من و دلنوشته هام

نوع سوم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠
 

امسال اصلا آمادگی برف و سرما رو نداشتم یعنی راستش اصولا از سرما فراری ام و در واقع برف رو زمانی دوست دارم که یا توی ماشین نشسته باشم و بخاری روشن باشه و برم یه جاهایی که مناظر بکر برفی ببینم و از پشت شیشه ماشین لذت ببرم و سعی کنم به سرمای اون بیرون فکر نکنم یا اینکه پشت پنجره خونه جلوی شومینه نشسته باشم و فنجون نسکافه ام هم دستم باشه و به برف نگاه کنم

 

 ولی امسال این حالتم بیشتر به چشم میومد شاید بخاطر اینکه تا به خودم بجنبم روزها گذشتند در واقع اصلا وقت نکردم روی برگهای زردشده پائیزی راه برم کاری که هرسال چندین بار انجام میدادم و از صدای خش خش شون کیف میکردم

 

 یه روز صبح که از خواب بیدار شدم و دخترک رو بردم مهدکودک دیدم تا برگردوندنش سه ساعت وقت دارم و هوا خوبه سریع سوار ماشین شدم و به بهانه یک کار بانکی که نزدیک پارک ساعی داشتم رفتم به طرف پارک ، میدون آرژانتین رو به طرف پارک رفتم و از عرض پارک به سمت خیابون ولیعصر حرکت کردم

جالب این بود که توی یه همچین روز آفتابی پائیزی اونم ساعت 10 صبح هیشکی تو پارک نبود و من یه دل سیر روی برگها راه رفتم و توی سکوت به صدای کلاغها و خش خش برگها  گوش کردم و کمی اون حس کمبود پیاده روی روی برگها از بین رفت ولی هنوز همون حس عدم آمادگی برف و سرما با من بود و اصلا در مقابل شادیهای کودکانه دخترک که دائما از زمان آمدن برف سوال میکرد هم خوشحال نمیشدم.

اولین برفی که آمد پنجره خانه را بازکردم که از موقعیت هوای بیرون مطلع شوم که دخترک دانه های درشت برف را دید و بالاپائین پرید کمی با خودم فکر کردم و دیدم خب دخترک چه گناهی دارد که من از برف خوشم نمیاید؟

من باید به خاطر دخترک هم که شده این حسم را از بین ببرم و برای این تصمیم باید دست به کار شوم .پیشنهاد دادم که کمی پیاده روی کنیم دخترک زودتر از من حاضر دم در بود و تند تند در مورد چکمه های سفیدش و دستکش صورتی اش حرف میزد .پیاده مسیری را طی کردیم و حرف زدیم و خندیدیم تا به سر اتوبان اصلی برسیم با تعجب دیدم دارم از این برف لذت میبرم سوار تاکسی شدیم و رفتیم تا دوری هم در شهر برفی بزنیم یک ساعتی بیرون بودیم و باهم خندیدیم و لذت بردیم به خانه که رسیدیم هردو راضی بودیم و خوش و برای منی که نوع سومی برای لذت بردن از یک روز برفی را کشف کرده بودم خوشتر مخصوصا که بعد از برگشت از پیاده روی دست در گردن همدیگر زیر لحاف گرم و نرم ساعتی را با هم حرف زدیم.


 
 
من فراموش شده
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٧
 

فنجون نسکافه روزانه ام رو گرفتم دستم و سعی میکنم بخار خوشبوش رو توی ریه هام بفرستم تا خنک بشه و توی این مدت فکرم رو متمرکز نوشته ام بکنم .

واقعیت داره که وقتی چند روز چیزی نمینویسی تا بخوای دوباره استارت بزنی طول میکشه

این چند روز گذشته خیلی خوب بود هرچند سروصدای سه تا بچه قد و نیم قد برای خانواده ما کمی غریبه و تحملش گاهی اوقات سخت، ولی لذت بخش بود و البته تجربه جدیدی بود.

