من و دلنوشته هام

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳۱
 

در این وانفسای شهر که تمام فکر آدم رو معطوف خودش کرده بزرگترین چیزی که فکرم رو مشغول کرده اینه که بیچاره مادرهایی که چشم انتظار بچه هاشونن چقدر فکرها برای بچه هاشون داشتند و الان دلهره جاشون رو گرفته

 

مگر ما چه میخواهیم؟ بیشتر از یک احترام برای نظراتمون؟ وای بحال ما که حق به این کوچکی رو ازمون دریغ میکنند اون وقت مائی که یه همچین حق کوچیکی رو نداریم چه جوری میخواهیم برای آینده بچه هامون توی این بی ثباتی تصمیم درستی بگیریم؟

 

 برای اولین بار وقتی پایم را بیرون از خانه میگذارم دست دخترکم را محکم میگیرم و از ترس از دست دادنش میلرزم نمی دانم این چه حسی است ولی توی این آشفته بازار هر اتفاقی می تواند بیفتد . می دانم می دانم که خون من و بچه من رنگین تر نیست ولی این حس دست خودم نیست .

 

کلاف زندگی را گم کرده ام نه برای اینکه در این جمعیت خروشان بوده ام نه فقط برای اینکه در دلم عزاداری گرفته ام و به صورتم نقابی زده ام تا دخترکم بوئی نبرد،  تا دیگران را از حال درونم خبردار نکنم و این برای منی که هیچوقت نقاب نزده ام کافی است تا سردرگم باشم.

 

گاهی فکر میکنم همه این خبرها را د رخواب میبینم و واقعیتی ندارد . نمی دانم دوست دارم الان چه شرایطی داشتیم ولی میدانم این وضعیت را دوست ندارم..دوست ندارم منی که به ایرانی بودنم افتخار می کنم شاهد تفرقه بین مردمم باشم شاهد کتک زدن یک ایرانی بهدست  ایرانی دیگری باشم.

دیشب برای اولین بار بعد از دیدن صحنه های زجر آور عین پیرزنها با حرص گفتم الهی دستت بشکنه و اون جوری نتونی باتوم بزنی . آخه بهت چی میرسه مردک الدنگ .

 

واقعا به خودتون رجوع کردین؟ واقعا ما ایرانیها مگه چی می خواهیم غیر از یه آزادی معمولی؟ غیر از یه آرامش که حق مونه ؟ غیر از احترام به نظراتمون؟ غیر از اینکه میخواهیم وقتی دنیا بهمون به چشم یه ایرانی نگاه میکنه ما رو متمدن بدونه ؟ فکر نمی کنم به غیر از درصد کمی از آدمها که زیاده خواهند بقیه چیز خاصی بخوان .

 

نمی تونم زندگی عادی ام رو بکنم وقتی می بینم نمی ذارن.

کاش بشه چشمامو ببندم و باز کنم ببنیم همه چیز به نفع هم وطنام به خیر گذشته .

قدرت فکر کردن ندارم . این روزها فقط دلشوره دارم .

یکی میتونه به من اطمینان بده این همه کشت و کشتار به نفعمون میشه شاید کمی آروم بشم ؟


 
 
دلم آروم بگیر
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸
 

می دونی این روزها چی دلم میخواد؟

دلم می خواد توی یه جمعی باشم به دور از هیاهوی بیرون و  یکی یه ساز سنتی بزنه البته نه از نوع چه چهی که نمی فهممش

یکی دیگه آهنگهای ایرونی قدیمی بخونه

و من بدون رودروایسی ، های های گریه کنم شاید این بغض لعنتی از بین بره


 
 
دروغ و حقیقت
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸
 

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری

 

 باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ،

 

 حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد .

 

 آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی

 

به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در

 

 آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او

 

راپوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت

 

عــــریان و زشت است ، اما دروغ در

 

لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان

 

می شود.

