من و دلنوشته هام

فکر درست
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩
 

روزی دو نفر کوله بار سفر می بندند و با هم به مسافرت می روند. در حین سفر راهشان به جنگلی می افتد و مجبور می شوند از آن عبور کنند. بعد از طی مسافتی، می بینند از دور پلنگی به سمتشان می آید. یکی از آن دو کوله بارش را بر زمین نهاده شروع به فرار می کند. آن دیگری صدا می زند که ای برادر کجا داری می دوی؟ پلنگ که از هر دوی ما سریعتر می دود.

آنکه در حال دویدن بود سر برمی گرداند و جوابش می دهد که:

«مهم آن نیست که پلنگ از هر دوی ما سریعتر می دود، مهم آن است که از بین ما دو نفرکدام یک تندتر می دویم


 
 
خوشحالم نه خیلی خیلی خوشحالم
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧
 

خوشحالم خواستم این رو اولش بگم  

برای چی خوشحالم؟ خب بالاخره این دانشگاه ما نتایج مصاحبه هایی رو که قبل از عید انجام داده بودند رو دادند و بعله دیگه هم من هم خواهرک قبول شدیم.

میدونی چرا خوشحالم ؟ چون از سال 78 منتظر یه همچین اتفاقی هستم .آره دیگه وقتی یه رشته خاصی بخونی و اتفاقا خیلی هم عاشقش باشی و یه چیزی نزدیک 10 سال هم توی همین زمینه کار کنی و فقط به امید اینکه قراره توی مملکتت ادامه این رشته رو بذارند با وجود عشق به درس خوندن و شاگرد ممتاز بودن توی دانشگاه بازم صبر کنی و صبر کنی و صبر کنی و درست سالی که نا امید میشی و میری با بدبختی یه رشته مرتبط انتخاب میکنی و کنکور میدی و از شانست میزنه و قبول میشی و لی اینقدر دانشگاهی که قبول شدی بی برنامه و مزخرفه که همین الان هنوز امتحانهای ترم سه شروع نشده حالت از دانشگاهت بهم میخوره و یاد دانشگاه 10 سال پیشت میفتی و یاد نظم و مهرو محبت بین دانشجوها و استادان و یاد محیط دوست داشتنی اش ،معلومه که از ذوقت تا صبح نمی تونی بخوابی . میدونی هیچ کسی معنای اینهمه ذوقت رو درک نمی کنه چون 10 سال چشم انتظار نبوده .

خب من که اصلا به فکر مدرک گرفتن نیستم وگرنه این همه سال میرفتم دانشگاه تا مدرکم رو بالا ببرم . من برام سواد مهم بوده و هست.

میدونی چرا خوشحالم ؟‌چون خواهرک هم قبول شده . وای خیلی بامزه است با 7 سال فاصله سنی الان قراره با هم پشت یه میز بشینین و همکلاسی بشین.

اول اسم خودم رو توی سایت سرچ کردم و دیدم قبول شدم ولی تا موقعی که اسم خواهرکم رو سرچ نکرده بودم نمی تونستم شادی کنم . من عاشق این یه دونه خواهرک تپل مهربونم هستم .

 

کمی دلم می لرزه .آخه از برنامه های این مملکت آدم سردر نمیاره . کسانیکه این کنکور رو حالا توی یه رشته دیگه قبول شدند الان دارند برای امتحانهای آخر ترم خودشون رو آماده میکنند (نمونه اش خانم خونه) ولی ما تازه جواب مرحله دوممون اومده( البته فقط رشته خاص ما مصاحبه داشت و دو مرحله ای بود ولی خب نباید اینقدر کش میومد) و همین باعث میشه در مورد اون یکی دانشگاه کمی دل دل کنم .

 

میدونم که اگه بخوام اون داشنگاه رو که البته رشته ام بی ربط نیست رو ادامه بدم حداقل 4 سال دیگه کار دارم .

این رشته رو ادامه بدم 2.5 دیگه درسم تموم میشه .

 

بنابراین من میتونم 2.5 دیگه برم اون یکی رشته رو توی مقطع بالاتر ادامه بدم . خب چه کاریه که الان اون رو بخونم.