توی این چند روز از همه چیز جز مهمونهامون غافل شدم ولی خوش گذشت . تنها ناراحتیم دوری از وبلاگ نازنینم بود جالبه نه؟ و البته شرم آور

خیلی چیزهای به ظاهر مهمتر از وبلاگم وجود داره که اصلا توی این مدت فکرش رو هم نکردم ولی وای اینجا ،‌کمبودش رو با تمام وجودم حس میکردم انگار چند روز بود بچه ام رو ندیده بودم و البته مشکلات خط تلفنمون هم مزید بر علت شده بود.

مخصوصا که مسابقه وبلاگ بچه ها هم بود و من با اینکه سر وبلاگ خودم کوچکترین حرفی یا تبلیغی نکرده بودم دوست داشتم برای وبلاگ دخترک تبلیغی کنم هرچند باز هم اعتقاد بر این دارم که مشک آن است که خود ببوید .

متوجه شدین چقدر پراکنده حرف زدم؟ فکر کنم فرصتی میخوام تا دوباره نوشتنم بیاد .

دونه به دونه دارم به دوستانم سر میزنم تا دلتنگیهام رفع بشه ولی با این خط مزخرف فکر کنم نتونم نشونی از خودم جا بذارم .

یه حسی مثل گم کردن خودم توی این روزها داشتم یه حسی که نمیتونستم بیان کنم چون کسی درکم نمیکرد من در صدای بچه ها و صبح زود با صدای بچه  بیدار شدن و ساعت ١٢ صبحانه خوردنها گم شده بودم البته گم شدنی از سر رضایت ولی خودم نبودم

 


 
 
این روزها
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦
 

یه روزهایی پیش میاد که آدم پر از حرفه ولی وقتی میخواد حرفهاش رو توی صفحه روبه روش تایپ کنه همه چیز از ذهنش میپره چرا که فکرش مشغول تر از این حرفهاست

 

توی روزهایی که باید آماده بشی برای پذیرایی از یه دوست عزیز و مهربون که 7 ساله ندیدیش و برات حکم خواهر شوهر یا خواهر رو داره ولی با مریضی که برای دخترکت پیش میاد که در نوع خودش یه بیماری خیلی سخته دیگه رمقی برای فکر کردن و نوشتن نمیمونه

 

توی روزهایی که فکرت کاملا معطوف اینه که چه جوری از عزیزت پذیرائی کنی که توی مدتی که پیشته بهش خوش بگذره ولی باید همزمان به کادوی مامانت و خواهرت که دقیقا توی روزهای اول ورود مسافرته هم باشی تازه یه بیماری عجیب و غریب هم بیاد سراغ دخترکت دیگه نائی برات نمی مونه

 

وقتی بعد از دو روز مریض داری که همه انرژی و توانت رو گرفته و افسرده ات کرده دخترکت از خواب بیدار بشه و مثل روزهای عادی شیطنت بارش بیاد یه ماچ گنده ات بکنه و بگه میخواد پیراهن گل گلی اش رو بپوشه و تو میبینی سلامت دخترکت برگشته چنان نیرویی بهت برمیگرده که انگار نه انگار دیشب از خستگی داشتی وا میرفتی

 

 همیشه همین طور بوده علامت بهبود بیماری دخترک شروع چک و چونه زدن هاش در مورد نوع پیراهنی بوده که هوس کرده بپوشه

 

و تو الان خوشحالی برای اینکه فردا شب دوستت میاد ،‌برای اینکه پس فردا تولد مامانته ،برای اینکه پنجشنبه تولد تنها خواهرته ،‌برای اینکه از جمعه مهمونی هایی که به افتخار خواهر شوهرت ترتیب داده شده شروع میشه  

 

چون دخترکت بهتر شده

 واقعا مادر بودن خیلی عجیبه با یه مریضی همه غمهای عالم میزیره تو سرت با بهبودش همه شادیها رنگ دیگه ای برات میگیره


 
 
عاقبت رفیق بد
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳
 

هیچوقت ادم مذهبی نبودم ،هیچوقت مثل آدمهایی که روزی 5 بار نماز میخونن و روزه میگیرن نبودم (نمیخوام در مورد درست یا غلط بودم کارشون حرف بزنم)

