من و دلنوشته هام

شخصیت اصلی داستانم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
 

با شخصیت اصلی داستانی که در ذهنم دارم و باید به زودی شروع به نوشتنش کنم درگیرم ، نمی خواهم از او پیرزنی مظلوم و توسری خور بسازم، می خواهم شخصیت داشته باشد،می خواهم برایش احترام قائل شوم ولی نا خودآگاه ذهنم می رود به سمت بدبخت جلوه دادنش .از اینکه داستانم سراسر غصه و ناراحتی یک زن تنها باشد می ترسم  ولی فکر کنم باید خودم را بسپارم به جریان داستان تا خودش من را هرطرفی دلش می خواهد  بکشاند

 شاید هم چون برای نوشتنش مجبور به الهام گرفتن از زندگی واقعی دیگران هستم  این  بلا سر شخصیت زن داستانم می آید چرا واقعا نمی دانم

شاید دلیلش این است که آدمها  دیگران  را  شریک شادی هایشان نمی کنند ولی همیشه شریک غنهایشان هستیم و منی که می خواهم داستانی را با زنی محکم و قوی و صبور بسازم او را تبدیل به زنی مظلوم و تنها می کنم.

هرچه هست تا زمانی که به روژی کاغذ نیاورمش نمی دانم چه سرنوشتی خواهد داشت شاید در ذهنم زنی تنها و بدبخت است ولی در کاغذ تبدیل به بانوئی موفق و قوی شود .

شاید دوستش داشته باشم و از موفقیتهایش برای خودم هم الگویی بسازم .

شاید مایه افتخارم شود و شاید استفاده از تجربیاتش برای من مفید باشد.

 


 
 
ای آدمهای عجیب و غریب
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩
 

آدمهای این دوره زمونه خیلی عجیب غریب شدند

 

یه جورایی درکشون برات سخته حالا چرا نمیدونی؟

 یعنی ایراد از توئه یا ادمها موذی شدند؟

 هرچی فکر میکنی میبینی نه تو همون آدمی هستی که دوست داشتی باشی، ولی دیگران لزومی نداشته که همون کسانی باشند که تو دوست داری ، فکر میکنی این یه قانون نانوشته است که هرجوری که با دیگران برخورد میکنی انتظار داشته باشی اونها هم دقیقا همونجوری با تو رفتار کنند

 

آدم فضولی نبودی و نیستی ،اصلا از آدمهای فضول هم خیلی بدت میاد به همین دلیل معمولا از کسی راجع به مسائل شخصی اش سئوال نمیکنی که یه موقع حمل بر فضولی نشه هر اطلاعی از دیگران به دست آوردی خودشون یا یکی دیگه بهت گفته

 

ولی بعضی آدمها و سرنوشتهاشون به دلیل نزدیکی خیلی زیاد برات مهم بودند و همیشه تا جائیکه تونستی راهنمائی صادقانه در حد توان خودت کردی با اینحال وقتی اتفاقی میفته که احساس میکنی طرف مقابل تو رو امین خودش نمیدونه و با وجود صداقتت یه چیزهایی رو بهت نمیگه که اگه از تو سئوال می شد حتما میگفتی بدجوری تو ذوقت میخوره و این میشه که برای بار هزارم به خودت میگی :

چرا بزرگ نمیشی ؟ چرا مثل دیگران نمیشی؟ چرا تو هم موذی نمیشی؟ چرا فکر میکنی آدمها همون احساسی رو بهت دارند که به زبونشون میارند؟ چرا وقتی دوستت بهت میگه که تو بهترین دوست منی و تو تنها کسی هستی که رازهای زندگی من رو مو به مو میدونی و شروع میکنه  راجع به قسط دیروزش و بدهی پریروزش و دعوای پس پریروزش با شوهرش میگه تو پابه پاش غصه میخوری و اسرار زندگی خودت رو هم فاش میکنی و صادقانه کل بدهی تون رو و اهداف امسالتون رو میگی و درست فرداش بهت زنگ میزنه با یه پز ساختگی میگه راستی یادم رفت دیروز بهت بگم ما دو ساعت دیگه با همسر مهربونم داریم میریم تایلند !  باز هم تو آدم نمیشی و بجای اینکه از دستش ناراحت بشی که چرا فقط غصه هایش رو میگه و شادی هاش رو باهات تقسیم نمیکنه نیشت تا بناگوش باز میشه و ابراز شادی میکنی ؟ یعنی واقعا دوستت فکر میکنه اگه بهت بگه تو عکس العمل منفی نشون میدی؟ چرا از شادی دیگران ناراحت نمیشی آخه ؟ چرا مثل دیگران نیستی؟ چرا وقتی توی ذهنت برنامه داری که سال دیگه تا تجریش بری به دوستت میگی؟ خب تو هم نگو