 


 
 
ذهن قر و قاطی من
نویسنده : آي تك - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦
 

بغض دارم

دلشوره دارم

نگرانم

می ترسم

نمی خواهم

بی اعتمادم

نا امیدم

آینده بچه ام چه می شود؟ نمی دانم

چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ نمی دانم

دوست ندارم در هیچ برنامه ای شرکت کنم

دوست ندارم بیرون بروم

می ترسم

دلشوره دارم

نگرانم

چه خواهد شد؟

شاید هیچ اتفاقی نیفتد نه؟

یعنی ممکن است اتفاقی هم بیفتد؟ نمی دانم

من هیچ چیزی نمی دانم و نمی خواهم بدانم

کاش می خوابیدم و بیدار میشدم میدیدم یک سال گذشته

نوشتنم نمی آید ذهنم خاموش است

همه کلاسها را کنسل کرده ام توان ندارم

بغض دارم

عصبانیم

خجالت می کشم

حرص می خورم

من دلشوره نمی خواهم

من آرامش کذایی ام را می خواهم

دلم خاطرات تکراری دوران کودکی ام را نمی خواهد

دلم الله اکبر نمی خواهد

دلم زندگی می خواهد

دلم خون نمی خواهد

تک تیر نمی خواهد

 


 
 
زیبایی زندگیم تولدت مبارک
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۱
 

دخترکم

 

از روزیکه تو به زندگی قشنگ دونفره ما وارد شدی ،‌برای هردونفرمان زندگی معنای دیگری پیدا کرد  ، ما خودمون خواستیم تو بیائی و چقدر آمدنت را دوست داشتیم ،‌هنوز لحظه ای رو که مسئول آزمایشگاه مرکزی ساعی بهم تبریک گفت رو یادم نمیره ، اواخر مهرماه بود و من برای نیم ساعت مرخصی گرفتم تا جواب آزمایش رو بگیرم ،یک لحظه وقتی تبریک گفت تمام تنم از شادی لرزید ،‌نمی دونستم چه جوری از اونجا بیام بیرون ، پاهام می لرزید ،هرکاری کردم نتونستم به پدر خبر ندم ،‌اولش می خواستم زنگ بزنمو بهش بگم جواب منفی بود ولی اینقدر شاد بودم که نمی تونستم شادیم رو باهاش تقسیم نکنم

 

هستی ام

 

از لحظه ای که در وجود من شکل گرفتی تا همین الان روزهایی رو برام ساختی که وصف نشدنیه ، شاید جزو معدود آدمهایی باشم که از تک تک ثانیه های دوران بارداریم لذت برده ام ، هنوز هم طعم شیرین اون روزها رو حس می کنم ،‌همون موقعها بود که متوجه شدم تو حتما برای من فرزند خوبی خواهی بود . اولین سونوگرافیت و  اولین تکانهایت ،را با لذت فراوون به یاد دارم

 

وجودم

 

وقتی متوجه شدم که این موجود کوچولوی توی شکمم ،‌دختریه که قراره تمام وجودم بشه باز مثل روز اولی که متوجه شدم هستی، از خوشحالی تمام تنم می لرزید ،‌با اینکه پدرت هرروز به من هشدار می داد که فقط از خدا بچه سالمی بخواهم و کاری نکنم که ناشکری محسوب شود ،هرروز از خدای خودم بعد از خواستن سلامتی ات خواهش می کردم دختری به من دهد ،‌میدونی وقتی فهمیدم دختری توی دلم به خدای خودم چی گفتم ؟ گفتم دمت گرم که به حرفم گوش کردی می دونستم دختر میشه چون تو من رو دوست داری

 

نفسم

 

وقتی برای بار اول توی بیمارستان صورت تب دارت را به صورتم چسباندند تمام وجودم غرق عشق شد ،‌عشقی وصف ناشدنی که با هیچ عشقی قابل مقایسه نیست ، تو به من عشقی را آموختی که نمی توانم حدش را تعیین کنم،‌عشقی فرا زمینی ، هنوز هم مثل آن روز از یادآوریش گریه می کنم ، عکسی که از آن صحنه دارم برایم حکم آسمانی ترین اشکها و عشقها رو داره .

 

عشقم

 

وقتی برای اولین بار شیره وجودم رو خوردی احساسی روحانی داشتم،‌ همان موقع بود که از فکر اینکه قبلا فکر می کردم نمی خواهم به بچه ام شیر بدهم خجالت کشیدم ، لذتی که این کار به من هدیه داد همیشه یادم خواهد بود . شاید جزو معدود مادرانی باشم که وقتی دیگر شیره وجودم را نخواستی های های گریه کردم کاری که مادرهای دیگر کلی زحمت میکشند تا بچه هایشان را ترک دهند و تو خودت خواستی بعد از یک سال ترک کنی و من ناراحت بودم.