‌ولی همیشه یه سری اصول اعتقادی داشتم که بهشون پایبند بودم

 

یکی از اون اصول اعتقاد به این بوده که اگه کسی رو آزار بدم یا اینکه حق کسی رو ضایع کنم یا بقولی دل کسی رو بشکونم حتما جوابش رو به زودی زود خواهم دید و بنا براین سعی کردم حق کسی رو ناحق نکنم یا اینکه آزارش ندهم ، حالا یه موقعی هست که واقعا آدم متوجه نمیشه یه همچین کاری کرده اون هم فلسفه خودش رو داره

.جالبی قضیه اینجاست که وقتی کسی در حق خودم یه همچین کاری کرده باشه و دلم واقعا ازش شکسته باشه میدونم که شکستش رو خواهم دید شاید این یه موهبته

 

سالها پیش یه بنده خدائی (که الان بنا بدلایلی بخشیدمش) یه ناحقی در حق من کرد اون موقع یه دختر 18-19 ساله با هزاران آرزو بودم خیلی دلم شکست چون کاری که با من کرد چند سال زندگی من رو حروم کرد نمیخوام راجع بهش حرف  بزنم فقط اینو بگم که اون روزها مطمئن بودم جلوی چشم خودم این آدم زمین میخوره بدجور هم زمین میخوره درسته شکستش هم برای خودم هم برای خانواده اش خیلی سنگین تموم شد ولی به وضوح انگار یکی تو گوشم میگفت جواب دل شکستن توئه هرچند حتی اون موقع هم راضی به اینکه یه آدم با اون سن و سال زمین بخوره نبودم ولی همیشه میگن خدا خوب جائی نشسته

 

روزی که اون رفیق بد (که قبلا توی دوسه تا پست راجع به نامردیهاش نوشته بودم) نارو میزد هم میدونستم نتیجه اش رو خواهد دید ولی متاسفانه ادمها خودشون نمیفهمن از کجا دارن ضربه میخورن بار اول که طلاق گرفت گفتم شاید خودش رو جمع و جور کنه و به گذشته اش فکر کنه ولی دریغ ، روزیکه اون ماشین لکنته اش رو به منی که دوران سخت بارداری رو میگذروندم انداخت و اون بلاها و ضررهای مادی رو بهم زد باز هم یکی تو گوشم گفت صبر کن نتیجه اش رو میبینه

 

هرچند خدای من شاهده من باز هم راضی نبودم ضربه سختی بخوره ،‌درست مثل همون بنده خدایی که گفتم ولی میدونستم خدا خوب جائی نشسته

 

وقتی دوهفته پیش توی یه جمعی بودیم که فکرش رو هم نمی کردم ازش خبری داشته باشن (آخه دو سه سالی بود که هیشکی ازش کوچکترین خبری نداشت یعنی تقریبا پنج ، شیش ماه بعد از اون رسوائی مالی که توی محل کارمون به بار آورد ) همینجوری بی هوا سراغش رو گرفتم و شنیدم که همون موقعها یعنی تقریبا دو سال پیش از شوهر دومش هم طلاق گرفتی ،‌یهو قلبم فرو ریخت ،‌نمیخوام بگم من امامزاده ام نمیخوام بگم  خیلی دلم صافه ولی باز یه ندای درونی بهم گفت دیدی نتیجه نامردی کردن رو؟

.

.

الان دوهفته است دوباره همه اون دو سه تا پستی رو که در مورد تو نوشته بودم جلوی چشمهام رژه میره

الان دوهفته است دوباره همه اون سالهایی که من با صبوری به احترام دوستی 12-13 ساله مون در مقابلت سکوت میکردم جلوی چشمام رژه میره

الان دوهفته است دوباره همه اون فخر فروختن هات بعد از اینکه شوهر دکتر و پولدار گیر آورده بودی و فکر میکردی من خیلی بدبختم که شوهرم یه مهندس ساده است جلوی چشمام رژه میره

الان دوهفته است دوباره قیافه هیز و پدرسوخته شوهر دکترت جلوی چشمام رژه میره

الان دوهفته است دوباره یاد پز دادنهایت در مورد اینکه خونه بالاشهر و ماشین و سفر خارج رفتن هایت رو به من میدادی جلوی چشمهام رژه میره