 

حالا این که جای خود دارد و فقط حکم یه دوست رو داره از نزدیکانت چی؟ از اونها هم وقتی پنهانکاری میبینی باز هم آدم نمیشی؟

وقتی کسی که برات حکم خواهر رو داره و با غصه هاش غصه میخوری و تا الان فکر میکردی شریک شادی اش هم هستی ولی میبینی نه بابا این رو هم اشتباه کردی دیگه بدجور میری تو فکر بابا تو فقط شریک غمهای اون خانواده ای این رو بعد اینهمه سال نفهمیدی ؟ تو فقط وقتی بدهی شون میره بالا باید خبر داشته باشی نه زمانی که برنامه ریزی سفر خارجی دارند یا برنامه گشت آخر هفته دارند یا وقتی که همینجور نشستی داری غصه میخوری که طفلک الان حقوق نمیگیره چقدر سختشه میشنوی که کجای کاری بابا ؟ همین دیروز که باهاش حرف میزدی و غصه اش رو میخوردی سه روزه که توی محل کار جدیدش مشغول به کاره تو برای چی غصه شو میخوری ولی باز هم خیلی خوشحال میشی از موفقیتش ولی به روی خودت نمیاری که برای بار هزارم فهمیدی که تو جزو اونها نیستی و بیخودی نباید زور بزنی

 

‌راست میگه آقای همسر تو باید بدونی حریم یعنی خودت و چهاردیواری خونه ات، البته تو اصلاحش میکنی نه از این به بعد خودت و همسرت و بچه ات و پدر و مادرت و خواهرت از اونها که دیگه موذی گری ندیدی دیدی؟ نه والله تو خودت هم تربیت شده همون خانواده ای با همون درصد خلوص

 

لپ کلام ای آدمهای عجیب و غریب !!لطفا اگه با من مثل خودم نیستین و صداقتتون یه نموره نم کشیده است حداقل غصه هاتون رو هم مثل شادیهاتون برای خودتون نگه دارین لااقل تکلیف آدم باهاتون روشن باشه

ولی بدونین حداقل من جزو شماها نیستم نه از شادی دیگران حسودی میکنم که کاش میکردم لااقل به یه چیزهایی میرسیدم نه از ناراحتی هاتون خوشحال میشم که این یکی توی قاموس من نیست  

 


 
 
جواب تستها رو ببینید
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
 


مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد . چون جمله اول سوال میگوید "تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."
مسئله 2 - همه کلاغ ها ، چون آنها  فقط " در شرف پرواز " هستند و هنوز از روی  درخت بلند نشده اند..( اگر جواب شما  2=3-5 بوده بدانید دوباره محاسبات  جلوی  تفکرتان را گرفته است )
 
مسئله 3 - هیچ . آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی "چه تعداد "جلوی فکر کردن شما را گرفته است. مسئله 4 - هیچ کدام . خروس ها که تخم نمی گذارند.اگر شما سعی کردید جواب توسط محاسبات و مقایسه اعداد بدست آورید ، شما دوباره به وسیله اعداد منحرف شدید.
مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمیکنند . آنها جان سالم بدر برده اند .شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن
منحرف شده اید.
مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم
هست . یک سکه 5 تومانی داریم.شما با عبارت  " یکی از آنها نباید " فریب خوردید.


 
 
تست هوش
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤
 

لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهید و  سپس جواب ها رو ببینین...

خودتون رو هم گول نزنید...

اما سئوالات !!

 مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6  نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند .راننده چند سال دارد ؟

 

 مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟

 

مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان  به داخل کشتی موسی برده شد ؟

 

مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام  شیروانی شکلی ، شصت درجه است و طرف  دیگر 30 درجه  است . خروسی روی این پشت بام تخم  گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت می شود ؟

 

مسئله 5 - این سوال حقوقی است هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه  در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند ؟

 

مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم  که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی  از آنها  نباید 25 تومانی باشد.چطور؟

 

 

پ.ن١: جواب تستهای بالا را فردا برایتان میگذارم

پ.ن٢: یعنی واقعا یه سری از خواننده ها خیلی بی دقت پست قبلی من رو خونده بودندا توصیه میکنم کمی دقتتون رو ببرین بالا ،بابا من در مورد فنچهای کوچولوی خونه مون نوشته بودم نه دو نفر آدم واقعی!!! یعنی فکر کردین یه مرد!تو خونه ما!زد توسر زنش و خونینش کرد! و ما نشستیم و نگاهشون کردیم!!!! 



