی می شکند .

تمام پنبه هایت رشته شده اند ،‌تمام آرامشی که تلاشت را کرده ای و ساخته ای از بین رفته چون این بار خودت هم آرام نیستی ولی می دانی باید خودت به خودت کمک کنی فقطو فقط .

دخترک را تشویق میکنی زود بخوابد و با پدرش روانه اتاق خوابتان می کنی ،‌ساعت 11.5 شب هردو نفس عمیق و آرامی دارند و تو به هم ریخته ای .

فیلمی می گذاری و تا انتها میبینی ولی هنوز آرام نیستی فیلم بعدی را میبینی وووو تا ساعت 2 صبح 4 فیلم را دیده ای و خواب به چشمانت آمده است.

 و بدین ترتیب شنبه خانواده تمام می شود.

 

 

پ.ن: جملات پررنگ عینا جملات کاتب (من او ) است .

  


 
 
شنبه گند خانواده (1)
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧
 

صبح روز شنبه است و تو با دیدن خواب سر سوخته دو نفر از عزیزانت از خواب میپری .

 

تپش قلبت رفته بالا کمی توی تخت می شینی و سرت رو چپ و راست تکون میدی تا فکرت منحرف بشه و میری سراغ زندگیت و سعی میکنی دیگه بهش فکر نکنی چون خیلی کارداری.

 

مثل هرروز صبح صبحانه دخترک رو میدی ،اتاق خودت و دخترک رو مرتب میکنی ،‌نسکافه ات رو می خوری و زنگ صبح به خیر آقای همسر رو میزنی .

 

می بینی صداش مثل همیشه نیست و تو باز مثل همیشه از همون سلام کردنش متوجه شدی ازش میپرسی میگه اعصابم خورده دلیلش رو که میپرسی سر درد دلش باز میشه.

 

صبح رفته دنبال کارت ATMاش که سوخته و بهش وعده ده روز دیگه رو دادند و تو میگی خب اشکالی نداره عزیزم سخت نگیر تازه هرچقدر پول بخوای از حسابت بهت میدند تا کارتت آماده بشه و میشنوی که  وقتی ازشون خواسته که این کاررو بکنند گفتند فردا صبح باید بیائی باز دلداری میدی که خب بابا کاری نداره که سرراهته فردا صبح میگیری این که غصه نداره باز میشنوی که میگه آخه وقتی حسابش رو چک کردند معلوم شده مبلغ حقوقش رو یه مقدار قابل توجهی کم کردند و تو سکوت میکنی ولی سریع به خودت مسلط میشی و میگی خب به اونا ربط نداره باید از مدیرت بپرسی که چرا کم شده و اون بهت یادآوری میکنه که دو هفته پیش چه اتفاقی افتاده ، یادت میفته که دوهفته پیش مدیر آقای همسر یک کاری رو اشتباه کرده و آقای همسر بهش تذکر داده و جواب شنیده که سخت نگیر بابا جان و وقتی آقای همسر تاکید کرده که بعدا از مرکز گیر میدند با تحکم گفته اون با من ولی دقیقا یه هفته بعد همون گیری رو که آقای همسر پیش بینی میکرده رو به آقای مدیر دادند و اون اومده آقای همسر و همکارانش رو مقصر دونسته و آقای همسر هم که هیچوقت حرف زور رو تحمل نمی کنه با تحکم گفته این اشتباه ما نبوده و از شل بازی جنابعالی بوده و یادت افتاد که آقای همسر بهت گفته بود که مطمئنم این عقده ای به خاطر ضایع شدنش زهرش رو می ریزه و راست میگفت و مبلغی رو از حقوقش کسر کرده بود ،‌با اینحال بهش دلداری دادی و با اینکه می دونستی این ماه خیلی مشکل خواهید داشت میگی فدای سرت یه کاریش میکنیم ما کی لنگ موندیم که این دومیش باشه؟  از اون طرف خط صدای نفس های عمیقی رو میشنوی و ترس برت می داره و می فهمی که حالش خراب تراز این حرف هاست شروع میکنی قربون صدقه رفتن تا حالش رو جا بیاری و می شنوی که میگه برو سراغ کارهات منم کار دارم میدونی میخواد قطع کنه که بیشتر از این حال خرابش رو منتقل نکنه ، تو هم برای راحتیش قبول میکنی .