 

شیره وجودم

 

اولین لبخندت ،اولین کلماتت، اولین قدمهایت ،و خیلی اولین های دیگرت که یادآوری تک تک شان همان لذت بار اول را برایم دارد.

 

امیدم

می دانی چه چیزهایی را به من یاد دادی؟ تو معنای لذت معنوی ،‌ابراز محبت،شاکر بودن و و و و و را به منی که مادرت هستم یاد دادی ،درسی که در هیچ مکتب خانه ای به این خوبی نمی توان یاد گرفت. با تمام وجودم اعتقاد دارم بچه ها معلمهای فوق العاده ای برای پدر و مادرشان هستند . از وقتی تو به دنیا آمدی به من فهماندی که مادر من چقدر برایم زحمت کشیده تا به اینجا رسیده ام ، تو حتی باعث شدی رابطه من و مادرم بهتر شود.

 

قشنگم

 

این روزها وقتی نگاهت میکنم ، سیر نمی شوم و تو این را می فهمی و با بوسه ای زیبا من را از این دنیا خارج می کنی ،‌وقتی در چشمانت زل می زنم و ازت تشکر می کنم که تو دختر منی از نوع نگاهت می فهمم که می فهمی چه می گویم ، وقتی بلند بلند در مقابل خودت از خدای خودم بخاطر داشتن تو تشکر می کنم میفهمم که می فهمی ،‌دلم میخواهد همیشه بدانی که داشتن تو برایم موهبتی است ،‌میدانم این کار مغرورت نمی کند ولی این را هم می دانم که باعث می شود اظهار رضایت  داشته باشی و من این را می خواهم ،‌می خواهم همیشه راضی باشی ، وقتی میبینم با اون زبون شیرین و دوست داشتنی ات قربون صدقه ما میری میفهمم که از ما راضی هستی ،وقتی میبینم که با افتخار مارا به دیگران نشان می دهی و پز مارا می دهی خوشحال می شوم چون ما پدر و مادر معمولیی برایت هستیم ولی باعث شده ایم تو اظهار رضایت داشته باشی. و این برای ما کافی است. ما برای تو قصر طلایی نمی توانیم بسازیم ،‌ما حتی خیلی از نیازهای معمول را هم نمی توانیم تهیه کنیم ولی سعیمان این است که عشق را بفهمی ، محبت را لمس کنی ،‌کمبود عاطفی را نفهمی ، وقتی سر نازنینت را روی بالش می گذاری کابوس نبینی و آرام باشی ، شاید نتوانسته باشیم برایت بهترین چیزها را تهیه کنیم شاید هیچوقت هم خواسته های رنگینت را نتوانیم کامل فراهم کنیم ولی قلب کوچکت را مملو از آرامش خواهیم کرد.

 

ملوسکم

 

4 سال از زمانیکه به زندگی پر از عشق ما وارد شده ای می گذره ، 4 سالی که مملو از شور و هیجان و شادی و تغییرو برکت  بوده ، 4 سالی که مثل برق و باد گذشت ولی مفید گذشت ،خوش گذشت و بقول خودت کیف دنیا رو کردیم .

 

شیرینم

 

ازت ممنونیم که اینهمه امید به ما دادی،ازت ممنونیم که به ما یاد دادی همه لذتهای زندگی خلاصه نمیشه به رفاه  مادی و داشتن خونه و زندگی آنچنانی ،‌ممنونیم ازت به خاطر وجودت ،‌بودنت و بوی تنت ،‌بویی که با هیچ چیزی توی دنیا برای من قابل مقایسه نیست .

 

برایت آرزوهای رنگینی دارم که دلم میخواهد به تک تک شان برسانمت ،‌می دانم لایق بهترین ها هستی ،‌میدانم که شاید در توانم نباشد که بهترینها را برایت تهیه کنم ولی آرزرو دارم لایق این باشم که بتوانم روح بزرگی برایت ایجاد کنم ،‌روح بزرگی که زیبائیهای دنیا را درک کند ،‌روح بزرگی که همیشه آرامش را لمس کند ، روح بزرگی که همه را دوست داشته باشد و همه دوستش داشته باشند.

 

دخترکم

تولد 4 سالگی ات را تبریک می گویم ،‌تولدی که دیگر خودت صاحب نظر بودی ، لباست ، کیکت ،‌مهمانهایت ،همه و همه با نظر خودت بودی و من غرق لذت از بزرگ شدنت .