 
 
مادر بیچاره
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢
 

از دو شب پیش حسابی فکرم رو مشغول کردی

آخه یعنی داشتن بچه اینقدر ارزش داره که تو بخاطرش کتک بخوری؟ از یه طرف توی دلم میگم آره خب ارزش داره شاید،از یه طرف میگم داشتن بچه ای از این پدر که بخاطر بچه دار شدن زنش رو رابه راه کتک میزنه چه فایده ای داره؟

از دیشب که شاهد اختلافات شما دو تا بودم توی دلم میگم چقدر جنس ماده بدبخته ،فکری که هیچوقت در مورد خودم نداشته ام ولی میبینم که در واقع این قضیه وجود داره،وقتی شوهرت کوبید توی سرت ولی تو همچنان بخاطر حفظ بچه ات یه گوشه چنباتمه زدی و از جات تکون نخوردی که مبادا صدمه ای به بچه ات بخوره اشک توش چشمهام جمع شد از فرق سرت چند قطره خون اومد ولی باز تو اهمیت ندادی

شاهد بودم که خواستی یه قطره آب بخوری و لقمه ای غذا ولی شوهرت نذاشت یعنی واقعا بچه یه همچین موجودی چه فایده ای برای تو خواهد داشت اونم بچه ای که اگه بوجود بیاد تا دیگه محتاج تو نباشه میذاره و میره شاید هیچ وقت هم نفهمه تو مادرشی

شاهد این بودم که شوهرت اصلا عرضه ساختن یه خونه برای تو رو نداشته و حتی تلاشی هم نکرده اون وقت تو داری سنگ بچه ای که از اون داره بوجود میاد ،اونی که حتی نمیذاره تو غذا بخوری رو به سینه میزنی واقعا که !

وقتی دیشب بعد از نزاع آخرتون و اون چند قطره خون به آقای همسر گفتم اصلا جنس نر جنس بی صفتیه اینهمه جنس ماده داره درد بچه دار شدن رو میکشه ولی باز کتک هم میخوره و به راهش ادامه میده درجوابم گفت نه خیر جنس نر آینده نگره الان این بیچاره میگه بابا من هنوز نتونستم صاحب یه خونه بشم اون وقت تو میخوای این بچه رو حفظ کنی میخواد بچه رو از بین ببره تا به موقعش دوباره بچه دار بشن

 این حرف انگار توهینی به خودم بود با غضب از تو دفاع کردم و گفتم عه؟اینطوریه؟خب میخواست بچه دار نشه مگه بچه غریبه رو میخواد نگه داره ؟‌حالا که این بچه بوجود اومده خودش عرضه نداشته با فرصتی که داشته یه خونه بسازه تقصیر این بیچاره که توی این راه خونین و مالین شده چیه؟

توی همین بحث بودیم که دیدم تو پاهایت رو 180 درجه روی بچه ای باز کردی و تند تند با پنبه هایی که من برات گذاشته بودم داری پناهگاهی درست میکنی تا اون شوهر بی عرضه بی صفتت آسیبی بهش نزنه

 

حالا از دیروز روی زمین قفست از بچه ات مراقبت میکنی و امیدواری به اینکه یه بچه  از توش دربیاد ولی مادر بیچاره آخه تخمی که روی زمین باشه که سالم نمی مونه ،مادر بیچاره امیدی نداشته باش، ما خیلی سعی کردیم به این شوهرت یاد بدیم چه جوری خونه می سازند و حالا که نتونسته و بی عرضگی کرده حرصش رو سر تو و اون بچه خالی میکنه ،باور کن خیلی دلم میخواست این تلاشهاو توهین هایی که تحمل کردی نتیجه ای داشت ولی ...

 

البته ناامیدت نمی کنم توی دنیای ما آدمها هم بودند کسانی که همین بدبختی ها رو تحمل کردند و در کمال ناباوری بچه هایی سالمتر و زیباتر و باهوشتر از بچه های آدمهای مرفه داشته اند

اگه انسان نیستی و فقط یه فنچ سفید رنگ هستی ولی یه مادری ،مادر هر موجودی میتونه زجر کشیده باشه و من میدونم ناامید نمیشی منم برات دعا میکنم  


 
 
خوشحالی متفاوت!!!!!!!!!!
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧
 

چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!


