من و دلنوشته هام

سال نو مبارک
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸
 

سال ٨٨ سال زیاد خوبی برای من یکی که بود میدونم برای خیلی ها نبود

خیلی امید دارم سال جدید یه جهشی از هر جهت روبه جلو داشته باشیم نه فقط خودم بلکه همه اطرافیانم

به یکی دو تا از آرزوهام رسیدم و از این بابت ناشکر نیستم ولی بدی هاش اینقدر زیاد بود که شیرینی اون خوبی ها زیاد مزه نکرد

مثل هرسال میخوام ارزو کنم که سال جدید پر از سلامتی و خوشی و خوشبختی باشه

آهای سال ٨٩ با توام ها هوای ما رو هم داشته باش مل سال ٨٨ بی معرفت نباش

همه تون رو دوست دارم ، همه اطرافیانم رو ، برای همه آرزوی سالی خیلی خیلی خوب توام با شادی و سلامتی و پول و رفاه و آسایش وآرامش دارم.

خداحافظ تا سال ٨٩


 
 
آن ور احساساتی یک خردادی بی جنبه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
 

میدونی چیه؟ تحمل اشکهایت حتی به اندازه دوسه قطره و حتی تنها به دلیل یادآوری یک خاطره برایم زجرآور تر از گریه طولانی خودم هست و قتی این اتفاق می افتد من بهانه دستم افتاده که یاد مادربزرگم و آن لحظه شیرینی که دست روی شکم قلمبه من بگذارد و من لبه تختش نشسته باشم و آن عکس یادگاری را بگیرم که وقتی عکس چاپ شده رو ببینم عمق لذت رو توی چشمهای نورانی اش ببینم و بدونم که دو ماه دیگه پیش ما نیست بیفتم و اشک بریزم و یا یاد صندلی داغ کلاس زبان دانشگاه بیفتم  که دلیل بچه دار شدنم رو به انگلیسی شکسته بسته ، درخواست مادربزرگ مریضم  عنوان کنم و اشک بریزم . یا یاد کتاب ((دا)) که دارم میخونمش و صحنه آخر وداع زهرا با جنازه پدرش رو بکنم و مثل همه صحنه های عزاداری خودم رو جای صاحب عزا بذارم و گریه کنم و یا ... اصلا میدونی چیه من عادت ندارم اشکهاتو ببینم تورو خدا همیشه بخند همیشه مثل همیشه که مهربونیا

اینجوری باعث نمیشی من تا دو صبح کله ات رو بغلم بگیرم  وریز ریز اشک بریزم که تو بیدار نشی و بد صبح ببینم به به چه چشمهای پف آلودی دارم من و باید همین الان حاضر شم برم عکس پرسنلی بگیرم . چه شود اون عکس پرسنلی با مقنعه تا دماغ جلو آمده که دو تا چشم پف کرده زینت بخش اون میشن . تازه وقتی میشینی به دلیل گریه ات هم فکر میکنی اصلا یادت نمیفته چرا باید اون اشک میریخت و اصلا تو چرا گریه ات گرفت اصلا بابا من جنبه ندارم .


 
 
80.12.12
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
 

امروز دقیقا 8 سال شد! چقدر خوش گذشت نه؟ وقتی بهش فکر میکنم که چقدر تلاش کردیم تا روز 12 اسفند ساعت 3 بعدازظهر بشه ته دلم غنج میره.

خوشحالم که نه تنها پشیمون نشدم بلکه هرروز عاشق تر از روز قبل شدم.

مرد من روزمون مبارک .روز بهم رسیدنمون مبارک .بهت تبریک میگم چون فقط تو و من می دونیم چقدر زجر رو تحمل کردیم تا به هم برسیم و چقدر این 8 سال با هم بودن بهمون خوش گذشته .

مرسی که به من عشق دادن و عشق گرفتن رو یاد دادی.


 
 
امام زمان نگهش دارد
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
 

نشسته ایم در سالن انتظار کلینیک کودکان

در و دیوار را نگاه می کنم و برای بار چندم که ابنجا آمده ایم سرم را با نقاشیهای دوروبرم گرم میکنم .

کسی این موقع صبح در سالن نیست فقط مائیم و یک مادر و پسر و یک پیرزن تنها با دفترچه بیمه ای در دست! نمی دانم چرا این پیر زن اینجاست و اینقدر استرس بالا آوردن دخترک را دارم که به این موضوع فکر نمی کنم . نمی دانم چرا اینقدر حالت تهوع برایم وحشتناک است . دخترک از نیمه شب شروع به شکایت از دل درد کرد و شش صبح دوان دوان خودش را به دستشویی رساند و  بالا اورد این قضیه یک بار دیگر هفت صبح پیش امد و الان که ساعت هنوز هشت نشده ما در کلینیک هستیم.