 

خدای من

خدای من به من اینقدر توانائی بده که شاهد بزرگ شدنش ، رشدش ،پیشرفتش و و و و باشم.

خدای من ازت ممنونم که یه همچین لذتی را به من چشاندی.

خدای من خودت مواظبش باش.

خدای من هرچه به صلاحش است برایش پیش بیاور.


 
 
این روزها چی مهمه چی مهم نیست
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٠
 

مهم نیست قراره جمعه کی برنده بشه چون  از نظر من هرکدوم که برنده بشن یه سری خط مشی ها بهشون دیکته خواهد شد که انجامش بدن، مهم اینه که این روزها مردم خوشحالند چیزی که توی ممکلت ما کمرنگ شده بود

 

مهم نیست که درصد بالایی از مردم این روزها جو گیرند چون بهانه ای گیر آوردند که خوش بگذرونند ،مهم اینه که خیلی از همینایی که خوش میگذرونند نمی دونند که از شنبه به بعد قراره چه بلایی سر خوش گذرونها بیاد.

 

مهم نیست که این روزها ترافیک بالای شهر باعث تفریح همه از جمله خود من شده ،‌مهم اینه که اونی که توی آمبولانس داره جون میده و راننده اش توی سر خودش داره میزنه وجدانت رو درد نمیاره .

 

مهم نیست که یه سری سبزند و یه سری قرمز و یه سری آبی و ... مهم اینه که وقتی از کنار یکی که روبانه سبز بسته رد میشی میشنوی که بابا با اینا که هستی بیشتر حال میده من که اصلا رای نمیدم.

 

مهم نیست که این روزها تا 4 صبح خیابون ها جای سوزن انداختن نداره ،‌مهم اینه که متوجه شدی مردم ما راه تبلیغات سی.یا.سی رو بلد نیستند و میخوان با متلک گفتن به طرف مقابل از کاندیدای خودشون دفاع کنند.

 

مهم نیست که برات اس ام اس اومده که با خودت خودکا ر ببر خودکارهایی اومده که پاک میشن ، مهم اینه که اگه قراره بشه میشه

 

مهم نیست تو چی میگی ،‌مهم اینه که مردم هم نمی دونن چی دارند میگن

 

مهم نیست که این روش افسوس خوردن داره ،‌مهم اینه که همینی که میبینی نشون دهنده مردم مملکت توئه

 

مهم نیست که هنوز موندی که چرا مردم سنگ فلانی رو به سینه میزنن در حالیکه یک نفر در مورد اهداف اون فلانی حرفی نمیزنه و دفاعشون از فلانی کوبوندن اون یکیه ،‌مهم اینه که هرکی قراره رای بیاره میاره

 

مهم می دونی چیه؟

مهم اینه که دستشون درد نکنه دو هفته خوبی بود حداقل عقده های این چند ساله خالی شد و زدیم و رقصیدیم .

از شنبه هرکی رئیس جمهور بشه کاسه کوزه ها جمع میشه تا انتخابات بعدی

مهم اینه که من جو گیر نشدم و نگاه کردم و توی فکرم یکی شون رو که به نظرم منطقی تر اومد رو انتخاب کردم ،‌کاری ندارم کی قراره رای بیاره ، سکته هم نخواهم زد اگه فلانی رای نیاره فقط میرم رای ام رو میدم ،‌نه برای کوبوندن اون یکی یا باَلا بردن این یکی ، به کسی رای میدم که بین این 4 تا قابل انتخاب کردن تره البته از نظر خودم ،اگر هم برنده نشد ناراحت نمیشم میدونم که هر چهار تاشون قراره یه بلا سرمون بیارن پس من به کسی که می پسندمش رای میدم نه کسی که قراره رای اون یکی رو بشکنه یا باعث رای نیاوردن فلانی بشه.   


 
 
یه روز پر هیاهو
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩
 

این روزها خیلی سعی میکنم بدون تعصب به اطرافم نگاه کنم از اینکه آدمهای دو رو برم و یا آدمهای توی خیابون  اینقدر در مورد کاندیدایی تعصب به خرج میدهند تعجب می کنم از هرکدوم هم می پرسم که دلیل انتخاب فلان کاندیدا چیه دلایل پیش پا افتاده ای رو عنوان می کنند که هیچکدومشون ربطی به شغلی که قراره یکی از این آقایون بر عهده بگیرند نداره .