برای خوشحال کردن یک زن...


یک مرد فقط نیاز دارد که این موارد باشد :

1. یک دوست

2. یک همدم

3. یک عاشق

4. یک برادر

5. یک پدر

6. یک استاد

7. یک سرآشپز

8. یک الکتریسین

9. یک نجار

10. یک لوله کش

11. یک مکانیک

12. یک متخصص چیدمان داخلی منزل

13. یک متخصص مد

14. یک متخصص علوم جنسی

15. یک متخصص بیماری های زنان

16. یک روانشناس

17. یک دافع آفات

18. یک روانپزشک

19. یک شفا دهنده

20. یک شنونده خوب

21.. یک سازمان دهنده

22. یک پدر خوب

23. خیلی تمیز

24. دلسوز

25. ورزشکار

26. گرم

27. مواظب

28. شجاع

29. باهوش

30. بانمک

31. خلاق

32. مهربان

33. قوی

34. فهمیده

35. بردبار

36. محتاط

37. بلند همت

38. با استعداد

39. پر جرأت

40. مصمم

41. صادق

42. قابل اعتماد

43. پر حرارت

بدون فراموش کردن :

44. تعریف کردن مرتب از او

45. عشق ورزیدن به خرید

46. درستکار بودن

47. بسیار پولدار بودن

48. تنش ایجاد نکردن برای او

49. نگاه نکردن به بقیه دختران

و در همان حال، شما باید :

50. توجه زیادی به او بکنید، و انتظار کمتری برای خود داشته باشید

51. زمان زیادی به او بدهید، مخصوصاً زمان برای خودش

52. اجازه رفتن به مکانهای زیادی را به او بدهید، هیچگاه نگران نباشید او کجا می رود.

بسیار مهم است :

53. هیچگاه فراموش نکنید :

* سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهایی که او می گذارد

چگونه یک مرد را خوشحال کنیم :


.1 تنهاش بذارید!!!!   J

 

 


 
 
نجابت بهتر است یا....
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦
 

چقدر یه موقعهایی دوست دارم چشمم را ببندم و دهانم را باز کنم و آنچه را که لایق طرف مقابلم هست را بگویم البته بیشتر دلم میخواهد در اینجور مواقع بتوانم کلماتی مناسب را بیابم که معمولا نمیابم

 

از اینکه جوری تربیت شده ام که بلد نیستم مقابله به مثل کنم لجم می گیرید

 می خوام کسی فکر نکند با شخصیت و نجیبم که این نجابت یه موقعهایی باعث می شود طرف مقابل فکر کند خنگم نه خانم و با شخصیت

خدا یا یعنی یه روزی پیدا خواهد شد که من بتوانم حاضر جواب باشم؟


 
 
سال 88 سالی پر از برنامه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥
 

سال 87 سال بدی برام نبود سالی متفاوت بود سالی بود که تونستم فکری رو که چند سال بود جرات تصمیمش رو نداشتم عملی کنم درسته پیامدهای بدی هم داشت ولی اثرات خوبش مشهودتر بود

وقتی به کارنامه پارسالم نگاه میکنم میبینم نمره قبولی گرفته ام و امسال تصمیم دارم نه تنها نمره قبولی بگیرم بلکه نمره بالائی رو هم کسب کنم

برای رسیدن به این هدف به کمک دیگران هم احتیاج دارم ولی مثل همیشه معتقدم خودم بیشتر میتونم به خودم و اهدافم کمک کنم

اول از همه یه برنامه ریزی لازم داشتم که به کمک ایجاد یک وبلاگ توی همین زمینه اولین قدم را برداشتم امیدوارم آخر امسال با یک نمره الف روبه رو بشم


 
 
صدایت را شنیدم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱
 

سر سفره هفت سین امسال وایسادی و هرچی زور میزنی که آرزوهایی رو که توی ذهنت ردیفشون کردی رو از خدای خودت توی لحظه تحویل بخوای چیزی به فکرت نمی رسه کلافه میشی و چشمها یت رو باز میکنی و به دو رو برت یه نگاهی میکنی کل دو خانواده خودت و آقای همسر دورت وایسادن و در حال تمرکز روی آرزوهاشون هستند کمی عمیق تر نگاه میکنی به تک تک شون دقیق میشی چقدر همه شون رو دوست داری ، آخه تو از زندگی چی می خوای دختر؟ یک لحظه دقیقا چند ثانیه قبل از تحویل سال نو تنها آرزویت جرقه میزنه و چشمهایت رو میبندی : خدای من ،‌هیچی ازت نمی خوام غیر از سلامتی تک تک همه این آدمهایی که الان دور این سفره وایسادن