 

گیج شدین؟ توضیح میدم بابا

 

 من سال 78 جزو اولین فارغ التحصیلهای فوق دیپلم مدیریت هتلداری بودم اون روزها به ما گفتند این رشته تا فوق لیسانس هم برگذار خواهد شد ولی تا امروز که زهی خیال باطل

امسال در یک اقدام ضربتی ( واقعا ضربتی ها چون اول آذر دفترچه ها رو دادن و آخر آذر کنکور دادیم ) رشته لیسانسش رو گذاشتند

و این در حالی بود که بنده بعد از حدود 10 سال ناامید شده بودم و به سختی درس خوندم تا پیام نور رشته تقریبا مرتبط مدیریت جهانگردی رو قبول شدم

 

یادتونه که چه بدبختی هایی سر کنکور و ثبت نام داشتم که البته هنوز هم ادامه داره و هر ترم سر ثبت نام و امتحانها به طرز خنده داری گرفتارم . بطوریکه این بی نظمی ها باعث شده با اینکه توانش رو داشتم فقط ترم اول 5 واحدم رو بپذیرند و ترم دوم 7 واحدم رو ( در حالیکه باید ترم دوم10 واحد رو قبول میکردند و چون کلید سئوالهایشان خراب بود یکی از درسهایم رو نپذیرفتند ) بگذریم، در هرصورت برای گرفتن یه لیسانس از پیام نور با این شرایط من حداقل 4 سال دیگه کار دارم.

 

ولی چون فوق دیپلم من مدیریت هتلداری است و در حال حاضر از همون دانشگاه (جامع علمی کاربردی) قبول شده ام همه واحدهای دو ساله ام رو می پذیرند و من حداکثر 2.5 سال دیگه لیسانسم رو میگیرم و اگر بتوانم ( که با این وضعیتی که من مشغول تدریس توی همین زمینه هم هستم و نیاز به مدارک بالاتر دارم و از همه مهمتر عاشق درس خواندن و درس دادن هستم می توانم )  2.5 سال دیگه حتی اگر فوق لیسانس هتلداری را نداشتند ،مدیریت جهانگردی را ادامه دهم و به نظر میرسد در حال حاضر تحصیل در این مقطع مدیریت جهانگردی وقت تلف کردن است ولی چون خیلی توی این سه ترم زحمت کشیده ام کمی تصمیم گیری ام سخت بود.

در مورد درس خواندن خیلی به علاقه اعتقاد دارم . من همان سال اولی که کنکور دادم بلافاصه بعد از دبیرستان توی اولین رشته انتخابی ام که اجبارا میکروبیولوژی بود قبول شدم سه ترم هم خواندم ولی از این سه ترم دو ترم مشروط شدم چرا که به هیچ عنوان علاقه نداشتم  از روی سادگی و اینکه درسم بد نبود این رشته را انتخاب کردم که بقولی پرستیژ هم داشت ولی هرگز نتوانستم ارتباطی با این رشته برقرار کنم تا اینکه دانشگاهی که پدرم افتتاحش کرد را کنکور دادم و قبول شدم لحظه به لحظه اش عشق بود و لذت هنوز که هنوزه وقتی سالی یک بار با بچه های دانشگاه دور هم هستیم من آی تک دیگری میشود دختری شاد و سرحال و جالب اینجاست که اکثر بچه های دانشگاه هم در این دو سال مثل من سرگردان بوده اند و عاشق مانده اند .

میدونم که من دیگر آن دختر مجرد بدون مسئولیت نیستم و یک مادرم و یک همسر ،صددرصد سختی هایی در این راه خواهم داشتم سختی هایی که کم نیستند من دیگر توان یک دختر 20 ساله را ندارم ولی میدونم که عشق خیلی کارها میکنه. وقتی سر کلاس تدریسم میبینم که با یک فوق دیپلم دارم به سی نفر آدم که اکثرشان لیسانس دارند درس میدهم می فهمم که من آدم فوق العاده ای نیستم بلکه فوق العاده عاشق رشته تحصیلیم هستم موهبتی که شاید اکثر آدمها مزه اش را نچشیده اند.

برایم لذت بخش است که دوباره پشت میزهای دانشگاه بنشینم ولی ایندفعه با کوله باری از تجربه ، برایم لذت بخش است به استادم بگویم من هم دارم همین هارا تدریسم میکنم .

برایم دعا کنید تا از پسش بربیایم ،حتما همه میدونید که انتظار 10 ساله برای رسیدن به وصال چه طعمی دارد .