نمیدونم چه اتفاقی برای زندگیت افتاده ،‌گاهی اوقات وسوسه میشم بهت زنگ بزنم ولی از ترس اینکه دلت رو بشکنم سریع فراموشت میکنم شاید اون ندای درونی مواظب منه

فقط

کاش ،کاش ایندفعه یه ندای درونی به داد تو هم برسه

کاش ، کاش ایندفعه بفهمی چرا اینهمه سختی میاد سراغت

کاش ، کاش دیگه بفهمی همه زندگی پول و تحصیلات و پز و سفر خارج نیست

نمیخوام بهت فخر بفروشم چون که یکی همیشه مواظب رفتارهای من بوده ولی من یک لحظه آرامش زندگیم رو ،‌یک تار موی همسرم و دخترکم رو با خونه قیطریه تو ( که خیلی فکر میکردی بالاشهره)

عوض نمیکردم و نمیکنم

شاید خونه من بالاشهر نباشه ،‌شاید همسرم یه مهندس ساده باشه ولی توی خونه من صداقت و عشق حرف اول رو میزنه شایدم چون اون ندای درونی همیشه مواظبم بوده

هرچی  که هست :

خدایا شکرت  

خدایا به دوستم هم کمک کن

 

 

 

  

پ.ن: کسانیکه میخوان بدونن من دارم راجع به کی حرف میزنم میتونن مراجعه کنن به پستهای با عنوان رفیق بد توی تیرماه همین امسال

توصیه میکنم وقت بذارین و بخونینش تا کاملا متوجه بشین حس این روزهای من چیه شاید کمکی به همه مون باشه تا حواسمون رو جمع تر بکنیم

 


 
 
اعتراف
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٩
 

وقتی یه دختر 10 ساله بودم هیچی از زندگیم نمیخواستم چرا که هرچی یه دختر 10 ساله نیاز داشت من داشتم :

پدری مهربون ،‌مادری دلسوز و البته مقتدر ، مادربزرگی که من رو از جونش بیشتر دوست داشت ،‌یه خواهر کوچولوی دوست داشتنی ،‌یه اتاق پر از اسباب بازی و لوازم التحریرهای رنگارنگ، یه کمد پر از لباسهای خوشگل و ........

 

وقتی یه دختر 18 ساله بودم همه موارد بالا رو داشتم ولی خیلی چیزها هم میخواستم :

یه رشته خیلی خوب دانشگاهی (ترجیحا داروسازی) ، یه دوست پسر خوش تیپ و تحصیلکرده (هیچوقت پول نمیخواستم ) ، سفرهای خارج از کشور ، اسکی و.....

 

وقتی 20 ساله بودم :

رشته لیسانسم رو که بخاطر نزدیکی به رشته های پزشکی (میکروبیولوژی ) انتخاب کرده بودم و کلی برای قبولی اش زحمت کشیده بودم به خاطر عدم علاقه بهش و برگزاری اولین دوره رشته ای که هم علاقه داشتم هم بخاطر شغل پدر آشنائی هم داشتم ولش کردم و رضایت دادم به فوق دیپلم رشته مورد علاقه ام (مدیریت هتلداری)

توی این مقطع هم هیچ چیزی نمیخواستم جز:

فارغ التحصیلی توی این رشته و انتظار برای گذراندن مقاطع بالاتر این رشته که اون زمان وجود نداشت ، و ÷یدا کردن شغل مرتبط و رسیدن به کسی که همه زندگیم رو تشکیل داده بود و من همه تلاشهایم رو برای رسیدن بهش میکردم همه تلاشم رو و هیچی ،هیچی دیگه نمیخواستم

 

وقتی 25 ساله بودم:

به عشقم رسیدم البته با برنامه و آرزوهایی که داشتم فرسنگها فاصله داشت ولی من بهش رسیده بودم و میخواستم آینده رو در کنارش بسازم