 

میری سراغ بقیه کارهای خونه ،دو تا رون مرغ رو برای ناهار دخترک از فریزر در میاری تا سرخشون کنی ،یه سری لباس میریزی توی ماشین لباسشوئی،وسایل کلاس شنای دخترک رو آماده میکنی ،سی دی کارتون دخترک رو عوض میکنی،‌دخترک رو که در حال نق زدنه می بوسیش و قلقلکش میدی تا سرحال بیاد  ولی هنوز صدای نفسهای عمیق آقای همسر توی گوشت زنگ میزنه ساعت رو نگاه میکنی یک ساعت از اون موقعی که باهاش حرف زدی میگذره سابقه نداره تند تند بهش زنگ بزنی فقط همون زنگ اول صبحه مگر اینکه کار واجبی داشته باشی ،چه کار واجبی بزرگتر از این که حالش رو بپرسی.

 

می بینی که صداش اینبار میلرزه میگی چی شده و میشنوی که چه روز گندیه امروز ،روز اول هفته که اینجوری شروع بشه خدا به داد آخر هفته اش برسه باز دلداری میدی و در عین حال موهای دخترک رو که از پاهات آویزون شده که بیا بازی کنیم رو نوازش میکنی ، میگی مگه دوباره چی شده و میشنوی که عمه اش زنگ زده و گفته مادرشوهرش فوت کرده و تاریخ و آدرس تشییع جنازه رو داده و تو میگی خب خدا بیامرزدش و باهاش شوخی میکنی که حالا تو خیلی ناراحتی که مادرشوهر عمه ات مرده ؟میشنوی که نه بابا تو هم دلت خوشه ها میگی پس چی شده هنوز ناراحت صبحی میگه ای بابا ، یادته ما یه باغبون ک‍ْرد داشتیم که 8،7 ماه پیش این مدیر احمق بیرونش کرد؟ میگی اره بابا اسمش اسلام بود هی به تو از رزهای باغچه تون می داد میاوردی خونه خب چطور؟ با بیحوصلگی میگه تو چه اسمش رو هم یادته ، بعد میگه یادته گفتم خانمش یه سال پیش دوقلو زایمان کرده؟ گفتم آره دختر بودند یادمه تو تا اسم خوشگل هم گذاشته بود .میگه وقتی از اینجا بیرونش کردند من خیلی اعتراض کردم آخه جوونه بیچاره بیخود اخراج شد بعد از اینکه از اینجا رفت کلی دنبال کار گشت و آخرش هم با کلی قرض و قوله تاکسی خرید میگی خب؟ میگه هیچی الان خبر دادندتوی جاده تصادف کرده و مرده البته دو تا بچه هاش هم همین طور ،ایندفعه دیگه نمی دونی چی بگی واقعا دردناکه دیگه دلداری دادنت نمیاد فقط میگی کاش مادرشون هم مرده باشه و بغضت میگیره ، میشنوی که میگه منم به همکارم گفتم خون اسلام و بچه هاش گردن این مرتیکه فلان فلان شده است و تو چیزی نداری که بگی.

 

گوشی رو قطع میکنی و میری سراغ دخترکت و محکم بغلش میکنی و قلقلکش میدی شاید بغضت نشکنه .

 

 

 

 

داستان روز اول هفته ما ادامه دارد ......   


 
 
یه انرژی مثبت
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦
 

یه باغ آروم و پر از درختهای گیلاس که زیر سایه شون بشینی

یه رودخونه پر از آب که صداش مستت کنه

یه خیابون بدون ترافیک

یه خونه برزگ نورگیر که پنجره هاش رو به منظره زیبای حیاط پر از درخت باز بشه و عصر به عصرحیاطش رو آب پاشی کنم و بشینیم توی خنکای عصر گل بگیم و گل بشنویم

یه عالمه پول که فقط و فقط مال خوش گذرونی باشه

یه خونه پر از وسایل نو

یه همسر خوش اخلاق و سرزنده و شاد

یه بچه شنگول و قوی

یه تن بدون درد

یه فکر آزاد

یه مسافرت دور دنیا

یه ماشین آخرین مدل

یه کتابخونه پر از کتاب

یه اتاق فقط و فقط مخصوص تنهایی های خودم

یه کمد فقط و فقط برای وسایل خودم

یه میز بزرگ خوشگل برای مطالعه توی اتاق خودم

یه خانواده شاد و سالم و پولدار و مستحکم

یه دوست خیلی خیلی صمیمی

یه سینه ستبر برای اینکه سرم رو بدون دغدغه و نگرانی بذارم روش و برم تو عالم هپروت بدون نگرانی از کارهای عقب مونده

 

یعنی این چیزها رو می تونم حتی برای یه مدت کوتاه هم که شده تجربه کنم؟

 

یه نیرو که همه این بالائیها رو برای همیشه همیشه بهم برسونه و برام حفظشون هم بکنه