من باید این رشته را تا بالاترین مقطع ممکنه پیش بروم حتی اگر بینش فاصله 10 ساله باشد . حتی اگر من زنی در آستانه 32 سالگی با بچه ای 4 ساله و شیطون و همسری که باید وظایفم را در قبالش انجام دهم باشم .باید ادامه بدهم حتی اگر از نظر مالی تحت فشار باشم . باید ادامه دهم حتی اگر اطرافیان هزاران حرف و حدیث داشته باشند .باید ادامه بدهم تا نتیجه عشقم را ببینم . باید ادامه دهم تا روحم ارضا شود. 

  


 
 
جائی دیگر
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳
 

ساک  سنگینش را روی شانه هایش جابه جا میکند و به راهش ادامه میدهد دقیقا سه ساعت است که    بدون وقفه راه رفته است

خودش هم نمیداند به کجا؟ برای چه؟

فقط می داند میخواهد فرار کند!از کجا؟ از دست کی؟ نمی داند شاید از دست خودش و یا شاید از دست شوهرش و شاید از دست گرفتاریهای زندگی ، ولی به کجا؟ جائی را ندارد که

نه مادری برای دل سوزاندن نه پدری برای حمایت ، لحظه ای به این فکر می افتد که خانه دخترش برود ولی چه بگوید نه نمی خواهد پیش داماد سرافکنده شود اصلا چه دارد که بگوید!

 

همه دور وبریها او را زنی خوشبخت می دانند ، تا چند وقت پیش خودش هم همین فکر را می کرد ولی الان دیگر نه

شوهرش مرد خوبی است یا لااقل همه همین فکر را می کنند ولی همیشه مشغول کار است و هروقت که خانه است از زور خستگی نای حرف زدن ندارد،دختر بزرگش خوشبخت است و با شوهر و بچه اش مشغول،‌دختر کوچکش سرگرم کارهای معمول دختران مجرد است ولی او چه؟

 هیچکسی را ندارد که فقط پای درددلش بنشیند

ساک را جابه جا می کند و روی نیمکت پارکی که رسیده می نشیند ، به اطراف نگاه می کند پیرمردان و پیرزنانی را می بیند که دور هم نشسته اند هنوز خودش را اینقدر پیر نمی داند

 دلش میخواهد لااقل هفته ای یکبار با شوهرش برای خرید و قدم زدن بیرون برود ولی شوهرش ،همان کسی که زمانی ادعای عاشقی داشته حوصله حرف زدن با او را ندارد

باز به فکر فرو می رود ،‌کجا دارم می روم؟ جائی را ندارم ،کاش لااقل خواهر و برادری داشتم ،چقدر دلم میخواست موقعی که با دخترانم درددل می کنم بجای طرفداری از پدرشان یا متهم کردنم به پرتوقع بودن فقط گوش شنوائی بودند و با من همدردی میکردند .

زن بلند می شود ،خاک مانتویش را می تکاند ،ساکی که پر از چیزهای بدرد نخوری که فکر میکند بعد از رفتن به جائی که نمی داند کجاست پرکرده را بلند میکند و روی شانه پردردش می گذارد و راهی را که رفته بر میگردد .

در خانه اش را باز میکند ،شوهرش جلوی تلویزیون مثل هر شب خوابش برده و لیوان آب و ظرف غذای نیم خورده اش را روی میز ول کرده ،زن به آرامی وارد اتاق خوابش می شود لباسهایش را در می آورد و ساکش را در کمد جا میدهد تا بعدا سرفرصت خالی اش کند ،تلویزیون را خاموش می کند و پتویی روی شوهرش می کشد ،ظرفها را از جلوی شوهرش برمی دارد و به آشپزخانه می رود.


 
 
واقعا که
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٠
 

همه ظرفهای ناهار رو میچینی توی ماشین و پودر رو اضافه میکنی و روی دگمه نرمال تنظیمش میکنی و روشنش میکنی مدت زمان شستشو 1 ساعت و 17 دقیقه همیشگی است

میایی توی اتاق و مشغول اینترنت گردی و وبلاگ خوانی میشی وسطش احساس میکنی چشات می سوزه یه غری به خودت میزنی و تصمیم میگیری برای اینکه چشمات استراحت کنن بری یه سری کارهای دیگه ات رو انجام بدی و دوباره برگردی سراغ کار قبلی ات