شغل خوبی داشتم

فوق دیپلمم رو با یه معدل خیلی بالا تموم کرده بودم ولی هنوز مقطع بالاتری وجود نداشت و منی که خیلی نسبت به رشته ام تعصب داشتم حاضر به شرکت توی رشته دیگه ای نمیشدم

هیچ چیز دیگه ای از خدا نمیخواستم

 

وقتی 28 ساله شدم :

شغل بدی نداشتم

میخواستم مادر باشم و شدم

میخواستم خونه داشته باشم و خریدیم

همین

 

وقتی 30 ساله شدم:

با وجود بچه و حقوق کم دیگه شغلم رو دوست نداشتم

دیگه فوق دیپلمم ارضا کننده نبود چون دانشگاه آزاد لیسانش رشته ام رو گذاشته بود ولی من چه از نظر روحی چه از نظر مالی توان کنکور دادن نداشتم

تصمیم گرفتم نرم سرکار

تصمیم گرفتم کتابی رو که مربوط به رشته تحصیلی ام بود بنویسم و نوشتم و چاپ شد (هرچند اینقدر محدودم کردند که فقط خود اون سازمان میتونن ازش استفاده کنند و نصف پول تالیفم رو هم بهم ندادن )

تصمیم گرفتم یه مادر خوب باشم و از لحظه به لحظه با بچه بودنم لذت ببرم ،چیزی که اطرافیان درکش نمیکردند!!!!

دلم میخواست موقعیتی برای تدریس برام پیش بیاد که با حمایت پدرم در کمال ناباوری با مدرک فوق دیپلم به لیسانسیه ها درس دادم( البته توی رشته ما تجربه مهمتر از مدرکه ما تو دانشگاه استادانی داشتیم که حتی دیپلم رو هم به زور داشتند ولی خدای هتلداری بودند ولی ورود به تدریس خیلی سخته )

میدونستم ممکنه به مشکل بخورم ولی وقتی به گذشته پرتلاش خودم و اهدافم فکر میکردم توانش رو پیدا میکردم تا کارم رو بعد از ١٠ سال ول کنم

دیگه از گذروندن لیسانس رشته خودم ناامید شدم و توی یه رشته مرتبط دیگه ای شرکت کردم

 

و حالا توی 31 سالگی :

من یه زن خانه دارم

سعی میکنم مادر خوبی هم باشم

تمام اون حسرتهای خانه داریم رو دارم رفع میکنم

دانشگاه قبول شدم

دارم رانندگی ام رو تمرین میکنم

ولی

وقتی به گذشته ام برمیگردم میبینم آرزوهای اون موقع هام خیلی بزرگتر و ارضاکننده تر از الان بوده

چرا من اینجوری شدم؟ اون قدیمها دوست نداشتم یه آدم معمولی باشم ولی الان دوست دارم معمولی باشم دوست دارم کسی کاری به پیشرفت من نداشته باشه اصلا نمیخوام پیشرفت کنم دلم میخواد همینی که هستم باشم نه اینکه از وضعیت الانم راضی باشم نه ، فقط دلم میخواد یه مدتی توی رکود جسمی و فکری فرو برم ولی دلیلش رو نمیدونم این حس با من واقعی ام فرق میکنه

توی این شرایط روحی بعد از 10 سال باید دانشگاه قدیمی خودم رشته لیسانسمون رو که آرزو شو داشتم رو بذاره و من رو دوباره مثل همیشه توی دوراهی لعنتی قرار بده

نمیدونم چیکار کنم

تنها آرزویی که از قدیمها برام مونده اینه که یه روزی بتونم بصورت کاملا حرفه ای استاد بشم

 

نمیدونم سردرگمم منی که توی 18 سالگی سرشار از امید و آرزو بودم الان دلم میخواد یه آدم معمولی باشم در حالیکه هنوز به خیلی چیزها که معیار من بوده نرسیدم

امیدوارم این روحیه ام مقطعی باشه و من 5 سال دیگه وقتی به این روزها فکر میکنم جهشی رو توی زندگیم حس کرده باشه

 

 


 
 
نوستالوژی ما بچه های اون زمان
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٥
 