نمی خوام راجع به این موضوع حرفی بزنم چرا که نه خودم رو در حد تحلیل این موضوع می دونم نه اینکه حق اظهار نظرهای سطحی رو دارم ولی وقتی به دیگران نگاه میکنم توی دلم میگم چه دلیلی میتونه باشه که آدمها بدون شناخت از نفر مقابل می تونند اینجوری سنگ کسی رو به سینه بزنن یا باید طرف پسرخاله شون باشه یا باید خیلی سبیلهاشون چرب شده باشه یا خیلی جو گیر شدند که هیچکدوم از این سه حالت رو برای تصمیم گیری هام صحیح نمی دونم بابا مسئله ،‌مسئله اداره کشوره این بچه بازیها و جو گیری ها راهی رو از پیش نخواهد گرفت .

البته اگه منم آدمی بودم که بقولی رای اولی ، حساب می شدم شاید اینهمه جو گیر بودم ،نه ولی فکر نمی کنم من وقتی می خوام از هرکدوم این کاندیداها طرفداری کنم لال میشم چرا که شک میکنم و ته دلم می لرزه و نمی تونم قاطعانه نظرم رو بدم آخه مسئله کوچیکی نیست دلم میخواد از تک تک آدمهای توی خیابون بپرسم آیا پیشینه کسی رو که انتخاب کردند (البته از نظر سی.یا.سی) میدونند ؟ اصلا میدونن که طرفی که می خوان انتخاب کنن چه تزی برای اداره کشور داره ؟ والله این مناظره ها که بیشتر شبیه میدون جنگ بود تا مناظره من انتظار داشتم این نشست ها باعث بشه ما کمی از خط مشی هاشون رو بفهمیم که ..

 

بگذریم نمیخواستم اصلا راجع به این موضوع صحبت کنم خودم رو در حدی نمی بینم که بخوام نظری بدم ولی هرچه که بود و هست خدا کنه پشیمون نشیم مثل همه سالهای پیش که جو گیری هامون به ضررمون تموم شد.

 

تنها حسنی که دیروز داشت باعث شد بعد از کلاس شنای دخترک که زمان و مکانش توی اوج شلوغی های پرخطر خیابون که واقعا برای آدم بچه دار ناجوره بودیم،مجبور شیم ماشین رو گوشه ای پارک کنیم و بچپیم توی سینما ازادی و بلیط اولین فیلمی که می تونستیم ببینیم و بگیریم و بشینیم .

سوپر استار فیلم قشنگی بود و مارو دو ساعتی از هیاهوی بیرون نجات داد هرچند دخترک ما که اولین تجربه سینمایی رو کسب کرد تمام فیلم رو سکوت کرده بود و نگاه می کرد ولی عذاب وجدان گرفته بودیم ، به غیر از ما فقط ۵ نفر توی سالن نشسته بودند و این هم تجربه جالبی بود.

از در سینما که اومدیم بیرون خوردیم به هیاهوی شهر ، باز مسیر آنجا به خانه ما ترافیک بود و به هیچ عنوان نمی تونستیم خودمون رو به خونه برسونیم مجبور شدیم بعد از تهیه غذا از رستوران و جهت کم کردن عذاب وجدان در قبال دخترک بریم پارک ساعی که شاید کمی از ازدحام کم بشه و راه باز بشه دخترک هم با ذوق و شوق غذاش رو خورد که بره سراغ بازی که هنوز یک ربعی بازی نکرده بود که همه چراغهای پارک رو خاموش کردند !! کلی توی ذوقمان خورد و مجبور شدیم دخترک رو راضی به رفتن کنیم .

از ساعت ٩ تا ١١.۵ توی ترافیک موندن و شنیدن  جملات ناشایست طرفداران این گروه به اون گروه و شنیدن آهنگای حماسی از ماشینایی که راننده هاشون تا دیروز ساسی مانکن رو فقط میشناختند و اصلا سنهاشون به این اهنگها قد نمیده کافیه که با اعصاب خوردو سردرد آقای همسر مواجه بشی و خوشی اون سینما و پارک از دل و دماغت بیاد بیرون .

 

 

 

پ.ن.١: شنونده عزیزم یادم هست که تولدته ها ،‌برات یه عالمه خوشی ،‌موفقیت و عشق و آرامش رو آرزو دارم 

پ.ن.٢: تو رو خدا یکی به من بگه چرا یه مدته نم نمی تونم وبلاگ آلوچه خانم رو باز کنم ؟ فکر میکردم برای همه اینجوری شده ولی میبینم که اشتباه کردم دلم برای نوشته هاش تنگ شده.