از اتاق میایی بیرون یه نگاه به تایمر ماشین ظرفشوئی میندازی عدد 17 رو نشون میده یعنی دقیقا یک ساعت پای کامپیوتر بودی

برای دخترک شیرکاکائو درست میکنی و میدی دستش ،دو تا شربتهای روزانه اش رو میدی بخوره ، دو تا ظرف کوچیک برای شستن داری که میشوریشون و دو تا ظرف کریستالی که از مهمونی دیشب بیرون مونده رو توی کمد زیر بوفه جا میدی و یه دستمال هم روی کابینت میکشی و میگی خیلی خب چشمام استراحت کافی رو کردند برم سراغ کامپیوتر برای خالی نبودن عرضه یه نگاه دوباره به تایمر ماشین ظرفشوئی میندازی میبینی هنوز عدد 17 رو نشون میده

یعنی چی ؟ یعنی من همه این کارها رو در عرض کمتر از یک دقیقه انجام دادم؟ بارک الله به سرعت عمل کاش توی کارهای دیگه هم همین قدر سرعت داشتم .یعنی اینقدر اینترنت بازی  معتادم کرده که باعث شده سریع همه کارها رو انجام بدم و دوباره برم سراغش؟ یعنی این خوبه یا بده؟  


 
 
زیبایی زندگی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته
باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی
که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز
آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

   
سلامتی:

    1-
آب فراوان بنوشید.

    2-
مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا
شام بخورید.

    3-
از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

    4-
بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و
اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

    5-
از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.

    6-
بیشتر بازی کنید.

    7-
بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

    8-
روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

    9- 7
ساعت بخوابید.

    10-
هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.



   
شخصیت:

    11-
زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین
آنها چه می‌گذرد.

    12-
افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

    13-
بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

    14-
خیلی خود را جدی نگیرید.

    15-
انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

    16-
وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

    17-
حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید .

    18-
گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش
نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

    19-
زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به
دیگران تنفر نداشته باشید .

    20-
با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.

    21-
هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

    22-
بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی
بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر
می‌باشند.

    23-
بیشتر بخندید و لبخند بزنید .

    24-
مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.



   
جامعه:

    25-
گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

    26-
هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

    27-
خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

    28-
زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.

    29-
سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید .

    30-
اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

    31-
زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما
مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.



   
زندگی:

    32-
کارهای مثبت انجام دهید.

    33-
از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

    34-
خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است..)

    35-
هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

    36-
مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به
تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

    37-
حتی بهترین هم می‌آید.

    38-
همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.

    39-
بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.



   
آخرین اما نه کم‌اهمیت‌ترین:

    40-
لطفا این موارد را به هر کسی که دوست دارید، بفرستید


 
 
گور باباش
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦
 

نمکها را رویشان می پاشم و نگاهی عاشقانه بهشان می اندازم و چشمانم را می بندم و نیت نوبرانه ام را به ذهنم میآورم و با لذت گاز آبداری میزنم

گور بابای گلو دردی که از بهمن ماه گریبانم را گرفته و نمی دانم چه دردی است هرچه که میخواهد باشد من تمام سال را منتظر رسیدن گوجه سبز سر می کنم الان نمتوانم در حسرتش بمانم


 
 
زن بودن
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
 

زن بودن برایم همیشه مهم بوده و هست ،زن بودن به معنای واقعیا نه از این زن هایی که فقط اسم زن بودن را یدک می کشند یا کسانی که فکر می کنند زن بودن یعنی خانه تمیز و بوی قرمه سبزی پیچیده در خانه ، یا در مقابلش زن هایی که زن بودن را شرکت در جلسات فمنیستی و دفاع از حقوق زن می دانند و خانه هایشان را کثافت گرفته و از همه بدتر بخاطر افکار آنچنانی شان روابط ناهنجاری هم با اعضای خانواده شان دارند

 

زن بودن برایم تعریف خاص خودش را دارد ،زن بودن یعنی تعادل در زاویه های مختلف زنانه ،زن بودن یعنی متفاوت بودن در خیلی از زمینه ها با مردان ، اصلا برابر بودن با مردان معنی عجیبی است از نظر من برابر بودن با مردان ناهنجاری است

زن ، زن است و مرد،مرد

زن یک سری نقاط قوتی دارد که مرد حتی فکرش هم برایش سخت است و البته بلعکس

این تفاوتهای زنان با مردان است که باعث جذابیت و زیبائی یک زن چه از نظر روحی و چه از نظر جسمی است .