کامنتی که شیلا جون توی پست قبلی گذاشته بود دوروزه که فکر من رو مشغول کرده دلم نمیخواست بعد از اون پست دلنشین یه همچین پستی بذارم ولی بالاخره این نوستالوژی هم جزوی از زندگی همسن و سالهای منه

 

آره شیلا جون شاید تو بخاطر اینکه دوران کودکی ات که توی ایران نگذشته حسرت نوستالوژیهایی از جنس گربه های اشرافی و خاله سوسکه و امثالهم رو داری ولی گوش کن ،گوش کن به حرفهایم که همه کودکی بچه های ایرانی هم سن و سالت بود

 

 اون دوران به این نوستالوژی ها ختم نشده که صد البته خیلی خوشحالم که حداقل بعنوان یه کودک ایرانی این سعادت رو داشتی که این خاطرات رو توی قلبت و دلت نداری چون یه بچه حق دار حسرت نکشه ،حق داره استرس نداشته باشه ،‌حق داره زندگی آرمی رو تجربه کنه

 

میدونی چه دورانی رو میگم ؟ اون دوره ای که من و امثال من توی سن هفت ،هشت ، ده سالگی با صدای آژیر قرمز تمام تنمون میلرزید و ناخودآگاه خیلی حرفه ای به سمت پناهگاه های زیر زمینی میرفتیم و صدای تق و تق شلیک گلوله و موشک رو میشمردیم و منتظر صدای آژیر سفید می موندیم یادمه کاملا تفاوت آژیر قرمز و سفید رو میدونستم ،سفیده کمی ممتدتر بود

 

اون دوره ای که وقتی سر جلسه امتحان ثلث آخر نشسته بودیم و یه خانم ناظم بداخلاق با یه خط کش 50 سانتی چوبی بالاسرمون رژه میرفت و تا به سرمیزمون میرسید قلبمون تند تر میزد و هرچی خونده بودیم از سرمون می پرید و تا از کنارنیمکت چوبی سه نفره زوار دررفته ای که پشتش نشسته بودیم رد میشد و تو ضربان قلبت سرجاش برمیگشت صدای آژیر بلند میشد و با جیغ و داد و گریه ورقه ها رو ول میکردیم و میرفتیم به طرف پناهگاهی که توی حیاط مدرسه کنده بودند و موقعی که با اون بیل مکانیکی های گنده و پرسروصدا در حال حفاری زمین بودند هیچ حواسی برای هیچ بچه ای توی کلاس نمیموند نمیدونستیم که آیا دوباره خانواده هایمان را خواهیم دید یا نه

 

مطمئنم میدونی که یه بچه 7 ساله حق داره با آرامش زندگی کنه

 

یادمه یه شب که مثل اکثر شبها با صدای بمباران وحشتناک تا صبح به خودم لرزیده بودم اصلا نخوابیده بودم و خواب آلود خودم رو رسوندم مدرسه میدونی چه صحنه ای دیدم؟

شب قبلش چند تا بمب نزدیک مدرسه مون زده بودند و همه جا هنوز گرد و خاک بود ،دوست صمیمیم که اسمش الهام بود اون روز نیومده بود مدرسه همیشه بغل دست هم مینشستیم فرداش که رفتم مدرسه جاش گل گذاشته بودند ،خودش و خواهر برادرش و مادر حامله اش مرده بودند بعدها شنیدیم پدرش سر از تیمارستان درآورده ،هنوز هم بعد از اینهمه سال قیافه اش جلوی چشمامه

میدونم میدونی که برای یه بچه ده ساله یه همچین مسئله ای چه ضربه روحی به همراه داره.