 


 
 
 
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦
 

 

 

 

(((من و دلنوشته هام دو ساله شد)))

چه زود و شیرین و دوست داشتنی ، دوسال گذشت


 
 
تولدم مبارک
نویسنده : آي تك - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٥
 

میخواستم یه پست در مورد تولد 32 سالگی ام بنویسم کنجکاو شدم برم پست پارسالم رو ببینم و بدونم پارسال یه همچین روزی چه حسی داشتم، خوشحالم که باز هم همون حس بزرگ نشدن رو توی خودم دارم ،هنوز فکر میکنم بچه ام ، ولی امسال یه حس دیگه هم بهم اضافه شده

پارسال این موقع هنوز تنش های بعد از سرکار نرفتنم باهام بود ولی امسال آرومترم ،امسال حسم به مراتب بهتر و شیرین تر از پارساله چرا که دیگه یاد گرفتم که چه جوری مسائل مالی رو هندل کنم و این خودش موفقیت بزرگیه

امسال یاد گرفتم که کمیت مهم نیست کیفیت مهمه ،‌خیلی ها رو دورو بر خودم میبینم که زن و شوهر دارند صبح تا شب جون می کنند ولی باز هم مشکل مالی دارند و یا بر عکس خانواده هایی رو دیدم که فقط یک نفر کار می کنه ولی هرروز پیشرفت می کنند شاید تا پارسال وقتی یه همچین چیزی رو می دیدم تعجب می کردم ولی الان می فهمم که این درایته که زندگی رو پیش میبره نه عدد و رقمهایی که به حساب خانواده واریز میشه وفهمیدن این مطلب برای من حکم درس 31 سالگی ام بود.

پارسال رو طوری گذروندم که کسی متوجه نشد من با چه وضعی زندگیم رو چرخوندم حتی آقای همسر که نزدیکترین فرد زندگیم بوده و هست چه بسا زمانهایی بود که با کمترین امکانات بهترین غذا رو جلوشون گذاشتم ،‌با کمترین امکانات قسط خونه رو دادم( حتی موفق تر از قبل که سرکار میرفتم) ، کادوهایی رو که وظیفه مون بوده به بهترین نحو ممکن دادیم ،و. و . و ....

یه چیز دیگه رو هم فهمیدم ،‌تا پارسال وقت نداشتم به خودم و اطرافیانم فکر کنم ،‌امسال وقت بیشتری داشتم الان می تونم مدعی باشم که حداقل اطرافیان نزدیکم رو بهتر شناختم ،‌دیگه می دونم کی واقعا عاشقمه ، کی از ته دل برام مایه می ذاره ،‌کی فقط حفظ ظاهرمیکنه ، کی الکی بهم لبخند میزنه ،‌رو محبت چه کسی میتونم خالصانه حساب باز کنم و به چه کسی میتونم خالصانه عشق بدهم ،‌لپ کلام خیلی ها رو بهتر شناختم که توی اون سالهای گرفتاریم کمتر وقت این کار رو داشتم.

از همه مهمتر اینکه پارسال به معنای واقعا در کنار دخترک خوش گذروندم و به آرزوم رسیدم .

امسال احساس میکنم عاشقتر از قبل هستم چون وقت این رو داشتم که به عشق فکر کنم ،‌می تونم مدعی باشم که بیشتر از قبل عاشق آقای همسر و مادر و خواهر و دخترک و.... هستم .

برای سال 32 ام زندگیم هم برنامه ام اینه که حالا که شناختم رفته بالا ، قدرت احساسی ام رو هم ببرم بالا که اگه کسی رو دوست دارم بیشتر بهش محبت کنم و حتی اگه کسی آزارم میده به راحتی عنوانش کنم میدونم سخته ولی فکر کنم یه مرحله از رشد هرکسی محسوب میشه.

برای سال 32 ام زندگیم برای خودم آرزوی پیشرفت دارم پیشرفت از نوع مالی و تحصیلی و روابطی

فکر کنم هرکسی میتونه سالی یه بار برای فقط خود خودش آرزوی داشته باشه نه؟

31 سالگی مرسی که پخته ترم کردی

32 سالگی خوش اومدی می خواستم ازت خواهش کنم امسالم رو هم مثل پارسال پر از درس بکن ، میخواستم ازت خواهش کنم من رو مثل پارسال درگیر کن دلم میخواد مثل پارسال وقت برای سرخاراندن نداشته باشم ولی در عین حال از لحظه لحظه اش لذت ببرم .