هرگز دوست نداشته ام یک مرد باشم ولی نه بخاطر اینکه افکار فمنیستی دارم که اتفاقا به همان اندازه که از مردانی که دم از مرد بودن و کوچک دانستن زنان می زنند از زنانی هعم که شعارهای زنانه می دهند بدم می آید .

چه بسیار زنانی را میشناسم که افکار آنچنانی شان گوش فلک را کر کرده ولی در زندگی داخلی خودشان مشکل دارند .

چرا نباید به این فکر کنیم که زن بودن فقط شعار دادن و موفقیتهای اجتماعی نیست؟ چرا نباید فکر کنیم که زن بودن کهنه بچه عوض کردن و خانه تمیز کردن هم نیست؟

زن بودن یعنی تعادل همه نقاط زنانه

چه فایده ای دارد که من در صحنه اجتماع زنی موفق باشم ؛شغل آنچنانی داشته باشم ،درآمد آنچنانی تر و ده مرد اسکورتم کنند و امضا بدهم و شعار بدهم و شعار بشنوم ولی در خانه حضور نداشته باشم ،شاهد رشد بچه هایم نباشم ،همسرم همیشه کمبود من را حس کند،‌بچه هایم همیشه برای نوشتن دیکته دست به دامن غیر مادر باشند و غذاهای هول هولکی بپزم؟

اصلا چرا اینهمه حرف چرا نباید از جنبه زنانه ام لذت ببرم؟

هر زنی بگوید از آشپزی کردن ،خیاطی کردن ،‌بافتن ، بچه داری کردن ،ناز کردن برای همسر و و و را دوست ندارد یک جای کارش میلنگد یا سر خود را گول می مالد و یا ترجیح می دهد نقابی روی صورتش داشته باشد یا مشکل هورمونی دارد ولی تا کی؟‌تا کی می توانیم در حریم خانه خودمان هم نقاب داشته باشیم؟

برعکسش هم آزار دهنده است ،‌زنی که فقط از صبح تا شب بشورد و بپزد و بدوزد و بچه داری کند و خودش را برای همسر بیاراید هم یک جای کارش می لنگد به همان نسبت زنی که از اوضاع مملکتش خبر ندارد ،‌از وضعیت اقتصادی و بقیه امور چیزی نداند و خود را محتاج به جیب همسر و  حرفهای نصفه نیمه او کند هم کارش می لنگد.

زنانه زندگی کردن یعنی همه جوانب زندگی را همزمان و موزون رعایت کنی .

در بعضی امور قوی تر از مرد عمل کنی چون این خصلت توست ،در بعضی مواقع هم ضعیف تر عمل کنی چون این هم خصلت توست  ، در بعضی مواقع هم پا به پای مرد پیش بروی چون این هم باز خصلت توست.

کدام مردی را دیده ای که مثل زن بتواند بچه داری کند و همزمان آشپزی کند و کتاب هم بخواند و به امور خانه اش برسد و پول هم در بیاورد و لبخند هم بزند؟

کدام مردی را دیده ای که در آن واحد هم آشپزی کند هم بچه داری کند هم روزنامه نویسی کند هم بحث داغ روز را هم دنبال کند ولی خستگی اش را پنهان کند؟

کدام مرد به خوبی یک زن می تواند بچه  تربیت کند و در جامعه هم حضور فعالی داشته باشد خانه اش هم مرتب باشد دانشگاه هم درس بخواند و همزمان در دانشگاه درس هم بدهد؟

مسلما اگر یک مرد بخواهد همه این کارها را انجام بدهد یا بداخلاق می شود یا خسته است یا سرش درد می کند یا باید وقتی خانه می آید دو ساعتی را تنها روزنامه بخواند یا تلوزیون ببیند تا خستگی اش در بیاید یا نه خوش هایش را با دیگری تقسیم میکند و نا خوشی هایش را برای زنش میاورد.