ناراحت نباش دوست گلم تو اگه خاطره ای از خاله سوسکه و گربه های اشرافی نداری ولی خاطره شیشه های پنجره های چسب زده  رو هم نداری ، خاطره جیغ و فریاد و آژیر و ... هم نداری ، خاطره اینکه خواهر دوساله ات از شدت ترس از صدای بمبی که بغل خونه تون زده بودند و سه ماه لکنت گرفت رو هم نداری ، خاطره تعطیلی مدرسه و آوارگی توی شهرستانها رو هم نداری

تازه ما جزو خوش شانسها بودیم که خونمون زیرزمین داشت و شبها رو میتونستیم اونجا با همسایه ها بخوابیم هنوز هم بوی گازوئیل موتور خونه نزدیک زیر زمین خونه توی مشاممه ،هنوز هم صدای رادیو . م.جاهد توی گوشمه ،هنوز هم استرسی که تا برگشت بابا و دیدن اونکه هنوز نمرده و از سرکار سالم برگشته باهامونه

تازه ما جزو خوش شانسهاش بودیم که خونمون توی شهرهای مرزی نبود

فکر میکنی چرا همسن و سالهای من افسردگی زودرس دارن؟هان؟

هنوز هم یادآوری جمع شدنهای دسته جمعی خونه عمو و عمه هام که توی شهرستان بودند و یه ایل 40 نفره مجبور بودیم دور هم باشیم و گوشمون به رادیو باشه  تنم رو میلرزونه

هنوز هم یادمه که تفریح اون موقع مردم جمع شدن توی پشت بومها وردیابی هواپیماها و موشکها بود چه تفریحی بهتر از این نه؟!

هوز هم یادمه دستمال کاغذی نبود ،موز نبود،جامدادی دوطبقه نبود،هرچی بود مرگ بود و شهادت و استرس و صدای بمب و آژیر و نبود پدرهای خونه و گریه های مادرها و درآغوش گرفتن های بچه ها

میدونی بیشتر از همه چی یادمه؟

آغوش لرزون پدرم و نجوای توی گوشم که خیلی سعی داشت ماها رو آروم کنه ولی اصلا موفق نمی شد

کاش ما گربه های اشرافی و خاطراتش رو نداشتیم ولی بمب و آژیر هم نمی شد نوستالوژی ما بچه های اون زمان

    


 
 
نوستالوژی شیرین من
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳
 

این روزها یه حس شیرینی زیر پوستم وول میزنه

این روزها بخاطر زنده شدن یه سری خاطرات شیرین کودکی ام حس خوبی دارم

 

وقتی بعد از چندین ماه آقای همسر با یه فلش مموری پر از آهنگها و قصه های کودکیت میاد تو خونه نمیدونه چه خوشحالی رو برام به ارمغان آورده درسته که در ظاهر بخاطر دخترک این کاررو کرده ولی در باطن برای شادی منه

 

وقتی اولین قصه رو روی سی دی میریزه تا دخترک توی اتاق خودش هم بتونه گوش کنه و با مخالفت دخترک که من نمیخوام و من فقط کارتون میخوام مواجه میشه سریع میانجیگری میکنم که عیب نداره من که میخوامشون اون لحظه واقعا نیت و هدفم از این حرف همین بود من میخواستمشون ولی خصلت بچگی دخترک گل میکنه و میگه نه خیر مال خودمه

 

بالاخره توی ضبط دخترک میذاریمش و من عمدا کمی صداش رو بلند میکنم و میام بیرون ،پشت سرم دخترک هم میاد بیرون

 

روی نزدیکترین مبل به اتاق دخترم میشینم تا صدا برام واضح تر بشه وقتی گوینده میگه مجموعه داستانهای 48 داستان ، شرکت سوپر اسکوپ و آهنگ مخصوصش پخش میشه دلم هری میریزه پائین وقتی میگه گربه های اشرافی دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم و یه قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر میشه آقای همسر با تعجب نگام میکنه ولی حرفی نمیزنه دخترک توی هال پیش خودمون داره بازی میکنه ولی با اولین آهنگ پامیشه یواشکی میره تو اتاقش یه ربع بعد میبینیم نشسته روی تختش و چشمش رو دوخته به ضبط سیاه رنگ دوران مجردی آقای همسر که حالا متعلق به دخترک شده و حتی پلک هم نمیزنه

 

نمیدونم این سری داستانها چی داشتن که همه رو جادو میکنن

 

حالا از اون روز دخترک باید شبها با گربه های اشرافی یا سه بچه خوک یا حسنی و خانم حنا بخوابه ،‌حیف که بقیه 48 داستان رو پیدا نکردیم