دخترک با رنگ پریده خیلی آرام می گوید که دلش درد می کند در همان لحظه صدای وزوز واری در کنارم می شنوم .

همان پیر زن است که خیلی روضه وار، می گوید خدا شفایش دهد ، امام زمان نگهدارش باشد ، سرما خورده،مسموم شده،موهایش را کوتاه کن مو در گلویش گیر کرده،مال آلودگی هوا هم هست ، ما هم بچه بزرگ کردیم که اینجور بدبخت و علیل شدیم، سرما خورده، امام زمان نگهدارش باشد،موهایش را کوتاه کن بزرگ شد بلندش کن،مسموم شده .... وما سه تا همینجور بدون هچ عکس العملی نگاهش می کردیم  شانس آوردیم که سالن خلوت بود و ما را صدا کردند

دخترک احتمالا رودل کرده بود و یا ویروسی بود خانم دکتر مهربان این را گفت و چند دارو نوشت و آمدیم بیرون

در سالن پیرزن را دیدیم داشت آمد طرفمان و گفت سرما خورده خوب میشه خدا شفاش بده و من دیگر چیزی نشنیدم چون سریع در سالن را باز کردیم و بیرون آمدیم .

 


 
 
میس
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦
 

زنگ  می زنم دفتر مجله ایکس و میگم میخوام با آقای ... که صاحب امتیاز هست صحبت کنم

کلی با هم حال و احوال می کنم و صحبت می کنیم  و میگم یه سئوالی ازتون داشتم

تک سرفه ای می کنه و میگه یعنی ببینم دختر جون سئوال داشتی و الان نداری؟ بعد از توضیحاتش می فهمم که منظورش اینه که فعلم زمان حال باید داشته باشه نه زمان گذشته

میگم حق با شماست و ممنونم و از این به بعد یادم خواهد ماند

سئوالم رو ازش می پرسم

میگه والله ما این شماره مجله  رو متاسفانه بدلایلی میس کردیم و مقاله های شما رو برای شماره بعد چاپ خواهیم کرد.

خیلی جلوی خودم رو گرفتم که بخاطر سن و سالش و 20 سال تجربه کاری اش بهش نگم شمائی که ادعاتون میشه ادبیات و زمان های افعال رو رعایت میکنی این میس کردن دیگه چه معنی میده

بعدش پشیمون شدم که کاش میگفتم


 
 
طفلک دلکم
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
 

اینقدر دلم میخواست زندگیمون  یه برنامه کاملا منظم داشت

اینقدر دلم میخواست زندگیمون یه روال روتین و آرومی رو دنبال میکرد

اینقدر دلم میخواست هی اینقدر بیخودی بدو بدو نکنیم

اینقدر دلم میخواست برای دیگران زندگی نمی کردیم

اینقدر دلم میخواست می تونستم رو درآمدمون اونجوری که دلمون میخواست برنامه ریزی کنیم

اینقدر دلم میخواست ما هم یه روال عادی رو میگذروندیم

اینقدر دلم میخواست الان بجای حساب کتاب کردن و فکر کردن به این چیزها می تونستم برم خرید عیدم رو بکنم

اینقدر دلم میخواست شغل آقای همسر هم ما رو اغنا میکرد

اینقدر دلم میخواست  اینقدر وقتهام پر نبود

اینقدر دلم میخواست برای همدیگه وقت آزاد بدون خستگی داشتیم

اینقدر دلم میخواست آقای همسر سرحال بود

اینقدر دلم میخواست یه سفر خوب و دو تائی بریم

اینقدر دلم می خواست یه تفریح دو تائی داشتیم

اینقدر دلم میخواست خودم بود و خودت بودی و خودش

اینقدر دلم میخواست اطرافیان درک می کردن ما هم حق داریم برای خودمون زندگی کنیم و برای خودمون هم وقت آزاد باید داشته باشیم

اینقدر دلم می خواست اینقدر خسته نباشم

اینقدر دلم میخواست به همه دوستانم زنگ بزنم و حال و احوال کنم و ارتباطم رو گرمتر کنم

اینقدر دلم میخواست حضورم توی وبلاگم هم پررنگ تر باشه

اینقدر دلم میخواست به آرزوهام فکر کنم

اینقدر دلم میخواست چند تا دوست لنگه خود خودمون داشته باشم تا فقط ارتباطاتمون به حل مشکلات دیگران ختم نشه

اینقدر دلم میخواست یه عالمه وقت برای خودمون داشته باشیم

  

اینقدر دلم میخواست......

اینقدر دلم....

اینقدر....

....