ولی در مقابلش

کدام زنی هست که بتواند بی منت تمام در آمدش را خرج زندگیش کند و با تمام وجود بداند که وظیفه اش غیر از این نیست؟

کدام زنی هست که بتواند با تمام وجود بتواند حامی همسرش باشد؟ کدام زنی می تواند با نهایت گذشت خانواده همسرش را به خانواده خودش ترجیح دهد؟ و و و

کدام زنی می تواند راز زندگیش را به مادرش یا یک دوست نگوید؟

کدام زنی میتواند غر نزند؟ کدام زنی میتواند بخاطر معنویات زندگیش چشم به روی ظواهر و تجملات ببندد؟

با تمام قوا به این اعتقاد دارم که زن و مرد یکی نیستند هرکدامشان نقاط قوت و ضعف خودشان را دارند و زن بودن به شعار دادن و جلسه تشکیل دادن نیست ، زن بودن به آشپزی و خانه داری هم نیست ، زن بودن یعنی تعادل در خصلتهای زنانه یعنی در عین حال که آرامش را در خانه ایجاد میکند ( که یکی از خصلتهای دوست داشتنی زن هست) در جامعه هم حضور داشته باشد ، زن یعنی ایجاد چشمهای عاشق همسرش ، زن یعنی در عین حال ایجاد افتخار در جامعه ، زن یعنی مادر خوبی بودن ولی در عین حال حضور منطقی در بیرون از خانه

میدونی زن یعنی چی؟

یعنی همسرت بگه وقتی ساعت کارم تموم میشه پر میکشم به سمت خونه ، زن یعنی بچه ات راه بره بگه من بهترین مادر دنیا رو دارم ،‌زن یعنی وقتی داری به شصت جفت چشم زل میزنی و درس میدی همه با دقت به حرفهایت گوش بدن و ازت سئوال کنن و وقتی توی راهرو دانشگاه راه میری بشنوی که میگن عجب سواد و تجربه ای داره، زن یعنی خونه تمیز غذای آماده ،‌زن یعنی حواس جمع به اوضاع اقتصادی خونه و سروسامون دادن به اون ،‌زن یعنی حفظ عشق توی اعضای خونه ، زن یعنی کسب علم در عین حال که به فکر پیشرفت بقیه اعضای خونه است ، زن یعنی به روز نگهداشتن اطلاعات روز دنیا ، زن یعنی لطافت

چقدر من همه جوانب زنانه ام را دوست دارم ، رسیدن به همه شون سخته ولی شدنیه چون من یه زنم

 


 
 
یه روز من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢
 

صبح با یه خستگی خاصی از خواب بیدار میشی اونم چه ساعتی؟ 10 صبح!!! خب معلومه وقتی تمام هفته گذشته رو زودتر از 2 نصف شب نخوابیدی همه توانت رو از دست دادی تازه کجای کاری اگه کارهات تلنبار نشده بود و دخترکت هم بالاسرت واینستاده بود همینجور دلت میخواست توی تخت ولو باشی

پامیشی قربون صدقه دخترک میری که باشیرینی داره بهت لبخند میزنه

طبق معمول هرروز صبح که ازت خواهش میکنه اول یه سی دی ببینه و بعد بره دست و صورتش رو بشوره و کارهای اول صبحش رو بکنه قبول میکنی و براش سی دی انتخابی اش رو میذاری هنوزم معتقدی تربیت جای خودش اعصاب راحت هم جای خودش

توی این فاصله میری سراغ فریزر و یه بسته گوشت و دفریز با مکروویو

 واقعا عجب اختراع باحالی بوده ها خیلی سریع در عرض 15 دقیقه گوشت آماده پخت داری خب خیلی عالیه

توی این فاصله 15 دقیقه ای مرتب کردن خودت و تختت و مابقی کارهای روزانه ات تموم میشه

میری سراغ لباسشوئی و یه سری لباسها رو میریزی توش و روشنش میکنی

میری سراغ ماشین ظرفشوئی و روشنش میکنی

توی این فاصله دو تا تلفن میزنی و کامپیوترت رو روشن میکنی حین صحبت با تلفن گردگیری ات رو هم تموم میکنی

میری سراغ اینترنت و کارهای اول صبحت رو چک میکنی و توی همین فاصله که داره برات صفحه ها رو باز میکنی دو تا بلوزهای دخترک که باید توی دست بشوری رو میندازی توی سینک دستشوئی و پودر رو میپاشی روش و آب رو باز میکنی

دخترک سی دی اولش رو دیده و بالاسرت وایستاده تا بری کنار و اون دست و صورتش رو بشوره و دستشوئی اش رو انجام بده میائی بیرون وصبحانه اش رو آماده میکنی و میذاری روی میز