 

ولی همین سه تا قصه من رو برد به :

 

اون دورانی که من شاید 5 سال بیشتر نداشتم و بابا بهم ضبط خبرنگاریش رو که یه ضبط توی ابعاد 20 در 15 داشت داده بود با یه دونه کیف چرمی سبز ارتشی مثل این این سامسونت ها  ولی مخصوص کاست بود یعنی توش رو که باز میکردی با یه ورقه محکم پلاستیکی مشکی شبکه شبکه شده بود که اندازه این شبکه ها درست به اندازه عرض یه دونه کاست بود و من با ذوق و شوق نوارکاستهای خودم رو توش چیدم بیشترین خوشحالیم وقتی بود که برام یه دونه از همین داستانهای 48 داستان رو با کتابش برام میخریدن سریع نوارش رو میذاشتم توی اون ضبط خبرنگاریه که یه بند بلند هم داشت میتونستم بندازمش روی شونه ام و هرجا میخواستم باهاش برم و کتاب مربوط به همون کاست رو جلوم باز کنم و ساعتها مشغول میشدم .

همه این سری نوارها رو داشتم ( البته ۴٨ تا نبود یعد از یه مدتی دیگه تولید نشد متاسفانه ) شاید اگه اینهمه اسباب کشی نکرده بودیم الانم اون کیف سبز رنگ چرمی رو که هنوز بوی خاصش تو مشاممه رو داشتم آخه وقتی بازش میکردم که نوار از توش بردارم یه بویی مثل بوی چرم و کاغذ و نوار میزد بیرون

ذره ذره که با صدای آهنگ گربه های اشرافی میرفتیم جلو و هیچ صدایی غیر از راوی قصه تو خونه پخش نشده بود حتی رنگ تک به تک نوارهام یادم میفتاد : همین گربه های اشرافی جلدش یه سبز خوشرنگی بود ،پری دریایی زرد رنگ بود، سفید برفی ،سفید رنگ بود،گرگ بد گنده و سه بچه خوک یشمی رنگ بود،علیمردان خان سرمه ای بود، حسنی و خانم حنا ،نخودی رنگ بود

منی که همیشه فکر میکردم زیاد خاطرات دوران کودکی یادم نمیاد حتی رنگ نوارهام یادم مونده

تازه یادمه اون ضبط خبرنگاریه که اصلا با این ضبط کوچولوهایی که این روزها دست خبرنگارهاست قابل مقایسه نیست سمت راستش یه دگمه قرمز برای ضبط داشت که من هی یه نوار مارک عصمت گل بهی رنگ رو توش میذاشتم  و اون دگمه قرمزه رو فشار میدادم و صدام رو ضبط میکردم و هردفعه با صدای ضبط شده خودم تعجب میکردم آخه به نظرم صدای من اون ریختی نبود و تغییر کرده بود

میدونم لاشه چند تا دونه از اون نوارها رو هنوز باید تو انباریمون داشته باشم ولی خب نوار سالم نمیمونه که مخصوصا بعد از اینکه خواهر کوچیکه هم به سن های 5.6 سالگی رسید یه جورایی حسابی حال نوارهای نازنین من رو جا اورد .

ولی این شبها یه موقعهایی که حالم خوبه مثل دیشب ،‌وقت خواب از دخترک اجازه میگیرم و میرم یه دونه از این سی دی ها رو میذارم تو ضبطش و پیشش روی تختش دراز میکشم و یه ساعتی خودم رو میسپرم به اون دوران وقتی یه ساعت تموم میشه دخترک دستش توی گردن منه و خوابه ولی من شدم دخترک 5 ساله اون موقعها با همون شادی های کودکانه که وقتی از اتاق پر از عروسک و اسباب بازی میام بیرون تا برم توی اتاق خواب خودمون اولش برام اون تخت دونفره و مردی که عاشقشم و خوابش نبرده تا من برم ÷یشش عجیب به نظر میاد. 

مرسی آقای همسر این حال خوب رو از تو دارم ممنونم