همین

چشمات رو باز میکنی سال تحویل شده و تو احساس سبکی میکنی و اشکهایت مثل همه سالهای قبل سرازیر میشه

عیدی هایت رو توی اون شلوغی تبریک و بخور بخور نان برنجی هایی که خودت پختی میگیری و میدی همه رو میبوسی تبریک امسال یه فرقی هم با سالهای قبل کرد اونم این بود که با تمام وجودت دستهای مهربون پدرت رو میبوسی و میذاری اشکهای هردوتون با هم قاطی بشه

 

هفته ای را با هم خوش میگذارنید ولی از روز پنجم به بعد، بعد از سوار شدن کشتی صبای کنار دریا که یکی از کارهای محبوبته و دوست داری از اون بالا عظمت دریا رو بفهمی گلو درد عجیبی میاد سراغت اولش هیچی به کسی نمی گی ولی روز بعد متوجه میشی که این درد دقیقا مثل گلو درد یک ماه پیشته که کاملا صدات قطع شد و دوهفته درمان کردی و پدرت در اومد آروم به آقای همسر میگی و اونم سریع و طبق معمول شروع کرد به غر زدن و انداختن تقصیرات به گردن تمام آلوچه های نازنین عالم و می بینی که حرفی را که آروم در گوشش گفته ای همه خانواده متفق القول دارند تکرار میکنند حرصت میگیره ولی حرفی نمیزنی نمیخوای تو باعث بشی مسافرت خراب بشه ولی هرلحظه دردت بیشتر میشه و ناراحتی که کاش حداقل کمی آلوچه خورده بودی که دلت نسوزه

 

شب بعد از رسیدن به تهران درد گلویت بیشتر شده احساس می کنی که درد عادی نیست ،‌درد معمولی گلو درد خیلی کشیده ای ولی این یکی فرق میکنه انگار از بیرون درد داری انگار یک سیخ از بیرون در سمت چپ گلویت فرو می رود توئی که اینهمه تحمل درد داری تمام توانت در این چند روز از بین رفته طوری که نه توانسته ای وسایل مسافرت را جمع کنی نه توانسته ای به چند نفری که باید تبریک عید را می گفتی زنگ بزنی نه توانسته ای بازدید عید بروی و فقط در خانه مثل ارواح راه رفته ای ولی ناله نکرده ای فقط توی فکر هستی

توئی که توان تحمل هرنوع دردی را داری و سکوت میکنی به یکباره درهم شکستی و شروع به گریه کردی از ساعت 12 شب تا 2 صبح آنهم با چه سوزی می دانی برای چه گریه میکنی شاید بیشتر گریه ات مال این است که دیشب سالگرد فوت مادربزرگ نازنینت بوده و شما در راه شمال بوده اید و تو نتوانسته ای به موقع سرخاکش برسی شاید به این دلیل که دردی که میکشی دردی است که دقیقا مادربزرگت سالها داشت و در نهایت هم با تشخیص کانسر لنف رفت . یک آن بغضت میترکد نکنه من هم همین درد را گرفته ام ؟ برایت این ذهنیت جدید و عجیب است تا به الان همچین فکری هیچوقت در مورد خودت نداشته ای .چرا نمی توانی گردنت را تکان بدهی ؟

 

خدایا منکه امسال از تو غیر از سلامتی هیچ چیز دیگری نخواسته ام؟ شاید به خاطر اینکه برای خودم سلامتی نخواسته ام ؟‌راست میگی من گفتم سلامتی همه اینهایی که سر سفره هستند را می خواهم؟

 

شاید میخواستی به من بفهمانی که باید سلامتی خودم و همه آدمهای دنیا راهم میخواستم؟ خدایا به این سرعت داری جواب آرزوی ناقصم را میدهی؟

 

چقدر قاطی کرده ای

 

فردا صبح که بیدار میشوی پدر و مادرت به همه کلینیک های تهران زنگ میزنند هیچ دکتر متخصصی تا 15

 فروردین وجود ندارد آماده میشوید و به دیدار مادربزرگ مهربانت میروی یک دل سیر بالای سرش گریه میکنی و به مظلومیتش فکر میکنی و معذرت خواهی میکنی که نتوانسته ای به موقع به دیدنش بروی چقدر کاجی را که بالای سرش کاشته اید زیبا شده چقدر دورو برش سرسبز شده ،‌چقدر تو عوض شده ای چقدر به چیزهایی که قبلا برایت مهم نبوده فکر میکنی؟