 با فنجون نسکافه ات و یه نون سوخاری پنیر زده میری سراغ کامپیوتر

دخترک بهانه میگیره که امروز نون سوخاری پنیر زده نمیخواد و شیرکاکائو میخواد از جلوی کامپیوتر پامیشی و براش شیرکاکائو درست میکنی و میری سراغ لباسها میشوریشون و پهنشون میکنی و میایی سراغ کامپیوتر یهو یادت میفته که گوشتها توی مکروویو منتظرتند دوباره پامیشی و میری آشپزخونه و گوشتها رو با پیاز رنده شده مخلوط میکنی و میذاری روز گاز تا میخوای دوباره بری سراغ کارت میبینی دخترک پشت سرت با دو تا عروسک وایساده و میخواد که باهاش خواهر بازی !کنی ( به خاله بازی میگه خواهر بازی یعنی ما دو تا خواهریم یکی یه دونه هم دختر داریم)

یادت میفته نسکافه ات یخ کرده ولی به روی خودت نمیاری کمی باهاش بازی میکنی ، به وضوح متوجهی که بزرگتر شده و چنان توی سناریو سازی استاده که نیازی نیست توی بازی تو فکر کنی که قراره چی بگی

ازش اجازه!میگیری به غذات سربزنی و ایشون در کمال بزرگواری اجازه رو صادر میکنند بعد از یه ربع میبینی سرش گرمه خوشحالی که فراموش کرده و میری سمت اتاقت که پای اینترنت بشینی میبینی روی تخت نشسته و عروسکهاش رو چیده و کارتهای بازی اش رو هم از جعبه اش در آورده و این یعنی بیا بشین با من کارت بازی کنیم بعد سه دور کارت بازی رضایت میده و میره سراغ کارش

 

نیم ساعت بعد وقت ویتامین های دخترک میشه و همزمان ناهارش رو هم بهش میدی و این یعنی یه ساعت وقتت پر میشه

نیم ساعت باهاش پیانو تمرین میکنی و توی سر خودت و نتهایی که دخترکی که هنوز لوحه نوشتن بلد نیست ولی باید نت ها رو بنویسه میزنی

ساعت رو که نگاه میکنی میبینی ساعت 3 شده و باید تا نیم ساعت دیگه همه کارهات آماده باشه چون ساعت 4 باید خودت رو آماده کنی برای رفتن به یه همایش که رفتنش برات ضروریه

تو می مونی و غذای نیمه تمام و خونه ای که توی این دو-سه ساعت کاملا پر شده از اسباب بازی هایی که تو باید جمعشون کنی و کوله باری از کارهایی که حتما باید امروز انجامشون بدی و  کامپیوتری که هرگز نتونستی با اینترنتش مشغول باشی

یعنی من تحت هر شرایطی کار دارم که انجام بدم

یعنی چند ساله که حسرت یه روز بدون هیچ برنامه ای رو دارم می کشم؟ این خوبه یا بده آیا ؟ نمیدونم خودم هم نمیدونم


 
 
عملکرد
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠
 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه". 

 


 
 
یه موقعهایی
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩
 

یه موقعهایی میخوام نه همسر باشم نه مادر باشم نه دختر باشم هیچی نباشم فقط خودم باشم

یه موقعهایی دلم میخواد وقتی یه رابطه ای من رو اذیت میکنه راحت عنوان کنم حتی اگه اون رابطه مربوط به آقای همسر باشه و من بدون هیچ ملاحظه ای بهش بگم

یه موقعهایی دلم میخواد از صبح که پامیشم مشغول سرویس دادن به دستورات ریز و درشت دخترک نباشم و فقط کاری رو که ازش لذت می برم انجام بدم

یه موقعهایی دلم می خواد به آقای همسر بگم دور و برم نپلک اگه میخوای در حقم لطف کنی یه فضای یک متر در یک متر رو بهم بده تا توش بتونم نفس بکشم تا هر طرف که بر میگردم بهت برخورد نکنم