 
 
مرد هیزم شکن
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢
 

مردی قوی هیکل در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.

روز اول در جنگل، ۱۸ درخت را قطع کرد. رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد.

روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد، ولی ۱۵ درخت را قطع کرد.

 روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط ۱۰ درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است.

 

نزد رئیسش رفت و عذر خواست و گفت: «نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم، درخت کمتری می برم!!!»

 

رئیس پرسید: «آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟»


او گفت: برای این کار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم.


 
 
کوچکترین مدرسه دنیا
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠
 

این بار دوم است که پلاکارد تبلیغ نمایشگاه عکسش را می بینی یک بار هفته پیش که دخترک کلاس داشت یک بار هم دیروز باز وقتی که دخترک کلاس داشت بار قبل به آقای همسر توضیح کوتاهی دادی و اون گفت آره درباره اش توی تلوزیون هم چیزهایی گزارش داده بودند و تو کنجکاوتر میشوی ، تادیروز که مسئول آموزش آموزشگاه به سراغ مادرهایی که منتظر تمام شدن کلاس بچه هایشان هستند می آید و خواهش میکند سری هم به نگارخانه بزنید تو مصمم تر می شوی البته در برنامه ات بود که حتما سری بزنی ولی با این درخواست راغب تر از قبل هستی

میروی با عده ای از مادران ولی تمام فکر و ذکرت پر میکشد به سوی عکسها ، با بعضی عکسها اشک در چشمانت جمع می شود نه برای اینکه حس ترحم ایجاد می کنند نه ابدا فقط برای اینکه حس ها را خوب منتقل می کند

کوچکترین مدرسه دنیا فقط با 4 شاگرد و معلمی که به نظرم دارد پا میگذارد جای پای صمد بهرنگی

در یک لحظه معصومیت عکسها تو را از این دنیا خارج میکند دیگر به فکر مادران بغل دستی یا شیطنتهای بچه هایتان نیستی فقط بغضت را قورت میدهی و فقط و فقط به این فکر میکنی که چطور می توانی سهمی در پیشرفت این مدرسه داشته باشی و برای بار هزارم در این چند وقت اخیر از اینکه پولداری نیستی و نمی توانی کمکی بکنی افسوس می خوری ولی ته دلت امیدواری که شاید کمک غیر مادی بتوانی داشته باشی

 

راهروهای تودرتوی نگارخانه را پشت سرگذاشته ای که روی یک میز کتابهایی را میبینی که جلب توجه می کند کتابهایی که همه شکل هم هستند و نشان از این دارد که این معلم مهربان خاطراتش را چاپ کرده است بدون لحظه ای تامل یکی را برمی داری و دو رو برت را نگاه میکنی تا متصدی نگارخانه را ببینی و بهایش را پرداخت کنی در یک لحظه کسی را میبیبنی که بسیار شبیه معلم توی عکسهاست ،درست دیده ای معلم مهربان این کلاس که خیلی کوچکتر و ریزه میزه تر از عکسها به نظر می آید گوشه نگارخانه نشسته و تو که محو عکسها بوده ای متوجه حضورش نشده ای . به طرفش می روی ،محجوب تر از این است که جواب سئوالاتت را مشتاقانه جواب دهد این را کاملا متوجه می شوی ، میپرسی برای بچه ها چه کاری میشود انجام داد و میبینی که با چه خضوعی جواب می دهد ما احتیاج به چیزی نداریم یک خیر پیدا شد و مکدرسه جدید و آب و برق و ... برایمان فراهم کرد و تو باز اصرار میکنی و در نهایت پیشنهاد کتاب می دهی که خوشحالی معلم را از چشمانش می خوانی .

وقتی می گوید که آدرس وبلاگش را در کتابش دارد هم خوشحال می شوی هم شرمنده که نمی شناسیش، تا آخرین لحظه داری به این فکر میکنی که چرا هیچ درخواستی نداشته ؟ چقدر این آدم متواضع و خجالتی بود .