 

بالاخره پدرت کسی را پیدا میکند که حاضر شده اورژانسی تو را معاینه کند با پاهای لرزان به سمت کلینیک میروی و بعد از معاینه می گوید نیاز به یک سی تی اسکن گردن دارم تا تشخیص بدهم احتمالا یک غده یا یک سنگ وجود دارد

 

نگاهی به پدرت که میدانی در درونش چه خبر است میکنی و لبخند می زنی از دیروز بعد از دیدار مادربزرگت آرامتر شده ای شاید هم به خاطر این است که ساعتی بین قبرهای شهدا راه رفته ای و برای جوانهای بیچاره مملکتت اشک ریخته ای وای که چقدر عوض شده ای

 

برای فردا صبح وقت سی تی اسکن میگیری

 

صبح که بالای سر دخترکت میروی تا بیدارش کنی طبق عادت که همه چیز را برایش بصورت واقعی توضیح میدهید با آرامش میگویی باید بیدار شود چون تو وقت دکتر داری و باید چند ساعتی خانه مادربزرگش باشد برخلاف همیشه که از شنیدن خبر رفتن به خانه مادربزرگ ذوق زده میشود بغضش میترکد و در حالیکه با هق هق صورتت را نوازش میکند میگوید: آخه چرا خوب نشدی ؟ چرا خدا صدای من را نشنید من به خدا گفتم تو رو خوب کنه و تو هم میشکنی بغلش میکنی و خودت را کنترل میکنی حرفهای خوب میزنی و تشویقش میکنی که بخندد ولی تا موقعی که نگفته ای که خوب شده ای لبخندی نمی بینی

 

وقتی زیر تونل سفید رنگ دراز کشیده ای فقط و فقط چشمهای تر دخترک جلوی رویت است و از ته دل با خودت میگویی چیزی نیست من باید به خاطر دخترک زندگی کنم چیزی نیست دختر تو که اینجوری نبودی قوی باش به چیزهای خوب فکر کن و برای خودت نقشه هایی را که برای دخترک داری تصور میکنی و همان زیر تصمیم میگیری کمی از واقعیات تلخ زندگی را از دخترک پنهان کردن اشتباه نیست برای دخترک زود است که این چیزها را تحمل کند میخواهی دخترکی شاد و بی غم داشته باشی

 

وقتی داروی گرم تزریقی را در گلویت حس میکنی لبخندی میزنی و به اینکه به خاطر دخترک باید زندگی کنی فکر میکنی

 

در خانه کاملا متوجه چشمهای نگران همسر ،مادر ،‌پدر،خواهر و بقیه هستی ولی در مورد گلودرد کذایی حرفی نمیزنی

شب در راه آزمایشگاه سکوت کرده ای ولی به این فکر میکنی که نباید چیزی باشد همه چشمها به در است که تو برگردی و خبر سلامتی ات را به همه بدهی و همین طور هم شد ،‌در جواب سی تی اسکن چیزی دیده نشده بود وقتی این خبر را میدهی همه به یکباره به جنب و جوش و خوشحالی می افتند تو هم خوشحالی ولی در سکوتی چون درسی را در همین اول سال گرفته ای

 

سلامتی و مریضی در یک قدمی آدمهاست ،‌تو اول سال دقیقا فقط وفقط همین را از خدایت خواسته ای ولی فهمیدی که همین اول سال خدا نشانه ای از خودش برایت فرستاد تا بفهمی چه چیز مهمی را ازش خواسته ای و به خودت مغرور نباشی که من که چیزی از خدا نخواسته ام نه تو مهمترین و سخت ترین مسئله را از او خواسته ای فقط یادت رفت خودت و همه آدمهای دنیا را هم بشماری و این هم نشانه ای بود که خداوند نشانم داد که اولا امسال خودم را در لابه لای دیگران فراموش نکنم ثانیا همیشه آرزوهای خوب را برای همه آدمها بخواهم نه فقط برای اطرافیانم  

ازت ممنونم که همین اول سال گذاشتی صدایت را بشنوم تا تکلیفم همین اول سالی روشن بشه

 

 

پ.ن: ببخشید که پست اول امسالم کمی تلخ بود ولی فکر کنم درسی که من گرفتم خیلی با ارزش تر بود نه؟