یه موقعهایی دلم میخواد بدون مکلاحظه دخترک یک دل سیر گریه کنم

یه موقعهایی دلم می خواد اخم بکنم بدون اینکه مجبور بشم به آقای همسر توضیح بدم

یه موقعهایی دلم میخواد بهش بگم من رو در در نظر بگیر

یه موقعهایی دلم میخواد وقتی بهم اصرار میکنه اینو بخور و این کاررو بکن و این جا برو و .... بگم تورو خدا راخحتم بذار فقط همین

الانم دلم میخواد غذا درست نکنم و پاشم تنهایی برم بیرون و زیر بارون راه برم و گریه کنم بدون اینکه به فکر ناهار دخترک و آقای همسر که خونه است باشم

یه موقعهایی .... هیچی بابا ولش کن چه فایده ای داره

اصلا میدونی چیه دلم میخواد از ٢۴ ساعت شبانه روز فقط یه ساعتش مربوط به خود خودم باشه و هرکاری دلم میخواد بدون استرس انجام بدم بدون فکر شام و ناهار و درس و لباس شستن و به فکر تفریح این و خواب اون و توقع این و بغل اون و بوس این و و و یه فضایی داشته باشم که یه ساعت دو رو برم کسی نباشه حتی برای محبت کردن


 
 
خیابان خاکی زندگی من
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦
 

چشمانم را می بندم و نفس عمیق میکشم و دوباره بازشان میکنم و در دلم میگویم همینه فعلا کاریش نمیشه کرد نه تقصیر توئه نه تقصیر اون نه تقصیر کس دیگه ای باید صبوری کرد !

البته صبوریی که نمیدانم چقدر زمان می برد نمی دانم نتیجه اش چیست؟ نمیدانم اصلا نتیجه ای هم دارد یا نه فقط این را میدانم که فعلا کاری از دست کسی بر نمیاید و من از اول می دانستم راهی که در پیش گرفته ام راهی آسان نیست مثل یک خیابانی است که خاکی بوده ولی مستقیم است و من باید با اندک امکاناتی که در اختیارم خواهم داشت باید ذره ذره آسفالتش کنم نمی دانم تا کی قرار است آسفالت این جاده با من باشد حتی نمی دانم تا کی قرار است مواد اندک اندک به من برسد ولی می دانم که باید صبوری کنم.

این را میدانم که باید تحمل کنم راهی است که خودم انتخابش کرده ام ولی دلم نمی خواهد دخترکم هم در این سختی همراهم باشد .

این را هم می دانم که از انتخاب راهم پشیمان نیستم ولی از تصور اینکه کسی پیدا شود که گذشته تو را نمی داند و نیمه راه تو را شناخته و تازه تو فکر میکنی تازه نفس هست بخواهد به تو فخر بفروشد اذیت می شوی نه برای خودت چون تو می دانی داری چه می کنی برای اینکه نمی خواهی با چنین آدمی ارتباط داشته باشی ولی معذوریاتی نمی گذارد .

تا الان پیش رفته ام ، هرکه شرایط گذشته و زحماتت را دیده متوجه شده تا اینجای کار را هرچند کند ولی درست پیش رفته ای ،نگذار کم بیاورم ،کمکم باش تا بتوانم راهی را که با هم شروع کرده ایم به ثمر برسانم ، کمک کن تا در این راه دخترکم صدمه نخورد ،نگذار در مقابل دیگرانی که هیچ وقت برایمان مهم نبوده اند سرافکنده شویم همانجور که تا الان نبوده ایم .

من می دانم دارم چه می کنم امیدوارم تو هم این را فهمیده باشی ،‌برایم مهم نیست دیگران چه فکر می کنند برایم تو مهمی ، برایم این مهم است که تو هم ایمان داشته باشی که من می دانم چه می کنم .


 
 
9 صبح های من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
 

صبح ساعت 9 با صدای محمد نوری زنگ موبایلت که به آرومی میگه :

 چشماتو واکن که سحر----------------- تو چشم تو بیدار بشه 

صدام بزن که از صدات ------------------باغ دلم بباغ دلم بهار بشه

اون که میخواد میون ما من و تو------

 

میذارم امروز تا همین قسمت بخونه و من از صدای نازنینش لذت ببرم و مثل هرروز شیرجه نمی زنم روی موبایلم تا خاموشش کنم

خیلی لذت داره آدم صبحها با صدای آرام بخشی بیدار بشه نه با صدای ناهنجار ساعت شماطه ای

اینجوری هم خوب بیدار میشی هم چون خوب بیدار شدی روز خوبی رو هم جلو روت داری