با خوشحالی و سبک بالی میایی بیرون و همان شب کتابش را می خوانی ،‌تمام مدت به این فکر میکنی که این سرباز معلم حق داشته که چیزی نخواسته چون از همه جای دنیا کمکهای محبت آمیزی شده است ولی همچنان دلت میخواهد هدیه ای ولو در حد چند جلد کتاب بکنی . و از خودت ناراحتی چرا که وبلاگ به این مهمی را نمی شناختی و نمی دانستی در دور ترین نقطه کشور مدرسه ای با چهار شاگرد وجود دارد که در چهار مقطع مختلف درس می خوانند و کامپیوتر دارند و .....

تصمیم میگیری هرجوری شده تا قبل از 13 خرداد که روز آخر نمایشگاه عکسش هست دوباره ببینیش و ایندفعه چند جلد کتاب ببری و یک بار دیگر با دقت چهره معلم را ببینی . دلت میخواهد بگویی که خیلی دلت میخواهد کاری برای این بچه ها انجام دهی نه برای اینکه آنها نیازمندند نه فقط برای اینکه دوستشان داری.

 

http://www.dayyertashbad.blogfa.com

 

دلت میخواد هم آدرس وبلاگش رو اینجا بذاری هم از بقیه خواهش کنی اگه دلشون یه فضای مملو از معصومیت رو می خواد تا 13 خرداد یه سری به نگارخانه فرهنگسرای مدرسه در پارک اندیشه پائین تر از سید خندان بزنن و تجربه شیرینی رو داشته باشند.

 


 
 
مرد 40 ساله زندگی من
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥
 

روزی که اولین کادوی تولدت رو توی اون ترمینال شلوغ دستت دادم زیاد نمیشناختمت کلا شاید سه چهار ماه بود که با هم آشنا شده بودیم ولی همون موقع هم با یه وسواسی رفتم با پول دانشجویی برات کادو خریدم هنوز برق خوشحالی توی چشمات رو یادم هست .

همون روز فهمیدم که این اولین کادو،آخرین کادو نخواهد بود .

وقتی به اون روزها برمیگردم و فکر میکنم از داشتن تک تک این روزها خوشحال میشم ،‌از اینکه انتخابی کردم که روز اول کادو خریدنم 26 سال بیشتر نداشت و  الان با ذوق و شوق دارم تدارک تولد 40 سالگیش رو میبینم ته دلم غنج میره.

40 سالگی! برام کمی عجیبه ، ولی حس خوبیه.میگن 40 سالگی سن عاقل شدن آقایونه!من توی این سالها هیچ حرکتی از تو ندیدم که بگم بی عقلی بوده همیشه همه کارهات رو اصول بوده ولی از اینکه 40 ساله میشی خوشحالم احساس میکنم به یه مرد 40 ساله تکیه کردن خیلی لذت بخشه.

امسال میخوام کاری کنم که خاطره خوبی از روز تولدت برات بمونه، تلاشم رو هم می کنم ،‌خیلی دلم میخواد آخر مهمانی تولدت برق رضایت رو ببینم درست مثل روزی که اولین کادوی تولدت رو بهت دادم.

  مرد 40 ساله من! با خوب بودنت توی این سالها خیلی چیزها یادم دادی،خوشحالم که درست تصمیم گرفتم ، خوشحالم که شونه به شونه کسی مثل تو زندگیم رو ساختم، خوشحالم که همیشه و همه جوره راضیم کردی،خوشحالم که در کنارت آرامش دارم،خوشحالم که دیگران وقتی میخوان یه مرد عاشق رو مثال بزنن اسم تو رو به زیونشون میارن،خوشحالم که وقتی دیگران میخوان یه زن عاشق رو مثال بزنن هم اسم من رو میارن

آرزو دارم 40 سالگی برات توام با سلامتی و شادی باشه،آرزو دارم بهترین ها برات اتفاق بیفته ،‌آرزو دارم دلم به بزرگی دل تو بشه

 

 

 

 

پ.ن: یه چیزی رو میدونی ؟ خیلی بدجنسی که متوجه شده بودی برات میخوام سورپرایز پارتی بگیرم .از خودم لجم گرفته بود که طبق معمول نتونسته بودم چیزی رو از چشمای تیزبینت پنهان کنم ولی از اینکه فقط از حالت چشمام فهمیده بودی خوشحال شدم این یعنی اینکه تو به ریزترین حالتهای من هم دقیقی . ای شیطون 40 ساله من

 


 
 
خرداد نازنین خوش اومدی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢
 

ماه من سلام